رویا

۹ تیر ۱۳۸۶

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی :

بیگمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سمّ ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش .

 تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد …. پر های کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را .

مردمان در گوش خود آهسته می گویند
” آه …. او با این غرور و شکوت و نیرو “
” در جهان یکتاست ”
” بی گمان شهزاده ای والاست “

دخترکان سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
” شاید او خواهان من باشد . ”
لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرم و بی تشویق
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سمّ ستور باد پیمایش
مقصد او …. خانه ی دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
” کیست پس این دختر خوشبخت ؟ “

ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست …. آری …. اوست
” آه ,ای شهزاده ,ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی. “
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
” ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ,بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره ,بسی دور است
لیک در پایان این ره …. قصر پر نور است . “

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش .
باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه هاش شهر
ضربه ی سمّ ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش .

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت .
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند 
” دختر خوشبخت ! …. ”

                                  ” فروغ فرخزاد “

طلای نمی دونم چه رنگی ….

۹ تیر ۱۳۸۶

سلام . خوبید ؟ ای بابا انگاری من در موزد بنزین ننوشتم فقط .بنزین بابا . بنزین . نمی دونی چیه ؟ همون طلای نمی دونم چه رنگی . ای بابا گیر نمیاد . گشتم نبود . نگرد نیست ………  خوب به مناسبت اینکه گفتیم عقب نمونیم ما هم یه سلامی عرض کنیم به بنزین جان .

اگه از فردا ماکسیما یا کمری یا هر چیز دیگه ای جلوی پاتون ترمز کرد سوار شید . چون حتما شده تاکسی که ماهی ۸۰۰ لیتر بگیره . البته در این صورت تعجب نکنید . زیادم نگران نباشید که دزدیده میشید . چون لابد یه خط نارنجی کشیده !!!!

کرایه ها هم شده ۲ برابر . آژانس از بهمنی تا مرکز شهر شده ۲۰۰۰ تومن . البته هنوز که از تاکسیرانی چیز میز نگرفتن . اما خودشون این نرخ رو تعیین کردن انگاری .

این ۱۰۰ لیتر ماهیانه رو بریزیم توی باک ماشین یا بریزیم توی چشممون ؟

این طرح فقط به نفع تهرونیا شد   . ۱۰۰۰ دستگاه اتوبوس اضاف شد یه روزه . مترو هم که هست . تازه قبلشم ماشینا رو زوج و فرد استفاده می کردن . و بدیش هم برای جنوبی های بیچاره هست . دیگه توی این هوای گرم میشه کولر روشن کرد ؟؟؟؟؟؟؟ خودشون نشستن توی خنکی به فکر ما ها نیستن . به خدا خجالتم خوب چیزیه   .

اونایی هم که تعیین کردن این وضعیت رو ماشین دولتی زیر پاشونه و معلومه که ۱۰۰ لیتر استفاده نمی کنن   …………………

این آقایون لطف می کردن برای جنوبی های بیچاره یه کم بیشتر سهمیه می دادن .

الان دقیقا وضعیت شده مثل آقای بامبل   .

و این طرح پیشامد هایی هم داشته دیگه . شاهد بودید .

نوشته های دوستان رو در این مورد بخونید . جالب و خواندنی .

شاد باشید .

آقای حمید پهلوزاده == > http://ahamidp.ir/weblog

آقای زیارتی == > http://hossein.bushehr.ws/

آقای صغیری == > http://aboozarsaghiri.persianblog.com/

و البته دیگر دوستان

پی نویس : منظور من از نفع دقیقا خود ” نفع ” نبوده . منظور من ” سختی “ بوده . دیگه شرمنده . ساعت ۳ شب بوده .
به هر حال این به قول شکوفه یاس این نتیجه ی طرح های بی کارشناسی هست !!!!

بوشهر من

۶ تیر ۱۳۸۶

بچه که بودم وقتی می شنیدم که بزرگترا در مورد بوشهر حرف می زنن و یه خط در میون از کلمه ی ” محروم ” استفاده می کنن فکر می کردم باید خیلی چیز مهم و خوبی باشه که اینقدر در موردش حرف می زنن . اما معنی دقیقش رو نمی دنستم و خیلی کنجکاو بودم حتما بدونم .

بعدنا که یه ذره بزرگ شدم فهمیدم نه انگاری معنی کلمه اونقدرا هم خوب نیست . اول اولا فکر می کردم چون فقط یه شهر بازی کوچیک و چند تا پارک محله ای ریزه میزه داره بهش میگن ” محروم ” یا به قول خودم ” مرحوم ” .

