رفته بودم پارک سر کوچه تا شاید یه کم از دلتنگی هام کم کنم !
راستش رو بخوای خیلی سال بود این طوری پارک نرفته بودم !
یادمه چهارده سال پیش بود که اینطوری میومدم پارک و اینقدر راحت بودم !
مثل این موند که یه دوست مهربون رو که خیلی دوستش داری از دست دادیش دوباره بعد از سال ها دوری و جدایی ببینی ,و تازه همونقدر مهربون و دوست داشتنی مونده باشه .
و همون اول کار هم تو رو بگیره تو آغوش گرم و مهربونش و بهت بگه کجا بودی عزیز دلم ؟!
من خیلی دلم برات تنگ شده بود ! حالا حساب کن همه ی این حرفا رو توی سکوت بهت بزنه ! اون وقت دیگه چه کیفی میده !
آخه کلمات نمی تونن بعضی حس ها رو منتقل کنن ! یعنی توانایی شون کمتر از بیان این حس هاست !
و اون روز طبیعت با من این طوری حرف زد ! تو سکوت !!!!
جای هچ کدومتون خالی نبود ,چون می خواستم تنهایی کیف کنم ! آخه خیلی سال بود که با هر کی میومدم پارک بهم می گفت :
روی چمن ها نری ها !
توی پارک ندویی ها !
روی زمین نشینی ها ! آدم متشخص روی صندلی میشینه !
دختر خوب از مامانش دور نمیشه !
و از این حرفای ….
خلاصه کلی کیف داره با کودک درون زندگی کردن . انگار در هر لحظه در گوش آدم میگه که بهترین کار و در این حال لذت بخش ترین کار این لحظه چیه !
انگار توی شلوغی آدم ها اون دوست داشتنی ترین صحنه رو می بینه و به تو هم نشون میده که بری و کیف کنی !
بعضی وقتا هم که لباس آدم رو می کشه و آدم رو دنبال خودش به جای ناشناخته می بره تا آدم رو سورپریز کنه !
و اون موقع است که تازه متوجه میشی چقدر دوستش داری !
می دونی ! اون چیزهایی رو میبینه و میدونه که تو نمی تونی !
آخه تو غرق افکار و پیش داوری ها و دوبینی های مغزتی اما اون کودک مهربون تو ,کودکه ! اون دنیا رو حس می کنه مثل همه ی بچه ها !
استادم می گفت : هر چیزی در دنیا توانایی و محدوده ای داره !
مثل حرفا که نمی تونن بار عشق رو بکشن !
آدم هم نمی تونه دنیایی رو که هر لحظه با عشق خلق میشه ,با مغز بفهمه و درک کنه !
منم میام اینجا به خاطر همین چیزا !!!! ![]()
![]()
دوستتون دارم عزیزای دلم ,شاید هیچ وقت نمی بینمتون اما ,چون کودک درونم من رو به این جا کشونده همیشه تو دلم جا دارید , همیشه !!!!!!!![]()
![]()
![]()

