دلتنگی و گیتار

۹ آذر ۱۳۸۴

دیروز خیلی دلم گرفته بود . از دست خودم ناراحت بودم . حالا چرا و برای چی ؟! حتی خودم هم نمی دونستم .توی خونه تنها بودم . رفتم توی اتاقم که امتحان ادبیات شفاهی ترم اول رو بخونم یه دفعه یاد یه شعری افتادم که وقتی می رفتم کلاس گیتار آهنگش رو می زدم . شعر سایه از سیاوش قمیشی . حتما شنیدین :

            من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره

                                                اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره

            این منم که خو بیامو کسی هرگز نشناخته

                                                اون که در راه رفاقت همه ی هستیشو باخته

هر کاری می کردم چند روز اخیر بعد از این ۲ تا بیت,دیگه یادم نمیومد که چیه ؟! خلاصه پا شدم رفتم دفتر نتم رو برداشتم و شعر رو یه بار از اول تا آخر خوندم . خیلی دوسش دارم خیلی !!!!!!!

خلاصه بعدشم به دفتر نتم نگاه کردم . خیلی از دست خودم عصبانی شدم که چرا گیتار رو گذاشتم کنار !؟؟؟؟؟ الان دیگه حتی کوچکترین چیزش هم یادم نمیاد .

دیگه یادم نمیومد آکوردهای دیمینیشت و آگمانت چی هستن ؟! حتی دیگه نمای نت ها هم یادم نبود . اصلا دیگه یادم نمیود مثلا گام لا مینور هارمونی چیه ؟! وای خدا آخه چرا ؟!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش پا شدم گیتارم رو که گوشه ی اتاقم روی پایه گذاشته شده رو برداشتم . آخه من خیلی بهش وابسته هستم .اینجوری جلو چشمم باشه خوبه.

 ولی واقعا خیلی بده که گذاشتمش کنار . خیلی دلم گرفت از اینکه دیگه کار نمی کنم .

البته یه تصمیم گرفتم . امیدوارم که بشه بهش عمل کرد . تصمیم من والااااااااا از این قراره که تابستون که اگه خدا بخواد شروع بشه گیتارم رو کوک کنم و خودم تمرین ها و چیزهایی که تا حالا یاد گرفتم رو تمرین کنم اساسی بعدشم برم کلاس از بقیش شروع کنم .

آخه ما ( من و گلاره ) اگه فقط چند ماه دیگه می رفتیم دیگه دوره ی آموزش سبک پاپ رو تموم کرده بودیم

بخدا من اصلا قصد کنار گذاشتنش رو نداشتم ولی وارد دبیرستان که شدم از بس کارام سنگین بود خود به خود کنار گذاشته شد .

نظر شما در مورد موسیقی چیه ؟! شما هم ساز می زنید ؟! اگه می زنید ادامه میدین یا مثل من گذاشتینش کنار ؟!

امیدوارم که شما مثل من نباشید

                   ………………………………………………………………………………..

پی نوشت : نظر سنجی کنار صفحه آپدیت شده !

 

در ادامه

۷ آذر ۱۳۸۴

سلام . در ادامه ی پست قبلی که بعضیا از فضولی داشتن می ترکیدن و هی می پرسیدن عاشق کی هستی ؟! و از مدرسه و خونه و کامنت و آفلاین و غیره غیره هی می پرسیدن : مریم خیلی از دستت ناراحتیم . چرا بهمون نگفتی عاشق شدی ؟!!!!!!!!!

من بیچاره هم که اول مونده بودم اینا چی میگن ؟! آخه اصلا تو باغ( باق؟! ) نبودم که دوستان در مورد این پست قبلی صحبت می کنن . خلاصه اینکه بعد از تفهیم کردن موضوع به من .

و اینکه بعضی از دوستان گفته بودم من عاشق خودم هستم ؟ عاشق خوراکی هستم ؟! مامانم ؟! دوست پسرم ؟! ( من دوست پسر ندارم اگه خدا ازمون قبول کنه !!!!! ) و …..

من باید این رو بگم که :

بابا یه کم اعتماد به نفس داشته باشید !!!!!!!! اگه خودت خودتو تحویل نگیری انتظار داری منه نوعی بیام بگم عاشقتم ؟! نه عزیزم . اون دسته از دوستان عزیز که فرموده بودن من دچار بد جور  نارسیسم شدم و از این حرفها. باید بگم که دارم اعتماد به نفسم رو قوی می کنم . آخه یه چند وقتیه که کم شده این اعتماد به نفس من .