وقتی می خواستیم بریم مسافرت کلی خوشحال بودم و انگاری می خواستم برم دور دنیا در ۸۰ روز . با اینکه اهل بازی و پارک رفتن نبودم و سرگرمیم محدود میشد به دوچرخه سواری . می رفتیم مسافرت و دلم برای دوچرخم تنگ میشد و فکر می کردمم حالا اون محرومه ….

یه کم که بزرگتر شدم ,فکر کردم نه به این نمیگن محروم . احتمالا به خاطر آب و هوای گرمشه که بهش میگن ” محروم ” . یا شاید به خاطر جمعیت و وسعت کمش !

بعدنا که بزرگتر تر شدم و بیشتر توی اوضاع و احوال و اخبار قرار گرفتم ,و حالا دیگه معنی کلمه ی ” محروم ” رو می فهمیدم . اما اون وقع ها اونقدر هنوز کوچیک بودم که درک و فهمش سخت بود .

اما الان …. یعنی اگه بخوام به طور دقیق تر بگم ! تقریبا ۶ ساله که معنی ” محروم ” رو به طور دقیق و واضح می بینم و حس می کنم . شاید این احساس از مدرسمون شروع بشه . وقتی می دیدم برای ورود به این مدرسه باید توی ۲ تا آزمون ورودی قبول بشی و این همه هم زجر بکشی اما بعد که وارد میشی می بینی نه بابا . زهی خیال باطل ! از اون چیزی که فکر می کردی ۱۰۰ پله پایین تره و چنگی به دل نمی زنه !

بازم بزرگتر شدم و دیدم که حق بوشهر رو توی همه جا می خورن . اون موقع ها تازه اسم عسلویه بلند شده بود و می شنیدم که می خوان اون رو از بوشهر جدا کنن …. به معنی و مفهوم ” محروم ” بیشتر پی بردم .

و حالا وقتی می بینم که نیمی از سرمایه های ایران و کلی از سوخت جهان از همین عسلویه ی خودمون به دست میاد و همه ی مردم دارن از نفت و گازش استفاده می کنن و با یه لوله کشی به ساده ترین روش گاز رو مصرف می کنن و البته گاهی هم خودکشی می کنن اما هنوز ما توی شهرمون باید توی گرما و سرما کپسول گاز اینور اونور کنیم ……. دیگه میشد معنی ” محروم ” رو نفهمید ؟!!!!

یکی هم که میره و داد میزنه می خواد از حقمون دفاع کنه بیچاره ۲۴ ساعته باید منتظر باشه تا ……

و وقتی این مطلب رو توی وبلاگ آقای یوسفی خوندم …..   

 ” امروزه اما می دونیم این استان بوشهره که منافعش بیش از همه ی استانها به بخش نفت و گاز گره خورده.لذا طبیعیه که بیشترین تلاش صرف حضور در لایه های تصمیم گیری تو این حوزه بشه.سالها بوشهریها ناله می کردند که ما در سطوح مدیریتی نفت کسی رو نداریم اما دلشون خوش بود که تو کمیسیون انرژی نماینده هایی رو داشته باشن که بر سر حقوقشون چونه زنی کنند.این فرصت یکی دو سالی پیش اومد اما متاسفانه نماینده های محترم نتونستند ازش استفاده کنند و حالا هم که کلا صورت مساله پاک شده .
اینکه نماینده های مجلس به عنوان همکارانی که شب و روز نماینده های ما رو می بینند اونا رو برای عضویت (و نه حتی هیات رئیسه)تو این کمیسیون لایق نمی دونند عمق فاجعه رو نشون می ده . “

…… فهمیدم چقدر محرومیم !!!!

اما با این محرومیتمون …. حالا بیشتر و بیشتر عاشق بوشهر شدم . وقتی میرم مسافرت دیگه به فکر دوچرخم نیستم . چون دیگه دوچرخه ای ندارم که بتونم باهاش برم بیرون . چون دیگه عرف شهرمون اینه ! واییییییی واییییی دوختره رو دیدی ؟ سوار دوچرخه بود !!!! وای وای دختر فلانی بودا !!!! ( و این هم به خاطر همون وسعت و جمعیت کمش هست . هنوز دهنت رو باز نکردی ,طرف مقابل شناسنامت رو میریزه جلوت . تو دختره فلانی هستی . مامانت فلانیه . بابات کارمند فلان ادارست . راستیییی خاله هات و دایی هات چه طورن ؟! کجا هستن ؟ مامان بزرگ چرا نمیاد بوشهر ؟!!!! ) …..

