دلم برای باغچه می سوزد

۶ مهر ۱۳۸۶

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حسّ باغچه انگار
چیز مجرّدست که در انزوای باغچه پوسیده ست .
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ی ما خالی ست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست

پدر می گوید :
” از من گذشته ست
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم “
و در اتاقش ,از صبح تا غروب ,
یا شاهنامه می خواند
یا نواسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید :
” لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست . “
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصومیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند .
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آنقدر کوچشک است که هر شب
در ازدحام می کده گم می شود .
و خواهرم که دوست گل ها بود
و حرف های ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را می زد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد ….
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آواز های مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه شان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سرپوش می گذارند
 و حوض های کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبار های مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک
پر کرده اند .
حیاط خانه ی ما گیج است

من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم ….
من فکر می کنم ….
من فکر می کنم ….
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود .

                                                           ” فروغ فرخزاد

این هفته چه گذشت !!!!!

۲ مهر ۱۳۸۶

سلام سلامممممم . خوبید همگی ؟ چه خبرا ؟ من نبودم خوش گذشتید ؟! 

خوب تا بگم کجا بودم ! هی منو هول می کنه نمیذاره حرف بزنم!

روز سه شنبه صبح اول صبحی ساعت ۹ !!!! مادر خانومی بنده ی حقیر رو بیدار کردن که بریم من مثلا مانتو مدرسه ببینم دیر از جون شما بخرم :دی ! البته قبلش رفتیم دنبال دوستم که هی اس ام اس میداد بدووووو حوصلم سر رفت ! تا ۵ مین دیگه اینجاییااااا ! حالا شما فرض کنین خونه ی ما کجا و خونه ی اونا کجا !!!!!!! خلاصه ما به هر زور و زحمتی بود و استفاده از کلمات قربونت برم و فدا شم و عزیزمی و آخی خشکله راضیش کردیم که ما داریم میایم !!!!! خلاصه رفتیم و رسیدیم و اول از همه رفتیم بانک جون که پول بگیریم! ( با مادر خانومی بودیماااااااااااا :دی ) . خلاصه ده مین وایسادیم دیدیم نه بابا مادر خانومی بیا نیست   و یه آقاهه هم هست که هی به این و اون گیر میده و ازشون پول می گیره !  و البته یه کار دیگه هم داشتیم انجام می دادیمااااا !!!!!  ….. نه خوب وقتی یکی تیپش خنده داره خداییش شما باشی خندت نمی گیره ؟ ( اههههه اینجا چرا اون ایموشن سوت سوتی رو نداره ؟! ) خلاصه کلی هم به مردم و تیپ و اینا خندیدیم ! حالا نه که بگم خودمون خدای تیپ بودیما !  نه . اما خوب ………. دهه گیر نده دیگه :دی !  بعدشم رفتیم بازار صفا !!!! ( اولین بارم بودم میرفتم اونجا  ) و من مانتو خریدم و …. . هیچی دیگه خریدم ! تشنمم شده بود در حد تیم ملی !!!!! هی به فروزی می گفتم وای وای من تشنمههههههه  . اونم میگفت : نه که تو هم روزهههههه . داری می میری از روزه گرفتن !
خوب چه کار کنم ؟ کلیه هام درد می کنن نمی تونم روزه بگیرم  . همشم مال همینه که من روز معمولی یه لیوان آب نمی خورم . حالا چه برسه که روزه هم باشم !
خلاصه رفتیم و رفتیم و شونصد تا مغازه رفتیممممم و فروزی کفش خرید و من بعد از ۴ ماه گشتن بالاخره یه مانتو خریدم ! مانتو ۴ خونه  . و بعدشم رفتیم باز همون مغازه خشکله و بازم کلی م د ا د ر ن گ ی و ….  خریدیم !!!! و فکر نکن من باز دست تو جیب خودم کردما ! نه بابا . جیبم درد می گرفت ! از کیف مادر خانومی همش در اومد ( باز اون ایموشن سوت سوتیه :دی ) .
بعدشم رفتیم من شلوار خریدم و تو مغازه دیگه حالم بد شد . وایییییی روزگاری بود . دیگه مادر خانومی بدو بدو رفت آب آورد و من ر و ز ه خ و ا ر ی کردم !!!!! خوب چی کار کنم!؟  داشتم همه رو می یا ور دم با لا !!!!!!!!

