همه چی با هم

۹ آذر ۱۳۸۵

سلام . خوبین ؟

من زیاد بد نیستم . فقط باید بگم توی این چند روزه و توی این هفته و هفته های بعد پدر در اومده crying . هر روووووووووووووووووز امتحان دارم crying . دلم برای خودم و دوستام خیلیییییی می سوزه . بمیرم الهی برای خودم crying . بقیه هم برای خودشون بمیرن whistling . به من چه ؟ مگه من مسئول بقیه هستم big grin؟

خوب توی این هفته و هفته ی پیش و البته سال هاست که اتفاقات جور واجور و …. میفته . ۲ تا اتفاقی که توی این دو هفته توی مدرسمون افتاد رو بگم براتون at wits' end - New! worried .

یکشنبه ی هفته ی پیش بود ؟؟؟؟؟ یا خدا شنبه بود ؟ نه همون یک شنبه بود . که جلسه ی دبیران بود و همه ی دبیرا جمع شده بودن توی سالن مطالعه ی اون یکی ساختمونه ( مدرسمون ۲ تا ساختمون داره . یکی که کلاس ها و نماز خونه و …. هست . یه ساختمون ۲ طبقه هم داره که آزمایشگاه فیزیک و آزمایشگاه شیمی – زیست و کتابخونه و سالن مطالعه هست . و البته یه جای دیگه از حیاط هم یه ساختمون هست که کارگاه کامپیوتره ) . خلاصه ما هم اومدیم بیرون از کلاس surprise ( این که چشمام این جوری میشه اینه که ما اصولا از کلاس بیرون نمیایم big grin . می ترسیم خسته بشیم tongue) و اومدیم نشستیم زیر پارکینگ . ( من – فروزی – سوری – لیلی – لاله – یاسی و …. ) .
که یه دفعه دیدیم مدیرمون اومد طرفمون . ما هم هی اهمممم اوهوووووووم لیلی چیزه, موبایلا رو قایم کن . لیلی تا به خودش جنبید مدیرمون گفت : موبایلتو بده ببینم .  worried worried . اونم فقط موبایل فروزی که روی پاش بود رو داد . وای اینقدررررررررررررر عصبی شدیم که نگو crying ( نگید crying ) . بعد از زنگ هم رفتیم با ناظممون گفتیم خانوم لطف کنید موبایل رو بدین . اونم گفت : عمراااااااااا . حتی اگه مادر پدرتونم بیان نمیدیم بهشون .       surprise surprise surprise surprise .
دیگه مامان خانومی فروزی گلی با مدیرمون صحبت و از این حرفا . ایشونم گفته بوده باشه میدیم فردا موبایل رو بهش .
فرداش شد . بازم ناظممون گفت نهههههه باید شورا گرفته بشه . surprise ………..
در طی صحبت هایی که با مدیر آموزش پرورش شد ایشون اعلام کردن که هیچ گونه منع قانونی وجود نداره .
دیگه خلاصه به یه زوووووووووووور و زحمت و اومدن مامان خانومی و آقای پدر فروزی جونی ( سه شنبه ) موبایل به صاحبش باز گردونده شد  .
بمیرم برای فروزی جونم ۲ روز بی موبایلییییییی چی کشید crying . معلوم نبود گوشیش شبا سرش کنار سر کی میذاشت می خوابییییییییییییید crying surprise big grin .