البته می دونم و همه می دونن که با گفتن این جملات شاید اون اعتماد به نفسی که من داشتم آقا هیچ کس نداشت , یه دفعه ای قلمبه نمیشه و یه هویی برنمی گرده . ولی قوی تر که میشه تا ایکه اگه خدا بخواد برگرده به حالت اولش.

امیدوارم اونایی که اعتماد به نفس ضعیفی دارن قوی بشه . اونایی که قویه قوی تر بشه . و اونایی که تضعیف شده به حالت اول و بالاتر تر از اون برگرده .

…………………………………………………………………………………………………………………………

پی نوشت : امروز یکی از دوستای من به جمع وبلاگ نویسان پیوست .  دختر مهربون

 

 

من یک عاشقم

۳ آذر ۱۳۸۴

خیلی زیبا بود . زیبایی اش در همان لحظه ی اول تمام وجودم را تسخیر کرد . آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم . چشم هایش آینه ی زندگی بود . سرشار از صداقت و یکرنگی .

احساس می کردم او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد . احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند .

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من , بلکه همه ی اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد . فقط کافی بود لبخند بزند .

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست حتی کوهها را هم جا به جا کند . در مقابل ایمان و اراده ی او هر کاری شدنی بود . همه ی جنبه های او برایم دوست داشتنی بود . آنقدر در کنار او بودن برایم لذتبخش بود که تمام غم ها و غصه هایم را فراموش می کردم . در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد . اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم .

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه ی اطرافیان باشد . روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود .

و این فرشته ی زمینی تمام وجودم را از عشق خود لبریز کرد و ازآن زمان به بعد هر زمان که او را می بینم بر لبانم ” فتبارک الله احسن الخالقین ” جاری می شود . به نظر من او ارزشمند ترین کسی است که هر روز در آیینه ی نصب شده در دیوار اتاقم می بینم .

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع به آیینه نگاه می کنم با چشم هایش به من سلام می کند .

                        دوستت دارم ای فرشته ی زمینی ……….

وبلاگ مدرسه

۲ آذر ۱۳۸۴

سلام .

مدرسه ی ما امروز اولین قدم خودش رو توی عرصه ی وبلاگ نویسی برداشت .

امیدوارم موفق باشه !!!!

                  دبیرستان فرزانگان بوشهر

…………………………………………………………..

پی نوشت : دوستان اون وبلاگ ( دبیرستان فرزانگان بوشهر ) مربوط به مدرسه هست . اگر مایل به نظر دادن هستید اسم من و نگید خوب . مدیرمون خفم می کنه ها !!!!

 

جشنواره

۱ آذر ۱۳۸۴

دانشگاه پیام نور بوشهر با همکاری شرکت مخابرات استان بوشهر , سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان بوشهر , مرکز رشد علم و فن آوری خلیج فارس

                                              برگزار می کند :

        جشنواره ی وبلاگ نویسان استان بوشهر

وبلاگ نویسان هم استانی می توانند آدرس وبلاگ و مشخصات خود ( نام و نام خانوادگی – تلفن تماس و آدرس پست الکترونیک ) را به آدرس   jwb.pnu@gmail.com و یا pnu5b@yahoo.com  ارسال نمایند .

ضمنا علاقه مندان می توانند برای کسب اطلاعات بیشتر به آدرس www.jwb.persianblog.com  مراجعه نمایند .

مهلت ثبت نام : ۲۹/۸/۸۴ لغایت ۱۴/۹/۸۴

زمان برگزاری جشنواره : ۱۸ آذر ۸۴

مکان برگزاری جشنواره : سالن اجتماعات دانشگاه پیام نور مرکز بوشهر

 

 

منوچهر آتشی

۳۰ آبان ۱۳۸۴

در گذشت یکی از چهره های ماندگار

ایران ,منوچهر آتشی ,شاعر بزرگ خطه ی

 جنوب – بوشهر – رو به همه ی شما و

مخصوصا به خانواده ی گرامیشون تسلیت

 می گم .

 

خدا رحم کنه !!!!

