۹ شهریور ۱۳۸۶
عزیزم دو ساله شدنت مبارک ! ایشالا ۲۰۰ ساله بشی روزی روزگاری عزیزم
.
امروز روز تولد اینجاست ! جایی که من ۲ ساله دارم توش می نویسم . هیچ وقت ازش خسته نشدم . درسته چند بار تصمیم گرفتم ببندم و برم ! اما هیچ وقت این تصمیم زشت
رو عملی نکردم .
توی مدت این ۲ سال من دوستای خیلییی خوبی پیدا کردم که خداییش برام مثل برادر نداشتم بودن و خواهر بزرگتر یا خواهر کوچیکتر نداشتم
…..
چه خوب شد که روز تولدت مصادف شد با روز وبلاگ !!!!
می نویسم برای ثبت لحظات تلخ و شیرین زندگیم !
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
من نمانم روزگاری این بماند یادگاری
پی نوشت : کیک خشکل ۲ ساله پیدا نکردم
شما به بزرگیه خودتون ببخشید !
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۵۰ نظر »
۶ شهریور ۱۳۸۶
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۴۰ نظر »
۲ شهریور ۱۳۸۶
وقتی کوچیک تر بودم ( منظور اینه که هنوز کوچیکم! خوب حالا تو هم ! هی از فردا میاد میگه کوچولو !!!! ) دلم می خواست به سن ۱۷ – ۱۸ سالگی برسم ! اما الان که به این سن رسیدم دلم می خواد ۲ – ۳ سال بزرگتر باشم ! وقتی که دیگه همه چیز تموم شده باشه ! همه چیز فعلا برای من توی این سن میشه کنکور !!!!!!!! غولی که ۲ ساله گذاشتنش توی جون ما ! و قبل ترش هم توی جون دیگران !!!!
خیلی اتفاقات توی این چند وقته افتاده ! همش خوب نبودن . شاید بگم ۶۰ – ۷۰ درصدش بد بوده ! اما اینم می ذاریم به پای …. . به پای چی ؟ نمی دونم ! بازم مصلحت خدا ؟! خدا بد بنده هاش رو می خواد ؟ نمی دونم والا . میگن نمی خواد. شایدم چند سال دیگه ( اگه خدا عمری بهم داد ) به اینکه به این اتفاقات ریز و درشتی که الان ” بد ” به حسابشون میارم بخندم و بگم : اینا بهترینا بودن ! اما در حال حاضر نیستن . باور کن نیستن ! شاید بگی تحمل کن . باشه بابا تحمل می کنم . اما مگه یه آدم چقدر می تونه تحمل کنه ! خفه شدم که !!!!!!!
بعضی وقتا هم با خودم فکر می کنم کاش بچه بودم و اون وقت هیچ کدوم از این مشکلات رو نمی دیدم . اگه هم بودن من اینقدر بچه بودم که درکشون نکنم!
به خدا نا شکری نمی کنم . می دونمم الان میگید که هزاران نفرررررر هستن که زندگیشون از تو بدتره ! تو خوشبختی و …… و هیچ مشکلی نداری ! منم می دونم خوشبختم . اما مشکل دارم . مشکلاتم برای خودم واقعا سختن ! شاید اگر بگم مشکلاتم چیه !؟؟؟؟؟ بعضیاتون بخندین و بگین برو بچه اینا که مشکل نیست . مشکل به این می گن : ………
اما مطمئنم اگر توی این موقعیت بودین حتما و حتما خودتون هم اینطوری می شدین !
فکر نکن راه مبارزه با مشکلات رو بلد نیستم . چرا بلدم . همه رو بلدم . از چند روش مختلف هم بلدم . اما بعضی وقتا میشه که دیگه حتی نای مبارزه با اونا رو هم ندارم !
آره داداش زندگی سخت شده ! ………….. روزگار غریبیست نازنین ! ( این ربط داشت ؟ نمی دونم . دلم خواست گفتم !!!!!!!!!! به نظر خودمم ربط داشت به این موضوع . )
وسط نوشت : فعلا روابط دوستانه هست و عامل ناراحتی پیدا شده و خدا رو شکر برطرف شده . حالا من نمی دونم این ناراحتی چه ربطی به ما داشت !!!!!!!!!! الله و اعلم …….. . پایان وسط نوشت .
اما من این زندگی رو با همه ی سختی هاش دوست دارم . دوست دارم به خوبی و خوشی زندگی کنم . دوست دارم موفق باشم . می دونم همه ی اینا با سعی و تلاش خودم هست که میسر میشه . اما ……… اما چی ؟ فکر کردین می خوام بگم خسته شدم ؟ نه . نمی دونم . شاید . اما نه !!!!!! من باید و باید موفق باشم ! تا حالا چیزی نبوده توی زندگیم که بخوام و به دستش نیارم . شاید این به دست آوردن طول کشیده باشه اما به هر حال انجام شده ! پس از حالا به بعدشم باید به اون چیزایی که می خوام برسم . پس خدایا کمکم کن !!!!!!!
