و اینگونه بود که ۲۲ سال تمام شد ….
امروز معمولی تر از هر روز دیگه و حتی خسته کننده تر بود .
حتی فرصت آرزو کردن هم نداشتم ….
و اینگونه بود که ۲۲ سال تمام شد ….
امروز معمولی تر از هر روز دیگه و حتی خسته کننده تر بود .
حتی فرصت آرزو کردن هم نداشتم ….
بچه های نسل بعدی خیلی خوش بحالشونه …. چون مامان باباهاشون هم ماکارونی دوست دارن هم پیتزا و لازانیا و خرت و پرت …. .
شیراز رفتن هم برای خودش آداب و رسومی داره .
حتی اگه یه روز هم بری باید بری کل فامیل رو بگردی …. این هم خوبه هم بده . کلی آدم که ندیدی چند وقته رو می بینی اما از اونور هم کلی جایی که باید بری رو از دست میدی …..
شب یلدا داشتیم و شب یلدای +۱ . هر دو تاش خوب بود ….
.
رفتم دکتر گفت عمل ت خوب بوده . باز ۳ ماه دیگه بیا ….
نکته : بدترین لحظات زندگی آدم اون وقتیه که کلی آب خوردی واسه سونوگرافی و نوبتت نمیشه !
۸ سال پیش …. ۲۵ آذر …. روز بارونی ….
یادمه . یادته ؟
خدا کنه یادت باشه ….
همه واقعیت ها باور نکردنی اند ….
درنا جان رفتنت باور نکردنی ست ….
میرزا آقا عسگری ( مانی )
هر چند وقتی یه بار تصمیم میگیرم که بیشتر اینجا بنویسم بعد از چند روز هر بار که صفحه مدیریتش رو باز می کنم حس و حال نوشتنم نمیاد .
قضیه همون چند سال پیش شده که حس بود مطلب نبود ، مطلب بود حس نبود ، بعضی وقتا هم هر دو نبود …. الان بیشتر همون قضیه مطلب بود حس نبود هست .
دیگه حالا تصمیم گرفتم که هر وقت مطلبی بود حس ش رو به زور هم که شده بیارم . اصلن ( اصلاً ) به خاطر همین موضوع هم که شده میرم دامین ۵ ساله تمدید می کنم . حالا ببین ….
این مدت ۲ ماهه رو هم تا الان حسش هست بنویسم که یادم باشه همیشه …..
اواخر تیر ۹۰ :
در گیر و دار شدید تحویل پروژه ها بود که دایی جانمان تصادف کردن، چون خونه شون پله دار بود تشریف آوردن منزل ما . اون یکی دایی مون هم اسباب کشی داشتن چون خونه شون رو داشتن میچیدن تشریف آوردن خونه ما . خاله جان اینا هم از مسافرت اومدن شب اولی تشریف آوردن منزل ما …. همه مون با اینکه دور هم بودیم ولی خوب ناراحتیه تصادف دایی جان کوچیکه رو داشتیم ….
خاله بزرگه هم مامان نازی رو از اصفهان به یه ترفندی آورد بوشهر … یه جریانی هم داشتیم سر اون مسئله …..
من همچنان در گیر و دار تحویل پروژه ها بودم . شب ها تا صبح کار می کردم . یه ۲ ساعت می خوابیدم بعد باز روز از نو روزی از نو . این دفعه زیاد نشد این آخری هاش با سُرور با هم کار کنیم ( اما تا قبلش با هم بودیم ) .
صبح روز تحویل پروژه روستا ۲ که بود زنگ زدم گفتم خاله می خوای برگردی اصفهان منم باهات میام هر Levitra generic brand in australia چند که ریزه کاری های پروژه طرحم مونده بود . بعد از تحویل روستا هم رفتم پلی پلات ، کارام رو که به محمود زحمت داده بودم برام پلات بگیره رو گرفتم .
تا شب ش کار ها رو همه تموم کردم و بردم دادم به سُرور جون . باز زحمت دادم بهش واسه این ترم هم …..
و فرداش با فروغ راهی اصفهان شدیم….
دختر خاله جان چون معلم کانون زبان شده بود دیگه کمر وقت داشت با ما باشه . فقط تو خونه و گاهی هم بیرون رفتنا با هم بودیم .
روز اول با آریا و فروغ رفتیم میدان امام. مسجد شیخ لطف الله و بازار قیصریه رو بازدید کردیم . بعدشم رفتیم آمادگاه هر چی دنبال کتابایی که می خواستم، گشتم پیدا نکردم . یکی هم که بود خیلی گرون بود بیخیالش شدم .
یه روزم با مرضیه و فروغ و شوهر خاله رفتیم کارتینگ و شهر بازی و سینمای ۴ بعدی . خوب بود اون روز خیلی خوش گذشت .
یه روز دیگه هم با فروغ رفتیم اصفهان عالیقاپو و مسجد امام . که بعدش من حالم بد شد و شوهر خاله جان آژانس گرفت و ما رو راهی شاهین شهر کرد . بعدشم مراسم آمبولانس کشون داشتن برام :دی …..
یه روز دیگه هم یکی از دوست های اینترنتی رو دیدم . آیه جان از دیدنت خیلی خوشحال شدم :* …
بعدشم دیگه یک هفته تموم شد و ما برگشتیم بوشهر .
بعد از اون هم که دیگه ماه رمضان بود و ما هم به مدت تقریبن ( تقریباً ) یک ماه رفتیم سر کار تو اداره برنامه ریزی . با فروزی بودیم خوب بود . هم خوب بود هم بد بود …. دیگه هم نمی ریم حالا :دی .
در حال حاضر هم کلاس زبان میریم و میایم ….
برای عید فطر هم رفتیم شیراز ، یه عروسی خانوادگی هم بود که اون هم رفتیم . کلی خانواده دیدیم . خوب بود .
حتی روی ریل قطار هم کلی ندید بدید بازی در آوردیم :دی .
فردا هم انتخاب واحد هست . چه زود گذشت cheap diflucan . ترم ۷ی شدیم ….. ای وای ای وای .
این هم بعد از کلی مدت
….
مانا باشید
وقتی یادت میره باید خجالت زده باشی ….
۶ سال پیش ۹ شهریور یه وبلاگ درست کردم . از همون روز اول اسمش روزی dietes pills روزگاری بود و من مریم خانومی …. اینا همه ش قضیه داشت که این این شد و اون اون !
Cheap levitra brand style=”text-align: justify;”>حرف تکراری نمی خوام بزنم فقط اینکه چند تا از بهترین بهترین دوست هام رو از طریق وبلاگ و وبلاگ نویسی پیدا کردم . همین …
6 ساله شدنت مبارک با تاخیر