۲۷ آبان ۱۳۸۴

سلام

ببینید ما این هفته چقدر گناه داریم !!!!!!!!!!!!!!!!! ( برنامه امتحانی این هفته ) :

شنبه       : تست ریاضی ( آزمایشی )

یکشنبه    : دین و زندگی

دوشنبه    : آمادگی دفاعی – جغرافیا

سه شنبه : تست ریاضی

چهار شنبه: ادبیات فارسی

پنج شنبه  : هندسه – عربی – زبان فارسی

ما چهار شنبه ساعت دو که از مدرسه میایم دیگه خواب بی خواب . واقعا گناه داریم

                       خدا رحم کنه

من و بارون

۲۵ آبان ۱۳۸۴

سلام به همه ی دوستان خوبم !!!!!! ببخشید چند روزی درست حسابی نبودم .

به خاطر بارون شدید هستش !!!! دیروز اینقدر بارون شدید بود و هنوز رعد و برق اولی تموم نشده یکی دیگه می زد و صاعقه پشت صاعقه که من از اتاقم پا شدم با پتو و بالشم اومدم تو سالن خوابیدم وساعت ۳:۳۰ ظهر که آسمون اولین اشکش رو ریخت برق منطقه ی ما قطع شد تا ساعت ۱۱ شب .تازه وقتی هم برق اومد اینقدر ضعیف بود که یه چراغ به زور روشن میشد .

 یعنی فکر کنید من هیچ درسی نخوندم و رفتم مدرسه !!!!!!!!!

فقط شانسی که آوردم این بود که ساعت دوم دبیر کامپیوترمون اومد دنبالم که برم سمینار هک و آی تی !!!!!!  والا که بدبختی بودم من !!!!!!!!!!!

وارد سالن سمینار که شدیم خیلی خلوت بود . منم یه نفر رو دیدم که خیلی خوشحال شدم . دبیر کامپیوتر راهنماییمون که حالا رفته و شده دبیر مدرسه ی پسرونه . یه خانوم باحال با معرفت .

بعدشم که به سلامتی سمینار تموم شد من اومدم تاکسی بگیرم برگردم مدرسه آخه تمرین داشتم ساعت ۱۲:۳۰ تا ۲ . ولی متاسفانه هیچ گونه تاکسی به مسیر مدرسه ی ما نمیومد . خلاصه من بیچاره هم مجبور شدم برای اولین بار سوار اتوبوس خط واحد شدم . البته خوب بود اتوبوس ویژه بود کولر زده بود خنک بود . بیرون هم بارون با شدت بسیار زیادی بر سقف اتوبوس شلاق می زد (  ادبیات رو صفا می کنید ؟!!!!!!!!! )

خلاصه آخرشم من دیر رسیدم به تمرین از وسطاش شروع کردم !!!! بعدشم اینقدر رعد و برق و بارون بود که وحشتناک بود . دیگه استادمون ساعت ۱:۴۰ دقیقه گفت برید شما رو به خیر و ما هم به سلامت !!!

 الانم آآآآآآآآآآآآآآخ همچین رعد و برقی زد که من یه متر از رو صندلی رفتم تو هوا !!!!!!

خدایا یعنی میشه فردا مدرسه تعطیل بشه و ما امتحان عربی ندیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

شرمنده !!!!!!!!

۲۱ آبان ۱۳۸۴

سلام به همتون !!!!!!!!!

وای شرمنده !!!! من نمی دونستم شما برداشت اشتباه می کنید . یعنی تقصیر خودم هم بود که کامل توضیح ندادم !!!!

آهنگ گوگوش رو شنیدین که در مورد زن می خونه ؟!!!! 

در حینی که گوگوش می خونه تو کلیپش یه سری عکس و تیکه های روزنامه و نوشته نشون میده که یکی از این تیکه ها این جمله پست قبل هستش :

 ****حذف****

امروزکه مهشید داشت کامنت هام رو می خوند اومد گفت : مریم چی نوشتی که دوستان این جوری گفتن ؟! منم گفتم : هیچی یه جمله از کلیپ گوگوش نوشتم !!!!

مهشید هم گفت : خوب آی کیو یه کم توضیح هم می دادی که از کلیپ گوگوشه . ( مهشید این کلیپ رو ندیده به خاطر همین اونم نمی دونست !!!!)

دیگه خلاصه شرمنده ی شرمنده !!!!!

….

سوک سوک جون حالا دیگه نمی کشیم ؟!!!!!!!!!

 

….

۲۰ آبان ۱۳۸۴

حذف ….

RSS