دیدین چی شد ؟! اینقدر حرف زدم یادم رفت بگم اصلا این چند وقته من کجا بودم :(( …. ها همون صبحی که مادر خانومی بنده رو از خوااااااااب ناز بیدار فرمودن اومدم تلفن بزنم دیدم تلفن اصلا بووووووووق نداره :)) . ها دیگه همین . و این باعث شد نه تلفن داشته باشیم نه اینترنت و کلی از همه بی خبر بودیم و فقط بعضی خبرا رو از حبه ی انگور نازنینممممممم می گرفتم .

ها دیگه خلاصه اینطوری ها !

جمعه صبح هم من یه هدیه گیرم اومد ! حیف شد گفتن عکسش رو نزن اینجا . و الا می زدم :دییییییی. خلاصه که هدیه یا جایزه چه می دونم همون گیرم اومد و دوستشان می دارم هدیه ها را ! و تشکر و قدردانییییییی شدید از دوستان و آدرس چپل چلاقی که من دادم :دییییییی . اما خداییش سر راست بودا ! نبود ؟!!!!! تازشم همون موقع که تیلیف زدین بنده خواب نبودم  . می خواستم شروع کنم به درس خوندیدن !

و اما جمعه افطارررررررررررررر ….. ها دیگه خونه ی همون خاله جونننن ( همون دوستای خونوادگی ) …. مرغ کنتاکی !!!!!!!!!! هورااااااا . بسیار دوست می داشتیم و بسیار نوش جان فرمودیم و این مثل رو زدیم که خوب عزیز دل برادر کاه مال خوت نی کادون خو مال خوتن !!!!!!
و بعدشم برنامه ریزی شد که چه روز و تاریخی خونه ی کی باشیم :دیییی. به جون خودم قول دادم دفعه دیگه کم بخورم !

دیگه چی می خواستم بگم ؟!!!!!!!!

ها دیر شده اما خوب چه کنم دیگه . نداریه و هزار درد و مرض :دییییییی .

شکوفه های عزیز رفتنتون به مردسه  مبارک باشه !!!!!!! ایشالا با لب خندون برید و برگردین . ایشالا پشت سر مامان بابا ها و بزرگتراتون گریه نکنین و مثل بچه های خوب و خشکل و جیگرررررر برید مردسه و  مقشاتونم خوب بنویسین . ایشالا که موفق باشین .

آقای پدر عزیز شما می دونی من چند سالمه ؟!!!!! آره بابا می دونی ! خوب چرا روز ۳۱ شهریور صبح اول صبح میای من رو بیدار می کنی میگی نمی خوای بری مردسه ؟!!!!!!!  مگه من شکوفه امممم :دییییییییی ؟!!!!!
البته کاشی و موزاییک که بعدت به عمل اومدن ایشون جون فکر کردن که من مثل اون روزا دارم میرم مردسه ! خوب بابا جون من به هر حال بازم من شنبه ها تهطیل بودم :دییییی !!!!

اول مهر شده و مردسه هاا باز شده !!!!!! هلهله بر پا شده :دیییی . ما هم که اصلااااااا از ۲ ماه قبل تشریف نمی بردیم مدرسه !
فکر کنم روز اول مهر بیچاره سر آقای رارنده پکید از بس ما حرف زدیم :دیییییی .