حالا موقع رفتن مسافرت دلم می گیره و موقع برگشتن دلم پر پر می زنه برای بوشهر !!!! برای خودش ,برای اسمش ,برای هوای بی نهایت گرمش ,برای صمیمیت اهالیش . و مهم تر از همه برای دوستام . دوستایی که اینقدر دوستشون دارم .

و در یک کلام می تونم بگم ” یه بوشهری عاشق بوشهرم . افتخار می کنم که بوشهری هستم !!!!

        پس افتو که بری دل سی بوشِر پر می زنه

                             خاک هیچ جوی دیگه دامن گیر و سنگین نبیده

۴ تیر

۴ تیر ۱۳۸۶

سلام . خوبید ایشالا ؟ چه خبرا ؟

عرضم به حضورتان که …….. برو عقب خانوم . برو ببینم . فکر کردی من کارنامم رو میدم ببینی ؟  نخیر عزیز دل . این رو از سرت بنداز بیرون .
امروز بعد از ۱:۳۰ خوابیدن فقط   ( به دلیل جغد بودن و کل کل ) ….. دوستم ساعت ۷:۳۰ زنگ زد که پاشو برو کارنامه بگیر . منم شال و کلاه کردم و رفتم و اینا ……… سپس در مدرسه ی محترمه !!!!!!!! یه عدد تیکه کاغذ به ابعاد ۱۰ سانتیمتر در ۱۰ سانتیمتر دادن دستمون گفتن بیا این کارنامت !!!!!    . فکر کنم دلشون نیومده بود بیشتر کاغذ استعمال کنن !!!! هاااااااااا ؟ من ؟ نه من ؟ طفره ؟ ای بابا حالا نمیشه یادتون بره   ؟ چیز بود دیگه . همین کارنامه گرفتیم ………… ای بابا باشه نزن . خوب میگم دیگه . نمره ها از اون چیزی که انتظار داشتیم یه دو سه تا پله پایین تر بود      . نمره ای که فکر می کردم دیگه حداقل میشم ۱۸ شده بود …….  . یه چیزی شده بود دیگه !!!!!!! خلاصه با دهانی به بازی ۱۰۰ متر تشریف فرما شدیم منزل !!!!!!!! یعنی دلم می خواست خودم رو بکشم    .

امروز ۴ تیر . سالگرد دوازدهمین سال فوت پدر بزرگم هست  . پارسال براش نوشتم :

   آن گاه که تو را دیدم

   شوق دانستن این که تو چگونه آدمی هستی

   مرا غرق در هیجان کرده بود

   آن گاه که تو را شناختم

   دانستم تو هم

   مانند دیگران

   انسانی هستی

   با توانایی ها و کاستی ها ,

  آن گاه که با هم صمیمی تر شدیم

  شوق دانستن این که عشق به تو چه احساسی دارد

  مرا غرق در هیجان کرد

  ولی حال که نیستی

  زندگی بی تو

  سرابی است بی انتها  ….

روحت شاد و یادت گرامی …………….

امروز که رفتیم مدرسه یه فرمی بهمون دادن که یه بارم قبلا در طول سال این فرم رو داده بودن . این فرم ها عزیز فرمالیته هست   .
مامان دوستم هم می گفت که یه فرم دیگه دادن که امضا کنن . ( اما به من از این فرم ها ندادن . آخه من بعد از این همههههههه سال درس خوندن امسال اولین باری بود که خودم تنها می رفتم برای کارنامه !!!!!!! ) . انگاری فرم به خاطر این بوده که آموزش و پرورش گفته که دبیرای مرد دیگه نباید توی مدارس دخترونه درس بدن ………………..
ای روزگار . به عبارتی بدبخت شدیم   .

کلی چیز دیگه هم یادم بود بگما . اما باز فراموشم شد   .

ایشالا شاد و سربلند و موفق باشید   .

روزنوشت یعنی چی ؟!!!!

۲ تیر ۱۳۸۶

سلام . خوبید ؟

امروز اومدم در مورد یه چیزی بنویسم که ممکنه چند وقتی باشه یا چه می دونم همیشه گریبان گیر همه ی وبلاگ نویسانی باشه که روزنوشت می نویسن .

اگه بخوام از این لیست لینکام اسم ببرم مثل آقایون گشمردی – خودم – هادی حسینی – آقایون دشتی – مجتبی هاشمی – شنگول و منگول و حبه ی انگور – زن زمانه – حامد محمودی – داش سعید – آقای پهلوزاده – می گل و گلچه – افشین مهیمنی – نرگس – و …… – ملودی – سیمین – رز سفید – سانی و ….. هزار تا وبلاگ دیگه که اینا همشون نمونه ای از روز نوشت ها هستن .

