تنها تر از یک برگ
با بار شادی های مهجورم
در آب های سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
” فروغ فرخزاد “
سلام . من خوبم . یعنی تقریبا خوبم دیگه !!!! ایشالا شما هم خوب باشید .
خوش می گذره ؟ کجا ها رفتین ؟ چی کارا کردین ؟ ما که اصولا مهمان داشتیم .
خوب در مورد پست قبلی باید بگم که اون دوست مربوطه بنده را به بزرگواری خودشون بخشیدن . دهههههه خوب آدم ناشی اشتباه می کنه دیگه !!!! مرسی دوست عزیز . به من لطف داشتین . خیلی ممنوننننننننننن .
دوست عزیز : خواهش می کنم عزیزم . ………..
. ( اینو دیگه خودم گفتم شما جدی نگیرید . )
دیروز سپیده جونم رو دیدم . یعنی به دلیل ترافیک مهمونا من مجبور شدم بیرون باهاش قرار بذارم . البته بعدش اومدیم خونه . قرار بود شب بمونه هاااااااا . اما این داداش کوچولوش گریه کرد گفت نههههههه من خواهرمو می خوام . منم بهش گفتم : بیا ببر خواهرتو . دیگه هم زنت نمیشم !!!! ( بچه ۳ سالشه !!!!!!! هی منفی فکر می کنن . خوب یه بار توی زندگیتون سعی کنین مثبت اندیش باشین
)
اینجا که تا دیروز کلا بارون بید . هوا ابری . کلی صفا کردیم . از این بارون بهاریا که یه دفعه جو گیر میشه تند می زنه
.
دیشب یه خواب بد دیدم . خیلی بد بود
.
خواب دیدم دارم می رم تولد دوستم . بعد آدرس خونشون رو درست بلد نبودم . به سوری زنگیدم که بیاد دم در خونشون که با هم بریم تولد .
بعد سر فلکه میگو ( همون شیلات ) که رسیدیم . هر چی به راننده آژانس گفتم آقا سمت راستتتت بپیچید اون رفت طرف والفجر
. هر چی داد و بیداد کردم کسی به دادم نرسید . گفت از این ورم راه داره . خوب منم گفتم لابد راه داره دیگه !!!!
بعد رفتیم توی یه مکانی مثل یه مدرسه بود .
بعد اینقدر بد جور بود که من کلی ترسیدم
. حالا توی این هیری ویری پامم شکسته بود .
اونجا لی لی رو هم دیدم . اونم مثل من دزدیده شده بودددد
. اتفاقا اونم پاش شکسه بود
. بعد هر چی سعی کردم زنگ بزنم به سوری , آنتن نمی داد
. بعد توی اون مدرسهه بهمون آموزش دزدی و ….. می دادن
.
خلاصه کلی وحشتناک بود . البته باهامون بد رفتاری نمی کردناااااااا . اما نمی دونم چرا من کلی می ترسیدم
.
کلی چیز دیگه هم بود که یادم نمیاد دیگه .
هااااااااااااا خانوم مشفقیان هم اونجا بود . ایشون رو هم دزدیده بودن
. وقتی دیدمشون کلی هم دیگه رو بغل کردیم و گریه کردیم !!!!
تازه شامم زیاد نخورده بودم به خدااااااااا
…….
من یه خوبی که دارم اینه که وسط خوابام وقتی می بینم بر وفق مرادم پیش نمی ره یه اینکه کلی ترسناکه به خودم می گم : من که خوابم همین حالا بیدار میشم که دیگه نترسم !!!! بعدم بیدار میشم
. تا حالا از بقیه نپرسیدم که آیا اونا هم اینطوری هستن یا نه ؟!!!!
شما این مدلی هستین ؟!!!!!!
من دیشب وبلاگ برادر بزرگوارمممممممم ” مجتبی ” رو آپ کردم . اونجا هم یه سر بزنید . خوشحال میشیم .
پی نوشت : به دلیل کمبود اموشن در صفحه ی اول وبلاگم و اینکه حوصله ندارم صفحات قبلی رو باز کنم و اموشن از اونجا کپی پیست کنم کلی اموشن جا می مونه اینجا . شما به بزرگی خودتون ببخشید !
قربان شما . مواظب خودتون باشید !!!!