بعدشم رفتیم توی مدرسه و کلییییییی خنده کردیم و خل بازی  در آوردیم و فکر کنم این بچه اولیامون فکر کردن ما دیییییییییییر از جون مشکل روحی روانی داریم :دییییی !!!!
بعدشم آقای رشیدپور اومد و هوراااااااااااااا باز اذیتش کردیم :دیییی . به جون خودم خودش شروع کرد :دی .
ساعت اول باهاشون داشتیم و ساعت سوم ( درس شیریییییییییین دیفرانسیل ) . برق هم رفته بوددددددد  . هنوز ۱۰ مین به آخر زنگ مونده گفت خوب تمرین آخری بعد دیگه گرمتونه :دی !!!!
سوری : آقا شما با سومی ها هم کلاس دارین ؟!
آقای رشیدپور:  نمی دونم و انگاری . چه طور مگه ؟!
سوری : هیچی آقا خواستم بگم بهشون رو ندیداااااااا . اینا بی جنبه هستن ! 
لاله : آقا میام چکتون می کنیم :دی ببینیم صمیمی شدین یا نه :دییی !!!!
من : آقا خلاصه از ما گفتن بود . خواه شما پند گیر و خواه نگیر !
آقای رشیدپور : اصلا از سر لج و لجبازی با شما میرم زودی باشون صمیمی میشم ! 
من : خوب آقا ما هم با شما لج می کنیم !
آقای رشیدپور: ها یعنی بعد سوالا رو توی کنکور چیکی جواب میدین ؟ بعد یکی پرسید چی میگین ؟
من : آقای رشیدپور با ما لججججججج کرد ما هم باهاش لج کردیم !
آقای رشیدپور : نه با آینده ی خودتون بازی نکنین و ……
رفتیم تو یه بحث دیگه !
من : اه اه اه اه آقا دیدین این بچه کلاس اولیا ماماناشونم آورده بودن ؟
آقای رشیدپور : یعنی شما نیاورده بودین ؟
من : ما ؟!!!!!!! نه عامو مگه کوچیکیم؟!!!!! البته نیاوردیمشونااااااااا .
کل کلی ایجاد شد و آقای رشیدپور موبایل به دست …………. مریم زنگ می زنما  :دییییی !
من : کجا آقا ؟!
آقای رشیدپور : به مامانت !
من : نداری آقا شماره رو . ………  می دونستم که داره :)) . هم موبایل هم خونه هم ……. ! ……. وای وای آقا ترسیدیم .
و خلاصه این بحثا و کل کلا ادامه داشت تا بالاخره زنگ خوردیده شد و …….. البته برق نبود . خودمون دیگه ساعت ۱۲ گفتیم آقا خیلیییییییییییییییییی خسته نباشی !

خوب دیگه تا بگم از دبیرانمان !!!!!

نمی دونم کیا رو قبلا گفتم . اما از اول میگم دیگه !

دیفرانسیل : آقای رشیدپور
هندسه تحلیلی و ریاضیات گسسته : آقای بخشنده
فیزیک : آقای سردارکان
شیمی : آقای جابری
عربی : آقای شیخیانی
دین و زندگی : خانوم صافی
زبان انگلیسی : خانوم مشفقیان
زبان و ادبیات فارسی : خانوم غلام زاده

درس دیگه ای هم داریم ؟ :دییییی نمی دونم . اما خلاصه اینا دیگه !

اما نگاه من خانوم عزیز زاده می خوام  .

خیلی حرف زدم ؟!!!!! آره خوب معلومه . شرمنده .

موفق و پیروز باشید همگی !!!!!!!!!!

 

درست صحبت کنا !!!!!!!!

۲۶ شهریور ۱۳۸۶

درست صحبت کنا ! این چه وضعه صحبت کردنه ؟! فکر کردی سنت ۲ برابر سن منه دیگه هر طور دلت می خواد می تونی با من حرف بزنی ؟!!!! بابام تا حالا این طوری با من حرف نزده که تو یه الف بچه با من این طوری حرف می زنی ! از خودت و از سنت خجالت بکش !!!! خلاصه و ساده دارم بهت میگم که احترام خودت رو نگه دار تا یه چیزی بهت نگفتما !!!!!!!! من اینقدر شعور دارم که فرق این چیزا رو بدونم ! اما مشکل شما و امثال شما هستید که نمی فهمید ! از خودتون خجالت بکشید !
من با شما هیچ مشکلی ندارم . حتی با امثال تو هم هیچ مشکلی ندارم . یعنی اصلا ارزش مشکل داشتن رو ندارین !!!!

