۱۵ اسفند ۱۳۸۸
چند روز پیش هوس کردم توی شهر چرخی بزنم , شهری که عشق به بودنش من رو دیوونه می کنه ؛ شهری که نامش آدم رو به وجد میاره . آره , بوشهر رو می گم . شهر نخل های سر به فلک کشیده . شهر همیشه زنده ی تاریخ ایران . شهری که با خلیج فارسش دنیا رو حیرون خودش کرده .
خلاصه شال و کلاه کردم و سوار ماشین شدم و رفتم به طرف ساحل . اما چشم هام توی خیابون بهمنی , بعد سنگی و فرودگاه به چاله و چوله هایی روشن شد . دیدم وسط خیابون رو کندند و نوشتند ” کارگران مشغول کارند … ”
پرسیدم دارید چی کار می کنید دم عیدی ؟!
گفتند : داریم برای کابل نوری زمین رو می کنیم .
توی دلم خدا رو شکر کردم که خب الهی شکر, دارند به بهسازی شهر کمک می کنند . رفتعم جلو تر ؛ دیدم یه عده دیگه مشغول کندن زمین هستند .
گفتم : خدا قوت خسته نباشید , دیگه چه خبره که دارید حفاری می کنید ؟
گفتند : برای فاضلاب و لوله کشی داریم زمین رو حفر می کنیم .
بازم توی دلم شکر خدا کردم و به این همه پشتکار سر تعظیم فرود آوردم . گفتم خدا رو شکر همه ش دو سه هفته به عید مونده دارند این همه کار می کنند تا شب عیدی شهر تمیز و مرتبی داشته باشیم با این همه مسافر نوروزی که عیدها میان بوشهر …. ان شالله بتونیم براشون میزبان های خوبی باشیم . حتما تا اون موقع همه ی این چاله چوله ها پر شده و اسفالت کردند . همین طوری که داشتم رد می شدم چشمم به یه بنر سه چهار متری افتاد که عکس رییس علی دلواری روش چاپ شده بود و نوشته بود : ” ۱۸ اسفند روز بوشهر ” .
زدم تو سر خودم و گفتم خدا مرگم بده همه ش دو سه روز دیگه تا ۱۸ اسفند مونده و این همه مهمونی که میان برای بازدید و همایش روز بوشهر . پس چرا این همه شهر پر از نقص و عیبه ؟! چرا شهردار محترم و مسئولان بزرگوار کاری نمی کنند ؟ چرا باید بوشهر , یکی از قدیمی ترین شهرها و بندر های ایران , شهری که قدمت داره از سر و روش می باره با اون همه عظمتش باید این طوری باشه ؟
آقای شهردار محترم , استاندار گرامی , نماینده های محترم شورای شهر آیا واقعا باید چشم هامون رو ببندیم و هیچی نگیم ؟ یا اینکه باید برای آبادی و آبادانی بوشهرمون هر چه زودتر اقدام کنیم ؟
می تونیم از تمام بچه های خوب بوشهری , از همه دانشجویان و دانش آموزان عزیز بوشهری بخواهیم با کمک هم , دست در دست هم یک روز رو با نیروهای خوب و غیرتمند شهر , برای پاکسازی ساحل , بلوار های خیابان ها , شعار های نوشته شده ی روی دیوار ها اقدام کنیم و یک شهر زیبا که صفا توی دل ها بیاره تقدیم پدر ها و مادر هایی کنیم که عشق به بوشهر توی وجودشون جا خوش کرده ولی سالیان سال هست که با همه ی کمبود هاش می سازند و دم نمی زنند .
به خدا حیفه با این همه ثروتی که توی این استان داره به دست میاد از طریق گاز و گمرکش ؛ ولی ای دل غافل ….
از ما جوان های ۲۰ ساله و ۲۵ ساله که گذشت که یه پارک بازی خوب و زمین های چمن و …. داشته باشیم و شاد باشیم ولی کاش به فکر بچه ها و نوه هامون باشند و اقدام های لازم رو ان شالله به عمل بیاورند .
بوشهر یعنی عشق , صفا , یک دلی , محبت و …. .
پس بیایید او را به جایگاه اصلیش هدایت کنیم . یعنی میشه ؟! خب از قدیم گفتند آرزو بر جوانان عیب نیست .
از همین جا به دوست خوبم رضا عبدو میگم ما که ندیدیم ولی ان شالله آیندگان بتونند از تمام مواهب و مزایای مترو , حق بیمه , بیمارستان ها , خیابان های عریض و طویل , پل های هوایی , کتابخانه ها , پاساژ های تجاری , سینماها و … که با رییس علی حرفش رو می زدی بهره مند بشوند .
