سلام . خوبین ؟
من زیاد بد نیستم . فقط باید بگم توی این چند روزه و توی این هفته و هفته های بعد پدر در اومده
. هر روووووووووووووووووز امتحان دارم
. دلم برای خودم و دوستام خیلیییییی می سوزه . بمیرم الهی برای خودم
. بقیه هم برای خودشون بمیرن
. به من چه ؟ مگه من مسئول بقیه هستم
؟
خوب توی این هفته و هفته ی پیش و البته سال هاست که اتفاقات جور واجور و …. میفته . ۲ تا اتفاقی که توی این دو هفته توی مدرسمون افتاد رو بگم براتون
.
یکشنبه ی هفته ی پیش بود ؟؟؟؟؟ یا خدا شنبه بود ؟ نه همون یک شنبه بود . که جلسه ی دبیران بود و همه ی دبیرا جمع شده بودن توی سالن مطالعه ی اون یکی ساختمونه ( مدرسمون ۲ تا ساختمون داره . یکی که کلاس ها و نماز خونه و …. هست . یه ساختمون ۲ طبقه هم داره که آزمایشگاه فیزیک و آزمایشگاه شیمی – زیست و کتابخونه و سالن مطالعه هست . و البته یه جای دیگه از حیاط هم یه ساختمون هست که کارگاه کامپیوتره ) . خلاصه ما هم اومدیم بیرون از کلاس
( این که چشمام این جوری میشه اینه که ما اصولا از کلاس بیرون نمیایم
. می ترسیم خسته بشیم
) و اومدیم نشستیم زیر پارکینگ . ( من – فروزی – سوری – لیلی – لاله – یاسی و …. ) .
که یه دفعه دیدیم مدیرمون اومد طرفمون . ما هم هی اهمممم اوهوووووووم لیلی چیزه, موبایلا رو قایم کن . لیلی تا به خودش جنبید مدیرمون گفت : موبایلتو بده ببینم .
. اونم فقط موبایل فروزی که روی پاش بود رو داد . وای اینقدررررررررررررر عصبی شدیم که نگو
( نگید
) . بعد از زنگ هم رفتیم با ناظممون گفتیم خانوم لطف کنید موبایل رو بدین . اونم گفت : عمراااااااااا . حتی اگه مادر پدرتونم بیان نمیدیم بهشون .
.
دیگه مامان خانومی فروزی گلی با مدیرمون صحبت و از این حرفا . ایشونم گفته بوده باشه میدیم فردا موبایل رو بهش .
فرداش شد . بازم ناظممون گفت نهههههه باید شورا گرفته بشه .
………..
در طی صحبت هایی که با مدیر آموزش پرورش شد ایشون اعلام کردن که هیچ گونه منع قانونی وجود نداره .
دیگه خلاصه به یه زوووووووووووور و زحمت و اومدن مامان خانومی و آقای پدر فروزی جونی ( سه شنبه ) موبایل به صاحبش باز گردونده شد .
بمیرم برای فروزی جونم ۲ روز بی موبایلییییییی چی کشید
. معلوم نبود گوشیش شبا سرش کنار سر کی میذاشت می خوابییییییییییییید
.
اون روز دوشنبه ( همین هفته ) هم امتحان ادبیات داشتیم . لیلی برداشت با خودش کتابش رو آورد سر صف . یه دفعه ناظممون اومد کتابا رو همه جمع کرد . ( کتاب مریم – رضوان – لیلی – یاسی )
. بعدم دیگه هررررررررر کاری کردیم کتاب رو پس نمی دادن
.
ما رفتیم نمایشگاه کتاب و اومدیم و ایناااااا . بعد به آقای رشید پور جون گفتیم : آقا شما حالا یه زحمتی بکشین بدن این کتاب بچه ها رو . حتما روی شما رو زمین نمیندازن . گفت باشه حالا تا ببینم چی میشه .
دیگه همه با هم ( تجمع عمومی
) کردیم در دفتر مدرسه . بعد آقای رشید پور اومد گفت : بدین کتاب بنده خدا ها رو .
![]()
در عین ناباوری دیدیم ای وللللل قشنگ کتابا رو دادن .
حالا اگه شما هم مشکلی داشتین بگین من به آقای آقای رشید پور بگم بیاد یه صحبتی کنه
.
از نمایشگاه که برگشتیم بچه ها داشتن کتاباشون رو به آقای رشید پور نشون میدادن . بعد فروزی داشت کتابایی که لاله واسه خواهرش خریده بود رو بهش میداد ( حسنی بود
) و کتاب تست عربی رو میذاشت توی کیفش . آقای رشید پور : خوب چرا تا چیزی می خری که نمی فهمیشونننننن
. ( حسنی + تست عربی )
خیلی ها معنای امید را ,
از زمین های خاکی نا کجا آباد آموختند .
چشم به آسمان ندوز
قرار نیست همه ی اتفاق های بزرگ ….
همیشه از آنجا شروع شود !!!!
قربونتون . مواظب خودتون باشید .
پی نوشت : قرار بود توی این هفته بوشهر بیشترین بارون خاور میانه رو داشته باشه . اما همون شد که خودم گفتم
. دریغ از یه قطره . فقط یه شب ۱ ساعت بارون اومد .