شایدم بگید این مشکلات هست که زندگی رو می سازه و آدم رو در برابر مشکلات سخت بعدی مقاوم می سازه ! مُچیم والا . شاید !!!!!! شایدم تلخی و شیرینی زندگی هست ! هست ؟ لابد ! نمی دونم .
پی نوشت : اون وسط نوشت رو نوشتم وسط . چون اگه می خواستم بذارم آخر بنویسم یادم می رفت :دی !
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۴۷ نظر »
۳۰ مرداد ۱۳۸۶
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۲۲ نظر »
۲۸ مرداد ۱۳۸۶
بعضی وقتا صحبت کردن با بعضی افرادی که آشنایی کمی باهاشون داری چقدر آدم رو آروم می کنه !
سلام . خوبید ؟ چه خبرا ؟ من بد نیستم . فقط چشمام به شدت می سوزن . به دلایلی اعصابم چند روزه قاطی پاتی شده ! اما خوب می سازم باهاش .
نمی دونم دارم می میرم یا نه ؟! بازم اگزمای پوستی گرفتم !!!!!! میگن یکی دیروز این طوری فوت کرد ! نفر بعدی منم احتمالا :دی .
جمعه تقریبا ساعت ۱۱ صبح بود موبایلم زنگید . مریم گلی بود . قربونش برم به قولش عمل کرده بود . رفته بود پیش سورنا . زنگ زد من با سورنا جون حرفیدم . چه خانوم با شخصیتی هستن سورنا جون . قربونشششششش .
با مادر خانومی دیروز حرف زدم . حالشون خوب بود . مرتب هم اس ام اس بازی به راهه :دی . با آقای پدر هم به همچنین ! چقدر دلم براشون تنگیده
………..
دلم می خواد برم یه جایی که کسی نباشه ! کاش حداقل هوا بهتر بود میشد برم کنار دریا ! چقدر دلم برای دریا تنگ شده !
دلم می خواد برم پلاژ . اما نمی دونم مادر بزرگ رضایت بدن یا نه ؟! که البته بعید می دونم !!!!!!! بعدشم که مادر خانومی بیاد لابد سرما خورده .
اصلا امسال من چند بار رفتم پلاژ ؟ شاید جمعا ۴ بار !!!!!!! این انصافه ؟ هر روز یکی سرما خورده . هر روز یکی کلاس داره . هر روز یکی داره می میره ! عجب بدبختیه ها !!!!!!!
من نمی خوام امتحان شیمی بدممممممممم
. نمی خوام بخونم
. چشمام می سوزه . همینجوری داره از چشمام آب میاد
. ماماااااااااااااااان . منو نجات بده !
دیروز یه برنامه ریزی کردم ! به طور متوسط هفته ای باید ۵۰ ساعت منهای اون چند ساعتی که میریم مدرسه درس بخونم ! در این حالت فقط بک حالت پیش میاد ! هر کی بهش عمل کنه حتما رستگار میشه ! این رستگاری ۲ حالت داره . یا به تیمارستان . یا به بهشت ! مگه نمیگن کسب علم ثواب داره ؟ :دی اینم یه مدلشه دیگه ! نیستتتتتتتت ؟ :دی
مانا باشید دوست جونا . برای منم دعا کنید . مرسی . قربونتون برم !
پی نوشت ۱ : این پست جهت خالی شدن دلم نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد
.
پی نوشت : دلم برات تنگ شده ! خیلی خری که نمی فهمی
!!!!!!!!!!!
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۳۳ نظر »
۲۵ مرداد ۱۳۸۶
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۴۰ نظر »
۲۰ مرداد ۱۳۸۶
سلام .
هورااااااااااااااااااا باز شد . هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۴۱ نظر »
۱۷ مرداد ۱۳۸۶
سلام دوست جونا……
من نمی تونم وارد کنترل پانل وبلاگم بشم .
همش ارور میده به دلیل امنیت شما نمی تونید وارد شید.
هر کاری هم که سایت بلاگفا گفته بود انجام دادم اما نمیشه . من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
اینا رو هم من نوشتم دوست جونم برام کپی پیست کرد.
با تشکر از دوست جونم که این کار سخت و جانکاه را انجام داد.
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۳۱ نظر »
۱۵ مرداد ۱۳۸۶
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۲۶ نظر »
۱۲ مرداد ۱۳۸۶
فرستاده شده با موضوع وب نوشت های مریم | ۳۹ نظر »