اون روز دوشنبه ( همین هفته ) هم امتحان ادبیات داشتیم . لیلی برداشت با خودش کتابش رو آورد سر صف . یه دفعه ناظممون اومد کتابا رو همه جمع کرد . ( کتاب مریم – رضوان – لیلی – یاسی ) at wits' end - New! . بعدم دیگه هررررررررر کاری کردیم کتاب رو  پس نمی دادن at wits' end - New! .
ما رفتیم نمایشگاه کتاب و اومدیم و ایناااااا . بعد به آقای رشید پور جون گفتیم : آقا شما حالا یه زحمتی بکشین بدن این کتاب بچه ها رو . حتما روی شما رو زمین نمیندازن . گفت باشه حالا تا ببینم چی میشه .
دیگه همه با هم ( تجمع عمومی big grin ) کردیم در دفتر مدرسه . بعد آقای رشید پور اومد گفت : بدین کتاب بنده خدا ها رو . 
                                   surprise surprise surprise surprise  surprise surprise surprise surprise
در عین ناباوری دیدیم ای وللللل قشنگ کتابا رو دادن .
حالا اگه شما هم مشکلی داشتین بگین من به آقای آقای رشید پور بگم بیاد یه صحبتی کنه  big grin .

از نمایشگاه که برگشتیم بچه ها داشتن کتاباشون رو به آقای رشید پور نشون میدادن . بعد فروزی داشت کتابایی که لاله واسه خواهرش خریده بود رو بهش میداد ( حسنی بود big grin ) و کتاب تست عربی رو میذاشت توی کیفش . آقای رشید پور : خوب چرا تا چیزی می خری که نمی فهمیشونننننن big grin . ( حسنی + تست عربی )

              خیلی ها معنای امید را ,

              از زمین های خاکی نا کجا آباد آموختند .

             چشم به آسمان ندوز

             قرار نیست همه ی اتفاق های بزرگ ….

            همیشه از آنجا شروع شود !!!!

قربونتون . مواظب خودتون باشید .

پی نوشت : قرار بود توی این هفته بوشهر بیشترین بارون خاور میانه رو داشته باشه . اما همون شد که خودم گفتم big grin . دریغ از یه قطره . فقط یه شب ۱ ساعت بارون اومد .

شاعر اندیشه های دریا و دشت

۳ آذر ۱۳۸۵

آنچه امروز به عنوان شعر معاصر ایران, خود را به دوستداران و خوانندگان باز می تاباند دستاورد شکوفیده شکوهمند عرق ریزان روح و جان بزرگانی است که هر کدام از سمتی و سویی از این جغرافیای دیر سال با باری از نشانه های فرهنگی و نشات های هنری و ادبی در این پهنه بر دیوان شعری ایران مهین فزونی بخشیدند و به خوش آیند رسم پیشینیان خویش از کلام و کلمه بنایی را پی افکندند که انسان ها را هم چون آینه هایی رو در رو به جاودانگی گسیل می دارد .                                       

رهگذری که نیمای یوش با خلق و خلاقه ی بی محابایش بسان داروگی نوید بارانش داد و افسانه های شعر ایران را ماننده ی صور فلکی به نقش در آورد و در هیات نمایی نزدیکی نمایانش ساخت .

و آن گاه ستارگان سپهر این گردون شعر و موسیقی غزل ها سرودند و سپید سر دادند …. تا بامدادی همواره از پشت کوهساران به میان آید و امیدی جاودان از خراسان قدیم, زرتشت را دوباره به نجوا نشیند  و فروغ, روشنای تولدی دوباره گردد و سهراب, آب ها را به ترانه آورد . آری ;از این کاروانیان, یکی شاعر دشت ها و دریاها شد . شاعری اندیشناک دیدار دوباره ی نیما ! آتشی که زخمه های درونش از همان آغاز هم, آهنگ دیگری را در آواز می خواندند و شعری بلند در وصف گل سوری سرودند . خنیایی که در سرنا دمیده می شد باری از ابتدای خزر بود تا انتهای خلیج !

این بار شاید شاعری صور فلکی را تکمیل می نمود, که گندم و گیلاس را برای لنگرگاه همیشگی اش, بوشهر, گرد آورده بود تا حادثه ای در بامداد او را با مردمان آبادانش تنها نگذارد و غزل غزل های سلیمان, منوچهر آتشی را همواره در تخلص شاعری خویش بشناساند ….