” شاید نشود به گذشته برگشت و یک آغاز زیبا ساخت , ولی می شود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت . “
۱۸ اسفند روز بوشهر و خلیج همیشه فارس گرامی باد ….
*مکان : بوشهر – پروژه نیمه تمام پارک لیان
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۱۲ نظر »
۶ اسفند ۱۳۸۸
وحشت از عشق که نه !
ترس من از فاصله هاست .
وحشت از غصه که نه !
ترس من از خاتمه هاست .
ترس بیهوه ندارم
صحبت از خاطره هاست .
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست .
کوله باریست پر از هیچ
که بر شانه ی ماست .
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوانه ی ماست !
.
پ.ن : اسمس رسیده از فروزی
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۱۶ نظر »
۲۶ بهمن ۱۳۸۸
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۱۸ نظر »
۱ بهمن ۱۳۸۸
هر چی روابط نزدیک تر بشن و حد و مرزها رعایت نشه ,انتظار طرفین از هم دیگه میره بالا ….
سعی کنیم توی روابطمون با دیگران حد و مرز هر چیزی رو مشخص کنیم که انتظار بی جایی از کسی نداشته باشیم ….
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۴۱ نظر »
۳۰ دی ۱۳۸۸
چند وقته که این مسئله ی انتخاب سرویس وبلاگ نویسی بدجور ذهنم رو در گیر کرده .
من یه آدمی بودم که وبلاگ می نوشتم به قصد روزانه نویسی . خاطرات خوب و بدم رو اینجا یادداشت می کردم که بعد از چند وقت خوندشون من رو یاد اون روزا بندازه .
ولی چند وقتیه که دیگه اینجوری نیست . این رو میشه به حساب شلوغ تر شدن روزهام گذاشت ولی خوب خودم یه دلیل دیگه براش دارم ….
من فکر می کنم وقتی توی بلاگفا بودم خیلی راحت تر می تونستم حرف هام رو بنویسم و از روزهام بگم .
نمی دونم چرا همه ش احساس می کنم روزانه نویسی توی وردپرس یه جوریه ! ( جوری نیستا :دی من فکر می کنم ) …. اینا به چی بر می گرده ؟ من اشتباه فکر می کنم یا چی ؟
البته منکر این نمیشم که وردپرس وافعا عالی هست از همه نظر . و من حسابی ازش راضی هستم .
ولی خوب اونم نظرم بود ….
از من به شما نصیحت …… :دی …. اگه روزانه نویس هستید و می خواید وردپرسی بشید اول رو خودتون کار کنید و با خودتون فکر کنید ببینید نوع نوشتنتون فرق می کنه یا نه . اینو جدی می گم ….
پی نوشت : نمی دونم این مسئله از همون حس های کودکانه ناشی میشه یا چی …. شاید هم درست نباشه این نظر من
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۱۳ نظر »
۲۴ دی ۱۳۸۸
نشسته ام . به رو به رو خیره شده ام …. ۲۰ سال از جلوی چشمم مثل برق و باد می گذرند …. وایسا وایسا ! این روز ! آره همین روز خوب رو دوست دارم باز تکرار بشه ! ولی زود میگذره و نمی ایسته . به ثانیه حتی نمیرسه ! شیرینیش رو حس می کنم….. نه نه رد شو اون خیلی بده ! رد شو که دوست ندارم اون روز رو به یاد بیارم . ولی همون قدر می مونه . رد میشه و میره . گاهی لبخندی و گاهی قطره اشکی . گاهی اشک شوق و گاه اشک های تلخ … صدای قهقهه م بلند میشه …. اووه این همون روز های خوبه …..
به این فکر می کنم که خنده هام بیشتر از اشک های تلخم بودن …. خدا رو شکر می کنم ….
خدایا بابت همه ی این خنده ها , بابت این روز های خوبی که برام ساختی , بابت خانواده ای که همیشه برام بهترین ها رو خواستن , بابت دوستانی که تو دنیا تک هستن , و بابت همه ی مهربونیات شکر ……
بابت اون سنگ های بزرگی که جلوی پام گذاشتی تا به یه چیزی نرسم و ناشکری کردم و ازت گله کردم ! خدا به خاطر اونا من رو ببخش …. بعد از اون ها همیشه بهترش رو گیرم اومده ….. خدایا ممنونم . شکرت ….
یک پنحم از یک قرن رو زندگی کردم …. خدایا بابت این ۲۰ سال ممنونم ….. برای همه روز هام شکر …. برای همه ساعت ها و لحظات شکر ….. برای همه چیز ممنون .
