دل شکستگی

۹ دی ۱۳۸۴

         هر کس به طریقی دل ما می شکند

                         بیگانه جدا دوست جدا می شکند

                                       بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

                                                   من در عجبم دوست چرا می شکند ؟!

شهرزاد

۹ دی ۱۳۸۴

امروز اومدم در مورد یکی از دوستای خوبم بگم . شاید تا حالا در موردش کم گفته باشم . که در ادامه چراش رو توضیح می دم !!!!

شهرزاد !!!!!!!!!

این دوست خوب من خیلی بچه باحالیه . خانوادش چه خانواده ی خوبی هستن .

من مامان و بابا و داداشش رو خیلی دوست دارم . یه جورایی با مامانش خیلی صمیمی هستم !!!!

این چند وقته که امتحاناتمون شروع شده با هم درس می خونیم . این جوری خیلی بهتر یاد می گیریم و اگه هم مشکلی داشته باشیم از هم می پرسیم .

روزای قبل از امتحانا حالا هر چند روز که باشه با هم درس می خونیم .

توی یه کتاب خوندم :

با هم درس بخونید تا احساس بدبختی نکنید !!!!!!!!

حالا بعضیا می گن که ما نمی تونیم با کسی درس بخونیم . ولی ما که می تونیم تا حالا هم موفق بودیم  خوبم یاد گرفتیم .

البته اینم بگم که من با دوستای دیگم هم که درس می خونم خیلی خوبه . ولی خوب چون خونه ی شهرزادینا نزدیک خونه ی ما هست دیگه رفت و آمد راحته .

آهان چراش رو یادم رفت بگم.

دلیلش اینه که شهرزاد برای المپیاد می خونه و خیلی درگیره . البته توی شلوغ بازی های ما نقش به سزایی داره ولی خوب !!!!

نظر شما برای درس خوندن با هم دیگه چیه ؟!

 

 

وبلاگ درسا

۶ دی ۱۳۸۴

سلام .

اومدم بگم که به وبلاگ جوجه طلایی من ( درسا ) که دختر خاله ی کوچولوی  من هست سر زدید ؟!

وبلاگش اینه :

 http://dori1376.blogfa.com

امیدوارم که هم درسا هم شما موفق باشید .

بارونه بارونه !!!!

۵ دی ۱۳۸۴

سلام  !!!!

امروز ما امتحان ترم آمار داشتیم . من خونده بودم مثل … خونده بودم و همه رو بلد بودم اساسی

صبح که بیدار شدم صبحانه بخورم آقای پدر گفت مریم تلویزیون یا رادیو رو روشن کن ببینیم تعطیلین ؟!

منم از اونجایی که توی فکر امتحان آمار بودم و برای خودم فرمولای سیگما و جدول فراوانی ها رو تکرار می کردم اصلا یادم رفت .

آسمون سیاه بود من رفتم مدرسه دیدم مدرسه خیلی خلوته .

بچه ها گفتن : تعطیله هااااااا .

من باورم نشد گفتم : نه حتما دارید با من شوخی می کنید!!!!

خلاصه این شد که من رفتم با سوم تجربیا که اونا هم امتحان آمار داشتن تمرین و سوال حل کردیم .

ولی مثل اینکه واقعا راست می گفتن که مدرسه تعطیله !!!!!

خلاصه دیگه حدود ساعت ۸ بود ما اومدیم خونه .

از یه طرف خوشحالم از یه طرف ناراحت.

خوشحال از اینکه تونستم یه وقتی گیر بیارم بیام بهتون سری بزنم . و ناراحت از اینکه امتحان آمار عقب افتاد و  من دیگه حوصله یه بار دیگه خوندن ندارم  .

خلاصه دیگه اینجوری دیگه .

و راستی تشکر از اینکه گفته بودین “ من بی معرفت نیستم ” خیلی خوشحال شدم .

مرسی !!!!