و سالی می رود اکنون, از بدرود اندوهناک شاعری که لحظه ی دیدارش, مجال خواندن تک بیت غزلی بی انجام بود و حادثه باز هم پیش از آن فکر کنی روی داده بود و شاعر حالا آرام گرفته در میان آواز های خاک ….

هماره باد آواز های آتشین اش ….

                     

دیروز مراسم سالگرد مرحوم منوچهر آتشی بود . اینم شعر یکی از شاگردان ایشون .

 روزی که آمدم

 کنار پنجره پی شعر هایت

 گرم شوم و آهسته برویم

 تو سبز می نوشتی و آفتابگردانی نامش را به من گفت

 و من جوانه زدم در نگاه پدرانه ات

 حالا کدام شاخه در هوای بی تو جسارت روییدن دارد

 هنوز اشتیاقی را که در سر بالایی کوچه نور را نمی دید , یادم هست .

 و آن فنچ پیری که سر در گریبان نبودنت فرو می برد

 یکشنبه ها بر ایوان لحظه هایت

 خیره در زمزمه ها و آتش سیگارت

 هنوز یادم هست

 روزی که آمدم و تو از آمدنم شاد شدی

 گفتم دیشب آهنگ دیگر خواب از چشمانم ربود

 و من تا صبح پلاسیدم

 شعر گفتم و انگار صدای ترکیدن استخوان هایم را می شنیدم

 خندیدی و گفتی

 کاش نبود شعر .

      << مرگ تو محبت را به چوب و فلک کشید . >>

                                                        طاهره خدیری 

   عکس ۱         

  عکس ۲     گروه موسیقی . حسام و حماسه حق پرست و ….

  عکس ۳

  عکس ۴

  عکس ۵

  عکس ۶        در آینده قراره این شکلی بشه اونجا.( کنار مقبره ی شیخ حسین چاهکوتایی )

  عکس ۷        شیرین آتشی .

پی نوشت در مورد عکس ها : ببخشید کیفیت عکس ها خوب نیست . آخه فاصله ی ما خیلی دور بود و مجبور بودیم خیلی زوم کنیم به خاطر همین این طوری شد .

وایت برد

۲۵ آبان ۱۳۸۵

سلام . خوبید ؟؟؟؟

دیروز یه چیزی رو یادم رفت بگم که خیلی هم مهم بود big grin . حالا امروز میگم خدمتتون whistling .

یه چند روزی بود که واسه کلاس ما و اول۲ وایت برد جدید خریده بودن و دیروز که رفتیم مدرسه دیدم به به نصب شده رو دیوار و دیگه حالی به هولی love struck .

زنگ اول که امتحان عربی داشتیم . به یه زووووور و زحمتی امتحان رو دادیم worried. بابااااااا من به کی بگم آخه من تجزیه و ترکیب بلد نیستممممممم at wits' end - New! crying . هر کاری هم کنم یاد نمی گیرم . البته توی این امتحان درست نوشتم همه رو love struck big grin whistling ….

ها داشتم از وایت برد می گفتم . خلاصه زنگ دوم فیزیک داشتیم . داشتیم نمونه سوال حل می کردیم . بعد نفر بعدی که رفت سوال حا کنه هررررررر کاری می کرد این نوشته های روی وایت برد پاک نمیشدن . فقط به یه زوووووور و زحمتی کمرنگ میشدن .

سوری رفت از دفتر کاور تخته پاک کن بگیره به ناظممون گفت که این اینجوریه . اونم گفت :
- خدا خیر نداده هااااااا angry. تخته ی اول ۲ هم همینطوره . جنسشون خوب نبوده .

خلاصه من که رفتم تمرین حل کنم دیدم نههههههه آقا این به این راحتیا پاک نمیشه . دبیرمون گفت :
- بریم توی کلاس پیش ریاضی بشینیم . اونا امروز نیستن .

دیگه خلاصه ما رفتیم و اینااااااا big grin .

