سلام . خوبید ؟ خوشید ؟ چه خبرا ؟ چه کارا می کنین ؟ ما رو نمی بینین خوشحالین ؟
ما هم ملالی نیست جز دوریه شما
.
۱ آبان : آقای پدر عزیز تولدت مبارک !!!!! ایشالا ۱۰۰۰۰ سال سایت بالا سر ما باشه . قربونت برممممممممممممم
……
پنج شنبه از ساعت ۷ صبح تا ۷:۳۰ شب توی مدرسه بودیم
. البته همش کلاس نداشتیم . اما بی کاری و الافی ( علافی ؟ ) از همه چیز بدتر بود
. یه زنگ فیزیک داشتیم و یه زنگ هم دیفرانسیل . بعدش دیگه آقای پیروز از تهران اومده بود و با دبیرامون جلسه داشت پس این شد که از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۲ کا بی کار باشیم . اینقدر هم خسته از شب و روز قبلش بودیم که نمی تونستیم کتاب بگیریم دستمون و درس بخونیم
. ساعت ۲:۳۰ تا ۷ هم با آقای پیروز جلسه داشتیم و کلی روحیه بود و در بعضی موارد هم ……. . اما خوب در کل خیالم از یه سری چیزا راحت شد و کلی خوش خوشانم شد
.
اینقدر خسته بودیم و معتاد
که درخواست چایی دادیم و برامون چایی درست کردن . البته خوب بیشتر به آبی می موند که یه کم رنگ توش ریخته باشن . اما به هر حال چای بود
و رفع خستگی بود . قرار بود بعد از صحبت های آقای پیروز کلاس تجربی برن خونه و ما با آقای بخشنده کلاس هندسه تحلیلی داشته باشیم . اینقدررررررررررر خسته بودیم و همه چشمامون توی هم بود که با کلی التماس و کلی هم جر و بحثی که بین بچه ها پیش اومد که بمونیم یا بریم اما خوب آقای بخشنده گفت بریمممم من خستمه ! خلاصه ما رهسپار خونه شدیم و خودمون رو برای فرداش ( روز جمعه که از صبح قرار بود کلاس زبان فارسی داشته باشیم ) آماده کردیم . و البته قبلش کلاس هندسه تحلیلی !!!!!!
فقط یه معرفتی که راننده مدرسه به خرج داد این بود بچه هایی که منتظر آژانس بودن و توی این بی بنزینی باززززززززززززززززز
که سهمیه ی آژانس ها رو ندادن رسوند خونه و ….
روز جمعه ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم
( زجرررررر از این بالاتر آخه ؟؟؟؟؟؟
) و ساعت ۶:۳۰ راننده اومد دنبالن و رفتیم مدرسه و از ساعت ۶:۴۵ تا ۸:۱۵ کلاس هندسه تحلیلی داشتیم .
از ساعت ۸:۳۰ هم کلاس مشترک ریاضی و تجربی برای زبان فارسی شروع شد . استادش آقای مصطفی صالح بود که از تهران اومده بودن .
بسیار بسیااااااااااااارررررررررررر ازمون تعریف کرد و گفت تیزهوشید واقعا
.
فکر کنید چیزی رو که توی ۳ سال یاد نگرفتیم ( البته نه به این شدت
) رو می خواست توی ۱ روز بهمون درس بده . دیگه خلاصه از صبح کلاس داشتیم تا ………….
وسطشم ساعت ناهار بود . دیگه این دفعه چای که بهمون دادن دم کشیده بود و خوشمزه بود
. ما هم به اعتیادمون رسیدیم و نفسی تازه کردیم . واقعا این چای عجب چیزیهههههههه
.
تا ساعت ۹ شب مدرسه بودیم و ……….. کلاس داشتیم و دیگه ساعت ۹ خداحافظی کردیم و رهسپار خونه شدیم .
این دفعه هم راننده مدرسه معرفت به خرج داد . البته ما که هر ۲ بارش با سرویس خودمون رفتیم و این دفعه کلی توی ماشین خندیدیم . اینقدر خسته بودیم که دیوونه شده بودیم
. اینقذه خوش گذشت
.
دیروز هم به صرف ناهار و درس خوندن دعوت شدم خونه فروزی جونم . کلی درس خوندیم
و اینا ! عصرشم رفتیم من جلو موهامو کوتاه کردم
. اینقدر باحال شده
.
دیروز کلی با فروزی توی کتاب کنکورت را قورت بده ( مولف : آقای پیروز ) در مورد رشته ها و اینکه کدوم دانشگاه چه رشته ای داره و میانگین رتبه ها و …….. چرخ زدیم و …… !
دیگه اینکههههههههههههههههه !!!!!!!!!
آها موبایلم خوب به خودی بیچاره درست شده
. فعلا که قابل استفاده شده .
مادر خانومی هم امروز از شیراز اومد . هوراااااااااااااااااا
. البته باز هفته دیگه باید بره . اما خوب .