به نظر شما روزنوشت یعنی چی ؟

به نظر من که وبلاگ روزنوشت یه جایی هست مثل دفترچه خاطرات . می دونم که آدم می تونه یه دفتر چه داشته باشه و توش خاطراتش رو بنویسه اما این طوری یه حالت آنلاین داره و همه می تونن بخونن . و یه تفاوت عمده ی دیگه هم که داره اینه که وقتی خاطراتت رو توی دفترچه یادداشتت می نویسی دوستی پیدا نمی کنی . اما وقتی اینجا می نویسی یه سری دوستایی پیدا می کنی که برات خیلی عزیز و مهم میشن . مثلا خود من قریب به ۲ ساله که وبلاگ می نویسم و توی این ۲ سال دوستایی پیدا کردم که حتی فکرشم نمی کردم اینقدر صمیمی و خوب باشن . اگه بخوام نمونه ی کوچیکی از اونا رو اسم ببرم می تونم به فاطمه و نرگس و شنگول و منگول و حبه ی انگور اشاره کنم . یا از دوستان دیگه ای که توی شهرهای دیگه ای هستن . مثل سیمین و محبوب عسل و …. .

من نمیام اینجا آموزش موبایل یا فوتوشاپ یا هر چیز دیگه ای بدم که برای بقیه مفید باشه . میام اینجا خاطراتم رو می نویسم . هر از چند گاهی هم شعر یا داستانی که خوندمش و خوشم اومده می نویسم و اینا جزیی از روزنوشت های من هستن .

حالا خواه ناخواه یه سری از دوستان میگن اینایی که تو می نویسی چرت و پرت هستن و اگه بدی یه آدامس بادکنکی هم بهت نمی دن . کسی رو هم مجبور به خوندن نوشته هام نمی کنم . خودمم نمی گم که بلاگر بزرگی هستم . نه اصلا از این حرفا نیست . من خیلی کوچیک تر از این حرفا هستم که حتی خودم رو با روز نویس ها مقایسه کنم .

خلاصه دارم میگم اگر کسی دوست نداره و واقعا فکر می کنه من اینجا رو برای رفع مسئولیتی می نویسم و بیخود هست و چیزایی که می نویسم به درد ملت نمی خوره و چیزی به اطلاعاتشون اضاف نمی کنه و جز چرت و پرت و صفحه پر کنی چیز دیگه ای نیست ;تا همینجاش خوش اومده ,زحمت کشیده ,وقت گذاشته ,چشم گذاشته ……. .

من اینجا رو می نویسم واسه دور شدن از تنهاییم . واسه اینکه وقتی میام تو نت یه سری وبلاگ هایی رو بخونم که روزنوشت می نویسن . با یه سری از دوستانی چت کنم که از راه همین وبلاگ نویسی یا به قول بعضی ها چرت و پرت نویسی ( جسارت نشه برای دوستان . این چرت و پرت نویسی خاص وبلاگ خودمه ) باهاشون آشنا شدم تا از غم و غصه هام و دوری از دوستایی که دوستشون دارم اما الان در کنارم نیستن دور شم . می نویسم برای یه روزی که وقتی این نوشته هام رو می خونم یاد روزای خوب و بد زندگیم بیفتم و گاها لبخند یا قطره اشکی چاشنی اون باشه .

در یک کلام  :

       می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری

                        من نمانم روزگاری این بماند یادگاری

بازنشستگی

۱ تیر ۱۳۸۶

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

دیروز به طور بسیار سوپرایزی برای آقای پدر یه جشن کوچولوی خانوادگی بازنشستگی گرفتیم .

البته فکر بد نکنید که از فردا آقای پدر توی خونه هست و …….. !!!! نه   ……. از فردا باز همان آش و همان کاسه ی سر کار رفتن هست . چون دعوت به کار توسط یه شرکت دیگه شدن و به همون شغل و سمت خودشون مشغول به کار هستن .

ها نه فکر کردین قراره توی خونه بمونه ؟!!!!!!! دیر از جون . نههههههههه   ……. از این خبرا نیست .

خوب اینم از این !!!!!

آقای پدر عزیز بازنشستگی مبارک !!!! به قول آقای دایی جون : ” روزی ۷ مرتبه ایت باشه   ”

قربون همتون      

یک ساعت ویژه

۳۱ خرداد ۱۳۸۶

مردی ,دیر وقت ,خسته و عصبانی ,از سر کار به خانه بازگشت . دم در ,پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود .

- بابا ! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما . چه سوالی ؟

- بابا ,شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید ؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : ” این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سوالی می کنی ؟ “

- فقط می خواهم بدانم . بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید ؟

- اگر باید بدانی خوب می گویم . ۲۰ دلار .