آخیششششششششششششش دلم راحت شدا   . داشتم می ترکیدم . اشتباه می کنه . دو قرت و نیمشم باقیه !  مسخره . انشگتاشم گذاشته توی گوشش اصلا نمی فهمه دور و ورش چه اتفاقاتی میفته و چی به چیه !!!!!!! خوب آخه ببین دور و اطرافت چی پیش میاد بعد بیا داد و بیداد کن اعصاب نداشته ی من رو بریز به هم !

خوب سلام . خوبیییییییییییید ؟ چه خبرا ؟

ببخشیدا این اول کاری داد و بیداد راه انداختما ! آخه این بشر از خودش و عقاید به ظاهر درستش حمایت می کنه . بیشین بینیم با ! من تا حالا ۱۰۰ تا مثل تو رو آدم کردم . حالا توی جوجه فکلی اینطوری داری منو عصبی می کنی ؟! هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها خنده داره والا !

خوبید ؟ نماز روزه هاتون قبول باشه   .

توی این چند روز تعطیلی باید درس می خوندماااااا . اما زیاد نخوندم . فقط از سر صبح کتاب شیمی ۲ دستم بوده و هی خوندم و هی نت برداشتم . اما خدا کنه دلم روش بره و بقیه ی درس ها رو هم بخونم !   شما برام دعا کنید لطفا !

جمعه اولین افطاری خانواده ی دوستان دعوتیم . آها بذارید یه توضیح بدم . ما ۴-۵ تا خانواده هستیم . که آقای پدر ها از همون کوشمولویی   با هم دوست بودن و مادر هاشونم با هم دوست بودن و بعد رسیده به نسل سوم که کیا باشن؟ خوب ما بچه ها دیگه ! از قضیه دور نشم  ! آها خلاصه ما این چند تا خانواده همیشه با همیم و مسافرت ها و شب یلداها و افطاری ها و ….. همیشه با هم بودیم . یعنی اگر غیر از این باشه بهمون خوش نمیگذره   . خلاصه این جمعه اولین افطاری رو دعوتیم   .
هی من هر چی به مادر خانومی میگم مادرررررررررررر زنگ بزن از خاله زی زی بپرس چی می خواد درست کنه ؟ میگه نه زشته . خودت زنگ بزن بپرس ! حالا این زشتی و این چیزا اصلا توی روابط ما نیستا !!!! به همین علت و دلیل من می خوام زنگ بزنم بپرسم . خوب چه کار کنم ؟!!!! 
اجازه بدین در همین مکان مقدس از پسر خاله زی زی بپرسم چی می خوان بهمون بدن افطاری !!!!!!
نه انگاری بحث کردن و قربون صدقه رفتن هم فایده نداره . نمیگه   . میگه نمی دونم . تو اول بگو پاساژ چه کار می کردی امروز؟؟؟؟؟؟؟ خوب بعدا که فهمیدن میام بهتون میگم !

خوب چی بگم دیگه ؟

هاااااااااااااا امروز با مادر خانومی رفتم بازار برای مانتوی مدرسه و کفش .
مادر خانومی : آقا مانتوی سورمه ای دارید ؟
آقاهه : نه نوک مدادی بدم خدمتتون ؟!!!!!!!!!!
  . خوب به جای این همه حرف زدن بگو نه نداریم   . چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟؟؟؟؟
یه کفش اسپرت هم خریدم . البته سفیییییییییییییییییید !!!!!!! ما هم که اصلا عادت نداریم پا رو پای هم بذاریم که    نه اصلااااااا . فقط من می دونم من هفته ای که ۷ روز هست و ما قراره ۵ روزش بریم مدرسه من باید ۹ روز این کفش دستم باشه بشورم .

بعدشم رفتم یه مغازهه ! به خدا فقط ۴ تا مداد خریدم ! من چه می دونستم جدیدا مداد نقاشی شده دونه ای ۴۰۰۰ تومن   . البته این نقاشیش یه کمی فرق می کنه ! فرقش اینه که واسه نقاشی صورته   . ۴ تا مداد شد ۱۵۰۰۰ تومن   ! ( از این مدادا که میکشی صورتت خشکل میشیااااا )……. به من بدخت بینوا کمک کنیددددددد!!!!!!!!!