زنگ بعدش هندسه داشتیم at wits' end - New! . گفتیم بریم تو کلاس خودمون که دبیرمون نتونه تخته رو پاک کنه و ما هم وقت کنیم بنویسیم . آخه دبیر هندسمون اسپیدش رو ADSL هست big grin .

بعد ناظممون اومد گفت :
- بچه ها این پلاستیک پرس روی تخته رو در بیارین . 

                          whistling   whistling  whistling   whistling  whistling   whistling  whistling   whistling

خوب دهههههههه چه کار کنیم ؟ پرس بود اصلااااا مشخص نبود . ما هم فکر کردیم کسی که نصب کرده پلاستیک ملاستیکای روش رو در آورده big grin .

اینم حکایت وایت برد کلاس ما tongue .

هوا + طرح + دین و زندگی و ….

۲۴ آبان ۱۳۸۵

سلام love struck. خوبید ایشالا ؟ منم خوبم به لطف و عطوفت شما . چه خبرا ؟

من که حوصلم سر رفته sad . شدیدم سر رفته .

هوا خوب شده love struck love struck . کولر رو کمتر روشن می کنیم whistling. الانم هوا ابریه . ایشالا بارون میاد . البته الان نم نم داره می زنه و به اصطلاح هوا ۲ نفره هست love struck  big grin. خیلییییییییی زیاد big grin . تا به دل منه بیچاره نمونه big grin . الان حال میده کنار دریا باشی love struck .
( اینجا الان جای
فاطمه جونم خالیه که بگه : مثل خارجیا داریم در مورد هوا صحبت می کنیم kiss . قربونت برم خارجیه من . که دلم شدید برات تنگولیدهههههههه kiss ) .

این هفته هم همش به امتحان گذشت sad . تا حالا امتحان لغو نکردیم big grin .
اون روزی خواستیم امتحان حسابان رو لغو کنیم . حالا زیادم جدی نبوداااااا . اما گفتیم حداقل آقای رشیدپور بدونه ما کی هستیم big grin .
بچه ها : آقای رشید پور ما اومدیم امتحان لغو کنیم . شما هنوز ما رو نشناختین big grin .
آقای رشید پور : ااااا نه بابا . شما هنوز رشید پور رو نشناختین . 
خلاصه دیگه بچه ها اومدن . اما آقا یادتون باشه ما ۲۰ نفریم شما  ۱ نفر whistling .

توی این هفته همش اینور اونور بودم big grin.
جمعه : خونه لاله اینا ( حسابان خوندیم . )
شنبه : خونه دایی ( ناهار )  و بعدم خونه خاله جون (شام ) .
یکشنبه : خونه خودمون .
دوشنبه : خونه سوری اینا ( شیمی حل کردیم . )
سه شنبه : خونه سوری جونم ( عربی خوندیم . – من و فروزی ) . بعدشم قرار بود بیان دنبالم خونه سوری اینا . بعد مهشید زنگ شده میگه : دههههههه مگه تو خونه فروزی اینا نیستی ؟ ما اومدیم اینجا . حالا آقایون پدر میان دنبالتو ( من و فروزی )
بعدشم دیگه تا ۱۲ خونه فروزی جونم اینا بودیممممم .
بعد که اومدیم خونه …..
مادر خانومی : مریم خانوم اجازه می فرمایی فردا در خدمتتون باشیم big grin؟

دیروز دبیر آز فیزیک نیومد و ما هم با برو بچ نشسته بودیم و طرح می دادیم . یه طرح خیلییییی خشگل و توپی دادیم که خداییش تک بود big grin . اما چه کنیم که همش رویاست worried . دیگه احتیاج به درس خوندن و این حرفا هم نبود . لازم به ذکر است که طرح مربوط به سال های آینده بود برای شغل آینده  big grin .
به مادر خانومی که گفتم . گفت : ما با ۱۰۰۰ امید و آرزو شما رو می فرستیم مدرسه . شما اگه این حرفا رو بزنین وای به حال بقیه .           whistling whistling whistling whistling 

خوب دیگه چی بگمممممم ؟ آهان فکر کنم این شنبه اولیییییین شنبه ای باشه که ما امتحان نداریم love struck . البته اینم به خاطر اینه که توی تقویم زده تعطیل رسمی . اما اون روزی توی اخبار گفت که تغییر کرده و تعطیل نیست worried .