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود ,آه کشید . سپس به مرد نگاه کرد و گفت : ” می شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید ؟ “

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : ” اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال ,فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری ,سریع به اتاقت برو و فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی . من هر روز ,سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم . “

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست و

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : ” چه طور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی را بپرسد ؟ ” . بعد از حدود یک ساعت ,مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است . شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته است . به خصوص که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند .

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد .

- خواب هستی پسرم ؟

- نه پدر . بیدارم .

- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام . امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم . بیا ,این ۱۰ دلاری که خواسته بودی .

پسر کوچولو نشست ,خندید و فریاد زد : ” متشکرم بابا! ” بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد .

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است ,دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت : ” با اینکه خودت پول داشتی ,چرا باز هم پول خواستی ؟ “

پسر کوچولو پاسخ داد : ” برای اینکه پلم کافی نبود ,ولی الان هست . حالا من ۲۰ دلار دارم . می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایی . دوست دارم با شما شام بخورم …. ”

تاثیر زبان بوشهری در زبان چینی

۲۹ خرداد ۱۳۸۶

چند روز پیش داشتم با یکی از آقایون وبلاگ نویس چت می کردم . اصلا فکر نکید که آقای افشین بوداااا …. نه اصلا همچین فکری نکنید که ایشون یه سوالی فرمودن و بنده در جواب فرمودم : مُچیم ! / mochim / . و فوقع ما وقع رو بیخیال چون به این موضوع تاثیر زبان ربطی نداره !!!!

حالا فلسفه ی این مُچیم چیه الان خدمتتون عرض می کنم .

” مُچیم “ در زبان بوشهری ( البته اونایی که خشکل بوشهری حرف می زنن و شامل مادر بزرگ پدر بزرگا میشه ) یعنی “من چه می دونم ” !!!!

چند روز پیش داشتم با دوستم حرف می زدم که این کلام بسیار زیبا رو که چند وقته شده تیکه کلام من رو در جواب سوال ایشون گفتم و بعدم معنیش رو گفتم و اونم پرسید اگه بخوایم بگیم ” تو چه می فهمی ” چی ؟  من : در اون حالت می گیم ” توچیم /tochim/ .

و البته برای گفتن ” اونا چه می فهمن ” هم میگیم : ” اوچیم ” /ouchim/ .

خوب حالا تمرین می کنیم  .

مُچیم                          ماچیم

توچیم                         شوچیم

اوچیم                         اوچیم

واقعا این زبان شیرین بوشهری چه ها که نمی کنه . تا چین و ژاپن و کره هم رفتیم . ماشاللههههههه بزنم به تخته .

شاد باشید rose

اضافه شده در ساعت ۲:۳۶ بعد از ظهر :

همون مُچیم فقط درسته ها . بعد فردا پس فردا نیاید یقه ی من رو بگیرید بگید ما گفتیم اینا رو بعد کشتنمون

سه نیمه شب

۲۷ خرداد ۱۳۸۶

ساعت سه نیمه شب است !

و همه گوسفندانی را که شمرده ام

به خواب رفته اند !!!!

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار !!!!

۲۶ خرداد ۱۳۸۶

جواب سلام را با علیک بده ,

جواب تشکر را با تواضع ,

جواب کینه را با گذشت ,

جواب بی مهری را با محبت ,

جواب ترس را با جرات ,

جواب دروغ را با راستی ,

جواب دشمنی را با دوستی ,

جواب زشتی را به زیبایی ,

جواب ترحم را به روشنی ,

جواب خشم را با صبوری ,

جواب سرد را به گرمی ,

جواب نامردی را با مردانگی ,

جواب همدلی را با رازداری ,

جواب پشتکار را با تشویق ,

جواب اعتماد را بی ریا ,

جواب بی تفاوتی را با التفات ,

جواب یکرنگی را با اطمینان ,

جواب مسئولیت را با وجدان ,

جواب حسادت را با اغماض ,

جواب خواهش را بی غرور ,

جواب دو رنگی را با خلوص ,

جواب بی ادب را با سکوت ,

جواب نگاه مهربان را با لبخند ,

جواب لبخند را با خنده ,

جواب دلمرده را با امید ,

جواب منتظر را با نوید ,

جواب گناه را با بخشش ,

و جواب عشق چیست جز عشق ؟

همیشه جواب های , هوی نیست .  جواب خوبی را با خوبی بده , جواب بدی را هم با خوبی بده . هیچ وقت جواب سر بالا نده . هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار . مطمئن باش هر جوابی که بدهی یه روزی , یه جوری , یه جایی به تو باز می گردد .

RSS