کوری

۷ آبان ۱۳۸۴

                     !!!!!!!!!! من کور شدم !!!!!!!!!!!!

چند وقتی بود که موقع درس خوندن چشمام خیلی می سوختن و وقتی هم می نشستم پای کامپیوتر از چشمام آب میومد . وقتی هم که به وایت برد کلاس نگاه می کردم چشمام خوب کارایی نمی داد حتی با عینک هم خوب نمی تونستم ببینم .

از اون جایی هم که من سابقه ی تبخال چشمی دارم امروز مادر خانومی من رو برد دکتر . دکتر جون بعد از کلی معاینه و این ور و اون ور نگاه کردن و به چپ چپ و به راست راست گفت :

- مریم خانوم چشمات شمارشون رفته بالا : ۲۵/۱ و ۷۵/۰ .

آخه چه طور ممکن بود بعد از این مدت کوتاه این همه بره رو شماره ی چشمم !!!!!!!!

خلاصه دیدین فردا پس فردا اومدن آگهی فوت زدن :

              جوان ناکام مریم مرد !!!!!!!!!

 

یه سوال تخصصی

۵ آبان ۱۳۸۴

تا حالا از درس

خوندن لذت

بردین ؟!!!!

چه سخت است ….

۴ آبان ۱۳۸۴

خدایا !

چه سخت است به بهانه نگریستن , به زهر خندیدن و به دروغ فریاد زدن که زندگی شیرین است ….

چه سخت است بی دلیل غصه خوردن و بی خبر مرگ را پذیرفتن ….

چه سخت است خدایا شبی غمگین شدن , به هنگام وداع لبخند تلخ زدن …

چه سخت است در کنار تو بودن و به یاد تو نبودن ….

چه سخت است در حالت غمگین و تنهایی زندگی را سپری کردن ….

و چه سخت است ………..

تولدت مبارک

۱ آبان ۱۳۸۴

با تولدت همه رو شاد کردی . تولدت مبارک آقای پدر !!!!!!!

ایشالا که ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال عمر با عزت داشته باشی و همیشه سایت بالا سر ما باشه .

قربونت برم . خیلی دوستت دارم .

شادی در غم

۳۰ مهر ۱۳۸۴

اگر یک روز شاد بودید , آرام بخندید , تا غم بیدار نشود و اگر یک روز غمگین شدی , آرام گریه کن تا شادی نا امید نشود .

چه کنم؟!

۲۸ مهر ۱۳۸۴

قسمت  نظرسنجی پایین صفحه . هر کاری می کنم بالا نمیاد . لطفا اگه می دونید بگید من چه کنم؟!

روزی روزگاری …

۲۸ مهر ۱۳۸۴

روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.

خوشبختی , پولداری , عشق , دانایی , صبر , غم , ترس و … . هرکدام به روش خویش می زیستند.

تا اینکه یک روز دانایی به همه گفت : هر چه زود تر این جزیره رو ترک کنید ; زیرا به زودی آب جزیره را خواهد گرفت ; اگر بمانید غرق می شوید.

تمام احساس ها با دستپاچگی قایق های خود را از انبار های خانه های خود بیرون آوردند و تعمیر کردند . همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق ها شدند و پاروزنان جزیره را ترک کردند .

در این میان عشق هم سوار قایقش شد . اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بز قایقش شود .

عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه ی حیوانات و وحشت که زندانی شده بود , سپرد .

آن ها همگی سوار شدند و جایی برای عشق نماند !!!!

قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند . جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب می رفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود . اما نمی ترسید ; زیرا ترس از جزیره را ترک کرده بود . فریاد زد و از همه ی احساس ها کمک خواست .

اول کسی جوابش را نداد . در همان نزدیکی قایق ثروتمندی را دید و گفت :  ” ثروتمندی عزیز به من کمک کن”

ثروتمندی گفت : ” متاسفم قایقم پر از پول و شمش و طلاست و جایی برای تو نیست . ”

عشق رو به غرور کرد و گفت : ” مرا نجات می دهی ؟! ”

غرور پاسخ داد : ” هرگز ! تو خیسی و مرا خیس می کنی . “

عشق رو به غم کرد و گفت : ” ای دوست عزیز مرا نجات بده . “

اما غم گفت : ” متاسفم دوست خوبم ; من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم , بلکه خودم به کمک احتیاج دارم . “

در این حین خوش گذرانی و بی کاری از کنار عشق می گذشتند ; ولی عشق هرگز از آن ها کمک نخواست . از دور شهوت را دید و به او گفت : ” آیا به من کمک می کنی ؟! “

شهوت پاسخ داد : ” البته که نه !!!! سال ها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری . یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی ؟! همه می گفتند : تو از من برتری . از مرگت خوشحال خواهم شد . “

عشق که نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خدا کرد و گفت : ” خدایا مرا نجات بده . ”

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد : ” نگران نباش تو را نجات خواهم داد . “

عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد ; و بیهوش شد .

پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانایی یافت . آفتاب در آسمان پدیدار می شد و دریا آرام تر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند .

عشق برخواست و به دانایی سلام کرد و از او تشکر کرد .

دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت : ” من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم ; شجاعت هم که قایقش از من دور بود . تعجب می کنم تو بدون من و شجاعت چه طور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟!

همیشه می دانستم در درون تو نیرویی هست که در هیچ کدام از ما نیست . تو لایق فرماندهی تمام احساس ها هستی . “

عشق تشکر کرد و گفت : ” باید بقیه را هم پیدا کنیم و به جزیره برویم ; ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟! “

دانایی گفت : ” او زمان بود . ”

عشق با تعجب گفت : ” زمان؟!!!! “

دانایی لبخند زد و پاسخ داد : ” بله , چون این فقط زمان است که می تواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند.”

 

 

من تمبل

۲۸ مهر ۱۳۸۴

امروز بعد از چند روز اومدم که آپ کنم . آخه این هفته خیلی بد بود . همش درس همش امتحان . واقعا خسته بودم . شرمنده .

اومدم که تمبل بازی در نیارم ( قابل توجه بعضیا که می گن مریم تمبله ) .

به خاطر همین هم پستی رو که الان بعد از این پست ضمیمه می کنم رو ثبت می کنم .

( چقدر نکات دستوری قوی بود واقعا )

Mr.Donkey in Love

۲۴ مهر ۱۳۸۴

Mr.Donkey in Love

            اینم یکی از بهترین عروسک های من که اسمش عنوان این پست هست !!!!!!

                                           ………………………………………………

                 پیوست : با تشکر از گلاره ی عزیزم که این عکس رو گرفت !!!!

فیزیک

۲۲ مهر ۱۳۸۴

نظرتون در مورد فیزیک چیه ؟!

من عذا گرفتم . آخه یک شنبه امتحان فیزیک دارم  خیلی سخته ! کتاب آسونه جزوه های دبیرمون سخته !!!!!!!!!

و می دونم هیچی حالیم نیست !!!!!!!!!!

تو رو خدا برام دعا کنید !!!!!!!

RSS