هااااااااا این یادم اومدم بگم تا یادم نرفته whistling  big grin .
یکشنبه بود که داوطلب شدم و جز برو بچ داوطلب رفتم واسه درس شیرییییین دین و زندگی و  گردن خودمو گذاشتم زیر گیوتین nailbiting .
بعد دبیرمون پرسید : مریم ۲ تا از معجزه های حضرت موسی رو می تونی بگی ؟
من : هنگامی که عصاش رو به زمین می نداخت به مار بزرگی تبدیل میشد . و هنگامی که دستش رو توی گریبانش می کرد و هنگامی که دستش رو بیرون میاورد دستش نورانی بود و همه جا رو روشن می کرد .
خانوم …. : می تونی بگی اسم این معجزه ی دومی چی بود ؟
من : whistling ……. همممممممم . جیب النور ؟
خانوم …. : نه . ید ( دست ) داره .
من : یدالنور whistling؟؟؟؟ 
خانوم …. : نه .
من : یدالله big grin؟
خانوم …. : نه عزیزم . ید بیضی ( بیضا ) .
اینم از اطلاعات عمومی بنده big grin tongue. خواهش می کنم . خجالت زده نفرمایید tongue .

خوب فکر کنم خبر دیگه ای نباشه . اگه هم باشه من یادم رفته و جا انداختم . شرمنده .

قربونتون . مواظب خودتون باشید love struck love struck .

امتحااااااااااان

۱۸ آبان ۱۳۸۵

سلام . خوبید ؟ خوشید به سلامتی ؟ ایشالا همیشه شاد و سر حال باشید دوست جونای من happy kiss . چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟

ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی من ؟ نه بابا چه خوشی ؟ چه کشکی ؟ همش امتحان امتحان امتحان امتحاااااااان whew! crying . یکیش رو می خونی می بینی واییییی خدا اون یکی مونده ؟ اینقدرم هر کدوم زیادن که آدم نمی دونه باید از کجا شروع کنه به خوندن whew!؟

بعدم آقا ( آقایون – خانوما ) یه چیزی angry . چه معنی میده یه دبییییییر روزی که درس خودش رو با یه کلاسی نداره واسه اون کلاس امتحان بذاره angry ؟؟؟؟
مثلا همین دیروز . ما امتحان شیمی داشتیم . در حالی که اصلا درسی به نام شیمی دیروز نداشتیم . قرار بود که ساعت عربی ازمون امتحان بگیرن . دبیر عربی اومده میگه : ” اصلا با من هماهنگ نشده . تازه منم ساعتم رو می خوام . “  
                 surprise surprise surprise surprise   surprise surprise surprise surprise   surprise surprise surprise surprise   surprise surprise surprise surprise
خوب پس ما چه کار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟
هیچی الان میگم خدمتتون .
دبیر شیمی محترم اومدن توی کلاس و ۱۰ دقیقه ی آخر کلاس رو گرفته . ۶ بارم رفت و اومد و شونصد تا مراقب عوض شد و فقط هم ۳۰ دقیقه بهمون وقت داده . ۱۵ دقیقشم که گفت : ” پاشین دیگه . پاشین . زود باشین دیگه . پاشین . دبیرتون می خواد بیاد سر کلاس . پاشین زوووووود . بیشتر از ۵۰ دقیقه هست که نشستین . “ 
                                surprise surprise surprise surprise surprise surprise surprise surprise
آخرشم زدم امتحان به اون آسونی رو داغوووووون کردم . چون ۱۰ دقیقش که زنگ تفریح بود و بچه های کلاسای دیگه مدرسه رو گذاشته بودن رو سرشون و ………… ( زبان برای گفتنشون توانایی نداره  whew! )