اینم ببینید : آمار سرچ فیلتر شکن در دنیا  

شاد باشید و پیروز      

تهطیلات !

۲۲ شهریور ۱۳۸۶

تهطیلات * ما هم شروع شد …….    ………….  مبارکه مبارکه !!!! بالاخره دلشون به رحم اومد و این هفته آخری رو تعطیل کردن   !!!!!!!

* : تعطیلات نیست والا . همون تهطیلاته !  

توی مدرسمون انواع و اقسام جانوران موزی و غیر موزی یافت میشه ! از سوسک و عنکبوت و مارمولک   گرفته تاااااااااااا آدم !!!!! آخه دارن مدرسه رو تمیز می کنن و هر چی درخت مرخته دارن هرس می کنن اینه که انواع و اقسام خزندگان و جهندگان رو ما مرتبا مشاهده می کنیم و ناچارا به قتل می رسونیم !

ماه رمضان هم شروع شد ! ایشالا توی این ماه بتونیم آدم شیم !!!! نماز روزه های همتون پیشاپیش قبول باشه   ….

اگه خدا قبولمون کنه بلاگرد هم درست شد !!!!!! البته کمی تا نیمه ابری ! خدا شفاش بده ….

آقایون گشمردی فوت پسر عمه ی عزیزتون رو تسلیت میگم !!!!

عکس های مکه و مدینه

۱۹ شهریور ۱۳۸۶

سلام سلام . احوال شما ؟ بدون حرف و حدیث اضافه اینم عکسا :

بیت الله الحرام ====> کلیک کنید   ,  کلیک کنید

گنبد خضرا ====> کلیک کنید   ,  کلیک کنید

ناودون طلا ====> کلیک کنید

بیرون مسجد الحرام و به احتمال ۹۰ درصد قسمت ورودی ملک فهد یا باب الفهد است. ====> کلیک کنید

قبرستان ابیطالب ====> کلیک کنید

کوه غار حرا ====> کلیک کنید

مسجد حضرت علی (ع) ====> کلیک کنید

سرنوشت چه بد نوشت !!!!

۱۵ شهریور ۱۳۸۶

سلام سلام  . خوب نزن بابا . اومدم ای بابا . چه خبرا ؟ خوبید ؟ ایشالا که همیشه شاد و پیروز باشید .

از اون روز تا حالا خیلی گرفتار بودم . مهمون داری و نمی دونم مریض داری و مدرسه و ….. و امتحان و ….

مریض داری که باید بگم ….   مادر خانومی و آقای پدر   . سرما خوردگی رو بیخیال و آفت هایی که دهنشون زده وحشتناکه . دکتر هم رفتن . گفت : به خاطر ظروف آلوده ی غذایی بوده . خدا کنه زودی زودی خوب شن . آخه خیلی دردناکه   .

خوب بذارید در مورد تیتر این پست بگم . سرنوشت چه بد نوشت !!!!!  شایدم خوب نوشت . نمی دونم والا . بستگی داره به اون شخصی که سرنوشتش این بوده . و البته در حال حاضر اصلا ناراضی نیست و از موقعیت فعلی خودش راضی هم هست .
این سرنوشت مربوط میشه به دبیر عربیمون  . خیلی جالب بود . دیروز سر کلاس برامون تعریف کرد و عجب روزگاری بود ……..