بارونی و سرفراز باشید

مریم بی معرفت و مسیح (ع)

۲ دی ۱۳۸۴

سلام به همه ی دوستای گل منگولیم!!!!

شرمنده که چند وقت نمی تونم بیام درست حسابی و آپدیت کنم . آخه متاسفانه فصل امتحانات رسیده و سخت مشغولم !!!!

فردا هم امتحان عربی   دارم .

برنامه امتحانی ما رو اگه مایلید بخونید از وبلاگ دبیرستان فرزانگان بوشهر ببینید . بخش پایه ی دوم.

دیگه شرمنده اگه پیشتون زیاد نمی تونم بیام و بهتون سر بزنم . تو رو خدا نگید : مریم بی معرفته .

                                       ………………………………………

خداوند بزرگ, عیسی مسیح (ع) فرزند مریم را زنده به نزد خویش خواند و دیگر کسی او را ندید . اما دین او روز به روز گسترش یافت و عالم گیر شد .

            میلاد حضرت مسیح مبارک !!!!!!!!!

 

یلدا

۳۰ آذر ۱۳۸۴

                        امشب, شب یلدا میاد                 نخود, نخود, نخود, نخود

                        صبح, وقتی خورشید در میاد         نخود, نخود, نخود, نخود

                        اون وقت شب یلدا میره                نخود, نخود, نخود, نخود

                        هر کی میره خونه ی خود             نخود, نخود, نخود, نخود

                                         

یلدا , بلند ترین شب سال به همه ی شما بهترینای روی زمین مبارک !!!!

امشب آخرین شب پاییزه . جوجه موجه هاتون رو شمردین ؟!  امیدوارم که جوجه های خوبی پرورش داده باشید .

امیدوارم که پاییز خوبی رو پشت سر گذاشته و زمستون خوبی رو پیش رو داشته باشید !!!!

موفق باشید .

 

آمار !!!!

۲۶ آذر ۱۳۸۴

سلام

این پست مربوط به شنبه ی هفته ی پیش و این شنبه میشه !!!!

شنبه ی هفته ی پیش که ۱۹ آذر بود ما امتحان آمار داشتیم . من خونده بودم کاملا بلد بودم . البته یه قسمتی که مربوط به بخش سیگما میشد که بخش تکمیلی حساب میشد رو درست حسابی نخونده بودم به خاطر همین یه کم اضطراب داشتم برای ثابت کردنشون .

وقتی رفتم مدرسه هی بچه ها می گفتن که برید امتحان رو لغو کنید تو رو خدا ما نخوندیم بلد نیستیم و از این حرفها . ما رفتیم و از اونجایی که من با دبیر آمارمون خیلی جور هستم من گفتم :

آقا بچه ها نخوندن بلد نیستن دارن زجر می کشن . من خودم دوست ندارم امتحان لغو کنم ولی به تبعیت از بچه ها دیگه اومدم خدمتتون برای امر مهم امتحان لغو کردن ( دبیر آمارمون قبلا دبیر مادر خانومی هم بوده . به خاطر همین همیشه میگه : مریم مامانت اینقدر شلوغ نبود . تو به کی رفتی با این همه زبون ؟!!!!)

بعد گفت : چندمین باره که امتحان لغو می کنید ؟! من گفتم : آقا باور کنید اولین باره . آقا ما کی هفته ی پیش اومدیم لغو کردیم ؟! اونا ۳ تجربی بودن . ما نبودیم که .

دیگه خلاصه قبول کرد و ما با سرو صدا و شلوغ بازی اومدیم داخل کلاس . بعد من یه دفعه گفتم :

ای کیو هااااااااااااااااا هفته ی آینده که امتحان ریاضی داریم .

این موقع دیگه زنگ هم خورده بود و دبیر محترممون داشت میومد داخل کلاس . رفتم گفتم :

آقا نه نمیشه که هفته ی آینده امتحان ریاضی داریم شما امتحان رو بذارید دوشنبه . که گفت : بچه برو ببینیم .

گفتم : آقا اذیت نکنید ببین من چه مظلومم .