به خودم یاداور میشم که دیگه جایی برای احساسات و اخلاق بچه گانه نیست …. جایی برای بزرگ شدن و بزرگ بودنه ! خداوندا بهم کمک کن تا بزرگ باشم …. تا خودم باشم …. تا همیشه و همیشه انسان باشم ….
۲۵ دی ماه ۸۸
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۴۳ نظر »
۱۴ دی ۱۳۸۸
امروز ۱۴مین روز ۴مین فصل سال ۸۸٫هوا تقریبا سرد .
امتحانا از فردا شروع میشن . درس خوندن خوبه . هر وقت یاد میگیرم از خوندن خوشم میاد و دوست دارم . هر وقت یاد نمیگیرم ازش خسته و بیزار میشم , ولی سعی می کنم این بیزاری رو خیلی زود فراموش کنم و باز بخونم تا یاد بگیرم .
یکی از پروژه های پایان ترم رو تحویل دادیم . یکی دیگه ش مونده .
روزهای تحویل پروژه یه حال خاصی داره . با اینکه اکثریت تا صبح بیدار بودن و تا دقیقه های آخر کار می کردن و خسته هستن ولی همون روز کلی انرژی دارن . خیلی عجیبه . این روزهای همراه با استرس رو دوست دارم .
خیلی وقتا رفتار آدم ها اون چیزی که تو انتظار داری نیست . اینو هم خوب می دونی . ولی وقتی با اون برخورد رو به رو میشه یخ می زنی ! چرا خوب ؟ مگه تو نمی دونستی ؟ پس چرا اینطوری میشی ؟
یه وقتایی یه نقطه های سیاهی تو زندگی آدم هست . نمیشه پاکشون کرد ؟ نمیشه براشون کاری کرد که اینقدر اذیت نکنن ؟!
پ.ن : بعضی وقتا یه حرفایی هست که باید فقط تو دلت نگهشون داری . ولی بعضی وقتا هم بعضی از همین بعضی حرفا اذیتت می کنن .
در ادامه اطلاعیه فوری : صاحب کاپشن پیدا شده ولی چون هنوز مشخصات نداده بهش تحویل داده نشده :دی
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۲۳ نظر »
۹ دی ۱۳۸۸
یک عدد کاپشن مشکی در منزل ما پیدا شده . از صاحب آن تقاضا میشه با در دست داشتن مشخصات اون رو پس بگیره ….
با تشکر
پی نوشت ۱ : یه نشونی هم توش هست :دی ….
پی نوشت ۲ : دست همه تون درد نکنه .
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۲۶ نظر »
۱ دی ۱۳۸۸
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک, خاک پذیرنده
اشارتی ست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت …..
.
سلام به زمستان
سلام به دی ماه
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۲۷ نظر »
۲۸ آذر ۱۳۸۸
کلاس پنجم دبستان که بودم چقدر احساس می کردم بزرگم . اون موقع مشق می نوشتیم . ار مشق نوشتن خنده م می گیره .
حالا بچه های دبستانی رو که می بینم چقدر کوچیکن خنده م میگیره از حسی که داشتم .
وقتی دبستان بودم فکر می کردم چقدر اینایی که راهنمایی و دبیرستانن بزرگن . خوش به حالشون . حتی اونایی که از ۱۸ به بالا بودن چقدر واسه م بزرگ بودن . حالا می بینم اصلا اینطور نیست .
اونایی که کوچیکتر از خودم هستن رو کوچیک می دونم ولی حس نمی کنم خودم بزرگ شدم .
راست میگن که آدم بزرگ شدن خودش رو نمی بینه . ( ربطش رو نمی دونم به جملات بالا :دی ) …… اسمایلی یک مادر بزرگ :دی ( سلام وحید پورجماد ) ……
.
این چند روزه گیر همایش و نمایشگاه و این جور چیزا هستیم . تجربه خوبیه . از صبح میریم دانشگاه تا شب :دی .
از فردا نمایشگاه شروع میشه ( نمایشگاه از کارای بچه های معماری ) . همایش هم با موضوع ” کانسپت ” هست که ۴ دی توی سالن آمفی تئاتر دانشگاه برگزار میشه …… اسمایلی تبلیغ کردن :دی
دیگه اینکه ۲ دی ماه هم توی دانشگاه مسابقه اسکیس هست .
آخر ترمی فعال شدن :دی …..
.
درس خوندن چند روزه تعطیله . خدایا توبه .
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۲۱ نظر »