ایشون توی دبیرستان رشته ی تجربی می خوندن و شاگرد اول کلاس و مدرسه و جز نفرات برتر بودن . توی آزمون ورودی دانشگاه ( همون کنکور خودمون   ) هم رتبشون ۳ رقمی بوده . توی انتخاب رشته انگاری ۲۴۸ و ۲۸۴ رو اشتباه وارد کرده بوده و …… اینطوری بوده که به جای پزشکی پیراپزشکی دانشگاه شهید بهشتی ( انگاری . دقیقا یادم نیست ) آورده بودن . و بازم انگاریییییی ( آخه از بس خندیدیم درست حسابی و دقیق نمیشنیدیم ) حتی برای ثبت نام هم رفته و …. اما دیگه باید میرفته سربازی . خلاصه این دانشگاه هم ول میشه .
توی ۳ هفته  کتابای انسانی رو می خونه   و آزمون میده و توی دانشگاه فلسفه خونده . و در حال حاضر هم عضو هیئت علمی دانشگاه هستن و در حال حاضر هم در دانشگاه تدریس می کنن .
بعد دبیرمون می گفت : اون موقع ها مثل حالا نبود که مامانه برداره یه بشقاب ( این هوا ) میوه بیاره و بگه : دخترم بخور و بخوان ( بخون نه ها . گفت بخوان  ) . نه …. من اون موقع می رفتم به بانی مسجد می گفتم این چراغ رو روشن بذار که من بتونم اینجا درس بخونم و خلاصه من اینجوری درس خوندم و حالا بچه ها اینطوری درس می خونن و اینطوری هستن و ….. وسط تعریفاشم می گفت : نکته …. فُضلا بنویسید  . باز یه کلمه می گفت و باز شروع می کرد . تازه استاداشونم توی دانشگاه عرب زبان بودن و این حرفا حالیشون نبوده که من مریض بودم و مهمون داشتیم و فلان و بیسار . فقط می گفتن : …. اُخرج اُخرج   .
تازه به تدریس هم علاقه منده و کلا علاقه ی شخصیش زبان انگلیسی هست .

حالا اصلا این بحث ها از کجا شد الان میگم خدمتتون . از اینجا :
دبیر محترم : ما اصلا کلاس کنکور نرفتیم حالا بچه ها ۲۴ ساعته توی کلاس کنکور خوابیدن .
یکی از بچه ها : آخه آقا زمان شما کلاس کنکور بوده ؟!!!!!!! نبوده دیگه …… .
من نمی دونم این دبیر ما بیچاره چی کشیده . بیچاره جوونم هستا .

دبیر فیزیک پیش دانشگاهی هم چند جلسه ای هست که حضور خود را در کلاس به هم می رسانند . آقای سردارکان ! ما اول فکر کردیم میگه سردار خان . یعنی خبرگذاری بی بی سی گفت که اونم اشتباه از آب در اومد . دبیر زیست تجربی ها هم اومدن . آقای کاسکانی ( سین رو با سکون بخونید ) .

هااااااااااا         اتاق دوستم پریروز به دلیل اتصالی برق آتیش گرفته بوده . خوب که خودشون توی خونه نبودن   و الا ….. و البته آتش نشانی هم خیلی زود نرسیده . چون همسایه ها دود رو دیده بودن و تا ۲-۳ بار زنگ زدن بالاخره آتش نشانی اومده بوده و در رو شکونده و آتیش رو خاموش کرده . اتاق دوستم به طور کلییییییی سوخته . انگاری فقط تختش سالم مونده و چند تا کتاب . بقیه همه تبدیل به ذغال و خاکستر شدن  . این همه کتاب خریده بود و این همه وسایل همه چیز سوخته . خالا باز لیست کتاب حاضر کرده که بخره .
اینقدر ناراحت شدم . وقتی سوری زنگید گفت : نگاه یه چیزی میگم ناراحت نشیاااااااا . گفتم وای خدا چی می خواد بگه . وقتی گفت اتاق لاله آتیش گرفته من             شدم . ولی زودی گفت : نههههه خودشون توی خونه نبودن و همه سالمن من شدم و کلی خدا رو شکر کردم .
کامپیوترش که مانیتور و کیبورد ذوب شده ! و کیس هم فعلا بردن ببینن چی میشه ! میشه چیز سالمی ازش در آورد یا نه ؟!
و خلاصه اینم از این . فقط خدا رو شکر که خودشون توی خونه نبودن و آتیش به حال سرایت نکرده و فقط دوده زده . چون توی حال کپسول گاز بوده   .

خوب دیگه من برم . به زودی عکسایی که آقای پدر از مکه و مدینه گرفتن رو براتون می ذارم . آپلود شدن اما پیشم نیستن . به زودی زود  ۲- ۳ هفته دیگه   . نه شوخی کردم . زودی میام .

مانا باشید و همیشه پیروز      

RSS