گفت : آره کاملا مشخصه  

دیگه خلاصه اومدیم داخل کلاس . و با توافق این شد که امتحان بدیم ولی بخش سیگما ها رو اثباتی نده . فقط حساب کردنی باشه .

امتحان شروع شد و …….. و از اون جایی که با بچه ها توافق کرده بودیم که هر گروه چند تا سوال حل کنن و بدن بقیه

دیگه خلاصه براتون بگم که سوال و جواب و هر چی که دلتون بخواد از اینور کلاس به اونور کلاس انتقال پیدا می کرد  .

گه گاهی دبیر عزیزمون سرش رو بلند می کرد و می گفت : بچه ها به برگه ی خودتون نگاه کنید .

بعد گفت : آقا سرت رو برگه ی خودت باشه . که یکی از بچه ها گفت : آقا با منی ؟!

دبیرمون گفت : مثل اینکه از خودت شکیا .

بعد در حال تصحیح کردن امتحانات کلاس ۳ تجربی بود که یه دفعه گفت : نگاه نگاه همشون مثل هم اشتباه نوشتن .

منم یه سوال سیگما بهناز بهم داد . رفتم ببینم درسته یا نه ؟!

گفت : نه آخرش درست کپی نکردی .

من : آقا از این حرفا به من میاد آخه ؟!!!!!!

بالاخره امتحان تموم شد و ….

    و اما امروز :

من امروز حالم خیلی بد بود نتونستم برم مدرسه .

گلاره ظهری باهام تماس گرفت و شرح وقایع امروز رو به طور کامل بهم داد .

گفت : ساعت آمار آقا برگه ها رو داد عین ۲۲ نفر ( کلاس ما ۲۳ نفره بدون من ۲۲ نفر ) بالا سرش بودیم که نه آقا این جاش اشتباه انجا اشتباه تصحیح کردین .

و بعد اون دبیر گلمون گفته : خوب که مریم نیستش و الا به جای ۲۳ نفر الان ۴۶ نفر اینجا ظاهر بودن .

دیگه خلاصه هیچ کس همون نمره ای رو که گرفته بوده رو قبول نکرده و ایشون مجبور شدن هی باز تصحیح کنن و همه از اون نمره ای که بودن بالاتر اومدن .

حالا این تا اینجاش . بعد نوبت دادن نمرات مستمر بوده که باز همه ی ۲۲ نفر باز بالا سرش بودن.

به هر کی که نمره می دادن داد و قال ( غال؟! ) همه بالا بوده که نه آقا نمرش رو ببر بالاتر .

مثل اینکه به من ۱۹ داده بوده که سوری دیگه چک و چونه زده نمره ی من شده ۲۰ .

بعدشم گلاره می گفت مگه بچه ها ولش می کردن ؟! تا دم در حیاط همه باهاش رفته بودن و هی چک و چونه می زدن .

                  راستی دبیرای شما چه جوری هستن ؟!!

دانشگاه علوم پزشکی

۲۴ آذر ۱۳۸۴

پیش نوشت : بابت پست قبل شرمنده !!!!

و اما امروز رو براتون بگم که والا نمی دونم چرا …….؟!  خوب الان بهتون می گم !

والا امروز ما صبح اول صبح رفتیم امتحان زبان دادیم و صبح اول صبح یعنی ساعت ۷ صبح شارژ شدیم  . این بوس هم برای دبیر گلمون. و این هم برای زبان انگلیسی ……….

بعدشم یکی از بچه ها ( لیلی ) گفت که قراره بریم دانشگاه علوم پزشکی .

خیلی عجیبه . نظرتون چیه ؟!  آخه ما اومدیم ریاضی که از پزشکی مزشکی راحت شیم ولی دیگه چه میشه کرد ؟!!!!!!!!

خلاصه زنگ دوم رو که عربی داشتیم هر دوکلاس ادغام ( ادقام ؟! ) گذروندیم  و کلی شلوغ بازی در آوردیم…..