ها اینم بگم
. چهارشنبه قرار بود فاطیما برنج رو درست کنه و بره دانشگاه که من وقتی میام خونه دیگه راحت باشم .
توی مدرسه بودم که بهم خبر داد : برنج رو آبکش کردم دیگه بعد که رفتی خودت درستش کن …….
اما من که بلد نیستممممممممممممممم
.
اومدم خونه و فهمیدم که ای وایییییییی کم کم آقای پدر هم از شیراز می رسن و لابد گرسنه هستن و …… . توی این هیری ویری بودم که مریم گلیییی
زنگید و من رو کلییی مسرور کرد . ازش پرسیدم که از کجا باید بدونم که برنج درست شده و دم اومده و ………. . اونم بهم گفت و منم یاد گرفتم
. نهههههههههههه من خودم از اول بلد بودم
. فرک بد نکنین
.
همموننننننن کور شدیم !
من که از ۴ سال پیش عینک می زدم . لاله که از پارسال . فروغ هم از یک ماه پیش ! فروزی هم از پنجشنبه . سوری هم از امروز !!!!!!!!!!!!
این کنکور چه بلاهایی که سر آدم نمیاره
. ای پدر کنکور بسوزه که چنین خوارم کرد
.
دیروز اولین سالگرد فوت پدر بزرگم بود
. خدا رحمتت کنه بابا بزرگ !
……………………………………………………………
چند وقتی بود که یه تصمیمی داشتم .
یه چند وقت می خوام گوشیم رو خاموش کنم
. و چند وقت هم نیام اینترنت
.
امروز زمینش پیش اومد . توی مدرسه گوشیم خاموش شد و دیگه هم خوصلم نشد روشنش کنم . پس دیگه این شد که فعلا من گوشیم خاموشه !
البته یه دفعه دیدین یه کمی روشنش گردم برای کار های ضروری . مثلا همین هفته دیگه که مادر خانومی نیستش !
مواظب خودتون باشید
خدانگهدار تا …….
……. اما کم خوابی به هیچ عنوان قابل جبران نیست ! توی این نصف هفته ای که گذشت هم مثل همیشه درس و امتحان داشتیم !
شنبه صبح رفتم پاساژ و توی اولین مغازه کفش خریدم
اما روم نشد واسه مدرسه
این باز اینجوریه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفت این دفعه گوشی و مموری کارت رو با هم بیار !
برام گوشی بخرن . اما نههههه خودم فعلا نمی خوام
. چقدر دوری سخته از جایی که دوستش داری و از آدمایی که دوستشون داری !
!!!!!!
. همشونم با پاسخ تشریحی باید می نوشتیم میاوردیم خدمت آقا ! ۲۳۸ تا تست گراف از کتاب ۱۰ استاد و ۹۲ تا تمرین هندسه پایه از جزوه ی ۳۶۵ تست خود دبیر جانمون ! خوب خداییش ما درس های دیگه هم داریم ! به خاطر همین تمرینا که اگه یه روز عقب می موندی پدرت در میومد و منم ۲ روز عقب بودم مجبور شدم شب آخری ( شب چهارشنبه ) تا ساعت ۴ صبح بیدار بمونم . یعنی قرار بود اصلا نخوابم چون که هنوز ۳۴ تا تست گراف مونده بود اما یه کمی دراز کشیدم که فکر کنم اما خوابم برد
….. اما خدا داده چراغ اضطراری !!!!!!!! خوب به هر تفسیری بود ما شبمون این طور گذشت !
هم بود . من واسه اولین بار بعد از روز به دنیا اومدنش بغلش کردم . یعنی جرئت کردم و بغلش کردم . آخه تا امروز می ترسیدم . اما امروز دیگه عزمم رو جزم کردم و ……… نی نی خشملو رو بغل کردم . این ستایش نی نی خیلی بغلیه . هی چرخیدم تو خونه خاله . دیگه سر گیجه گرفتم
…..
…….
…..
. به نظرم شماره چشمم عوض شده . اما کو دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟ دیروز آقای پدر رفت که برام نوبت دکتر خالقی بگیره . منشیشون فرمودن : نوبت برای دی ماه هست
) ….. دکتر پویان هم که انگاری توی یه بیمارستان توی شیراز کار می کنن و ……….. خلاصه اینجوریا دیگه !
) .
!!!! اینقذه خنده داره
……
………. نمی دونم چرا اینقدر جدیدا خوش اخلاق شدم ؟!!!! اگه شما می دونین تو رو خدا به منم بگین که اینقدر تو کف نمونم !
! نفهم بودن که شاخ و دم نمی خواد ! می خواد ؟!!!!!!!!!
) تا اونجا خوندن و اون وقفه ای که بینش هست دوست خواهرم اومد و آقای پدر هم از مسجد خودشون رسید و طی تماس و قول و قراری که با هم گذاشته بودیم رفتیم مسجدای ۴ محل . البته فقط یه محلش رفتیم که توی اون بازه ی زمانی نوبتش بود
البته نه به اندازه ی مهمونی اولی
آش رشته
!!!!!! کبابشم عصری میاد
.
……