دیگه اینکههههههههههه . هااااااااااا . من بالاخره رفتم گوشی خریدم big grin . اما N72 نیست crying . به جاش رفتم N70  خریدم . الان فکر کنید خیلی خنده دار شده big grin . من و مهشید گوشی هامون شبیهه همه surprise  big grin . اما خوب چه کار کنم دیگه ؟ از 6230 خسته شده بودم sad . N72 هم فعال نمیشد . این یه دونه N70 فعال رو هم به زووووووووووووور پیدا کردم whew!.

خو ب دیگه چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟

ها از دبیر کامپیوترمون بگم whistling whistling  big grin big grin . 
امروز البته آییییییی جلوش ضایع شدم . آیییییی ضایع شدم که نگو …… نخیرم ضایع نشدم . خداییش راست می گم دیگه big grin .
آخه پرسید ساعت چند زنگتون می خوره ؟ 
بچه ها : ۱۰:۳۰ .
آقای …. موبایلش رو در آورده ساعت نگاه می کنه  …… at wits' end - New! at wits' end - New! .
من : آقا مگه ساعت ندارین که واسه ساعتم موبایلتونو چک می کنین big grin؟  ( حالا آخه به تو چهههه؟ حتما دلش می خواد big grin. )
آقای …. : نه ساعتم خرابه winking.
         حالا دروغااااااااااااااااااااااااا big grin big grin ……..

این دبیر کامپیوترمون همه فن حریفه . دبیر آمار هست . دبیر کامپیوتر هست . رشته ی اصلیشم ریاضی بوده . نمی دونم ریاضی هم تدریس می کنه یا نه ؟؟؟؟؟
حالا فعلا در حال یاد گیری درس شیریییین whew! و بسیار سخت QBasic و Power Point  هستیم . ( خجالت داره واقعا big grin ) .

ااااااا راستی . بوشهر ۲ بار بارون اومده . الانم هوا تقریبا خوب شده . امروز صبح که عالی بود love struck . هوای شهرای شما چه طوره ؟

قربونتون . مواظب خودتون باشین rose rose.

                        آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

                        از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

                        تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

                        شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

هنوز باورم نمیشه ……..

۱۲ آبان ۱۳۸۵

سلام . خوبید happy؟  دلم براتون خیلی تنگ شده بود . اما شرمنده توی این یه هفته که میومدم نت فقط وقت می کردم ای میل هام رو چک کنم . و به خاطر همین نمی تونستم به وبلاگای خشگلتون سر بزنم sad.

پنجشنبه شب ( هفته ی پیش ) بود که دیگه ما از خونه ی عموم اینا اومده بودیم و مادر خانومی و آقای پدر و مهشید می خواستن برن خونه ی یکی از دوستانمون که از شیراز اومده بودن تا برای پدرشون یه مراسم ختم ه م توی بوشهر بگیرن . منم چون حالم خوب نبود و دلم گرفته بود موندم توی خونه .
اومدم نت دیدم آقا افشین و داداش پویا هستن . یه کم باهاشون چتیدم . اما خوب حالم خوب نبود sad . که حتی افشین گفت چشم زدما امروز حالت خوب نیست انگاری . با داداش پویا هم که می چتیدم گفتم که دلم شور می زنه و دلم گرفته . یادتونه worried؟ 

دیگه شب که مادر خانومی اینا اومدن خونه دیدم یه ۵ – ۶ نفری هم از مهمونای دوستامون اومدن . چون تعدادشون زیاد بود یه سریشون اومده بودن خونه ی ما . دیگه خلاصه شب خوابیدیم و صبح قرار بود زود بیدار شیم که همه با هم بریم مسجد . که یه دفعه مادر خانومی اومد بیدارم کرد و گفت : پاشو می خوایم بریم خونه ی مادر بزرگ . گفتم : اونجا چرا ؟ گفت : بابابزرگ فوت کرده .
من : surprise  surprise crying crying crying crying