بعدشم که سرویس دبیرستان  اومد و سوار شدیم و رفتیم .

اونجا هم دانشگاه علوم پزشکی روی سرمون بود البته بماند شلوغ بازی های توی سرویس  که اکثر شلوغ بازی ها هم از گروه ما یعنی : من – گلاره – سوری - مهجبین - لاله و لیلی  بود ….

اول که کلی غر زدیم که بابا ما رشته ی ریاضی هستیم چه ربطی به ما داره ؟! و ما خیلی بی شوق می رفتیم توی اتاقها و آزمایشگاه ها . ولی تجربیا آیییییییییی ذوق داشتن آیییییییی ذوق داشتن که نگو …..

توی یکی از آزمایشگاه ها گروه خونی یکی از بچه ها رو تعیین کردن . بعدشم توی آزمایشگاه بیوشیمی و بیو تکنولوژی و … رفتیم و توضیحات داده میشد . ما همچنان بی ذوق ….

بعدشم رفتیم یه سری کتاب هدیه گرفتیم که از نوشته ها و ترجمه های دکتر نبی پور بود . به نام خواص دارویی مرجان های دریایی  . و یکی دیگه هم طب قدیمی بود .

بعدشم من و گلاره و سوری و لاله و مهجین وایساده بودیم در مورد رشته های آیندمون توی دانشگاه نظر می دادیم .  که هر کی چی قبول بشه و کجا ؟!

من و گلاره  که اصلا معمار آینده هستیم…. لاله که مهندس پتروشیمی و سوری هم مهندس برق . و مهجبین هم فیزیک ………….

بعدشم باز با همون شلوغ بازیامون اومدیم مدرسه و تا ساعت ۲ نشستیم درس خوندیم .

آهان راستی یادم رفت بگم که بچه های تجربی رفته بودن کاداف ( جسد  ) دیده بودن . البته ما هم پارسال دیده بودیم . ولی خوب دیگه به سلامتی ما امسال ندیدیم  .

فکر کنم دیگه همین دیگه ….

موفق باشید

 

تغییر تحول

۲۲ آذر ۱۳۸۴

این پست یه چیزه دیگه بود . ولی به دلایلی برداشته شد . شرمنده!!!!!

فقط بگم که قرار بود تغییر تحولاتی روی دهد در من 

     

من اومدم!!!!

۲۰ آذر ۱۳۸۴

سلام به همه ی دوستای گلم .

ببخشید من حدود یک هفته نبودم و نتونستم به هیچ کدومتون سر بزنم .

لطفا این رو به حساب بی معرفتیه من نذارید . الان توضیح می دم که قضیه از چه قرار بوده :

شنبه ی هفته ی پیش که اومدم خونه مهشید گفت : وای مریم کامپیوتر ویروس گرفته.

دیگه تو ی این مدت هم نه من و نه مهشید وقت درست کردن کامپیوتر رو نداشتیم تا اینکه بالاخره شانس بهمون رو کرد و چهار شنبه بالاخره یه وقت خالی گیر اومد که بتونیم ویندوز عوض کنیم .

آقا خلاصه بگم براتون که کامپیوتر درست شد به سلامتی و میمنت . و اینترنت هم کانکت شدم ولی متاسفانهبا خاطر یه مشکل مخابراتی که فکر کنم سرور خراب بوده نشد دیگه بیام .

و پنج شنبه شد که من با شادی و خوشحالی اومدم خونه دیدم  تلفن قطع شده .

یعنی بد شانسی پشت بد شانسی !!!!

خلاصه الان که اومدم خونه دیدم تلفن درست شده . کلی ذوق کردم .

خوب دوستان این من باب اطلاع بود که یه وقت خدایی نکرده فکر نکنید من بی معرفتم !

به همین زودیه زود شاید امشب شاید فردا و شاید …. میام و یه پست درست حسابی که چند وقته توی فکرشم میذارم ( می زارم ؟! )

موفق باشید !!!!

RSS