دیگه پاشدیم رفتیم و ….
بابابزرگم بعد از ۹ سال توی جا خوابیدن فقط به خاطر افسردگی worried …. امروز بی حرکت تر از همیشه , حتی دیگه یه لرزش کوچیکم نداشت . دیگه مادر بزرگم رو به لحن خودش صدا نمی کرد . دیگه نفس نمی کشید ………… crying crying crying crying

از ساعت ۷ که فوت کرده بود و تا ۸ که ما رسیدیم و بعدم تا ساعت ۱۰:۳۰ که …….. ۱۰:۳۰ دیگه اومدن و بردنش سردخونه sad sad  crying crying . اولین بارم بود کنار یه کسی که فوت کرده نشسته بودم . اولین بار بود که می دیدم crying crying .

روز تشییع جنازه هم که …… این دومین باری بود که توی تشییع جنازه شرکت می کردم . یه بار آقای آتشی ( پارسال ) , یه بارم این پدربزرگم .
<< چون پدر مادر خانومی که ۱۱ سال پیش فوت کردن نمی ذاشتن ما بچه ها بریم sad . اون موقع با اینکه ۶ سالم بود اما هنوز معنی فوت شدت رو به معنی واقعی نمی فهمیدم . دیگه نمی فهمیدم که هیچ وقت آقا جون رو نمی بینم crying!!!!!!! >>
و اولین بارم بود که بالاس قبر وایساده بودم و همه چیز رو از نزدیک می دیدم . واقعا می ترسیدم whew! . نه ترس از اینکه یه روزی خودمم می خوابم توی همین جاها . ترس از اینکه پدربزرگم تنها می شد . البته جایی رو که گرفتن دقیقا بالا سر خواهرش هست sad .
کی باورش میشد پدر بزرگم یه روزی بشه که ۹ سال توی جا بیفته و sad………

روز یکشنبه هم توی مسجد مراسم داشتیم . ( توی این روزا من همیشه دیر تر از همه می رسیدم sad. آخه تا ساعت ۲ مدرسه بودم و تا می رسیدم میشد ۲:۲۰ …. ۲:۳۰ هم که باید می رفتیم مسجد . )
کمر شکنی کار پذیرایی و از این جور کارا هم که به عهده ی من و مهشید ( تنها نوه هایی که دختریم ) بود . که البته توی خونه زن عموها و توی مسجد هم زن دایی و خاله ی من کمک می کردن . دستشون درد نکنه kiss kiss .

مراسم هفته هم که دیروز بود و …..
من دیگه دیروز تا ۱۲ بودم مدرسه زود رسیدم خونه ی مادر بزرگم که داشتن دیگه سفره ی ناهار رو جمع می کردن . سر ناهار بودیم که دیدم مادر خانومی داره با مامان بزرگم ( مامان خودش ) در مورد یه نفر صحبت می کنن . از اینکه پریروز رفتن پیشش هیچیش نبوده اما امروز ….. surprise crying . کسی که برای همه ی اهل خانواده ی ما و همه ی اهل محل خودشون عزیز بوده . کسی که مثل مادر بزرگم بود . کسی که اینقدر دوستش داشتیم که هممون بهش می گفتیم ” ننه ” و بچه های اونم به مادر بزرگ من می گفتن ” مامان ” ………. دیروز فوت کرد crying crying crying crying . الانم مراسم تشییع جنازش هست اما من نتونستم برم sad . چون نمی تونم هنوز باور کنم !!!!!!!!

هنوز هیچی رو باور ندارم whew!. حالا میگیم پدربزرگم مریض بود و رفت و راحت شد . دیگه این چرا ؟ چرااااااااااااااااا آخه ؟ ای خدا ؟ چرا همه خوبا رو زود از ما میگیری crying crying crying crying؟

خدا همه رو بیامرزه rose .

RSS