از سری پست های جیگر زلیخایی

۸ بهمن ۱۳۸۶

سلام . خوبید؟چه خبرا ؟!

این پست هم مطمئنم میشه جیگر زلیخا ! اگه نشد هم که نشد . به من چه !؟ دهههههههه چرا داد می زنی ؟   حالا من یه چیزی گفتم تو چرا هی جیغ ویغ می کنی ؟!

همین اول نوشت : از بعضی آدما حالم به هم می خوره ! …… ادامه دارد ….

دفترچه ی آزاد رو بالاخره پس از ۱۰۰۰ بار به مادر خانومی گفتن گرفتم ( یعنی مادر خانومی گرفت ) و پس از ۱۰۰۰۰۰۰ بار تصمیم برای ثبت نام بالاخره ثبت نامیدم .
اول می خواستم انتخاب اولم رو معماری شیراز بزنم اما بهدا پشیمون شدم و همین بوشهر زدم ! ۴ تا انتخاب هم بیشتر نکردم + انتخاب دانشگاه !

چند هفته تا عید مونده !؟ ۷ تا !؟ نه عزیز دلم ۶ تا و نیم ! توی این هفته ها یه برنامکه ی خفن فشرده داریم !  ….. ایشالا خدا کمکمون کنه   . مخصوصا من که یه مشکل بسیارررررر بزرگ دارم . توی دروس حل کردنی . اگه بگم مشکلم چیه کمکم می کنید ؟!  نمی زنید تو گوشم ؟!  به آقای پیروز که گفتم گفت : …….   ! انتخاب رشته ت نمی کنم   !
اینم مشکلم : حوصله ی حل کردن ندارم . به جون خودم فقط همین ! توی خونه که تست می زنم و تمرین می کنم بعضی وقتا وقتی می بینم راه حلم درسته دیگه ادامه نمیدم به خاطر همین توی امتحانا هم حوصله م نمیشه .

ادامه ی همین اول نوشت : از آدمایی که یه دفعه وارد زندگی آدم میشن و افراد و چیزایی رو که دوست داری و به وجودشون عادت کردی و بهشون وابسته شدی رو میگیرن بدممم میاد ….

خدایا مرسی که رحمتت رو چند روزه هی بر سر ما می ریزونی ! دوستت دارم . بیشتر هم خوبه !   ……. اما از مضرات این بارون باید بگم خدمتتون که ………
ممکنه مثل یه بندگان خدایی توی مدرسه ییییییییییی هوووووو لیز بخورید و محکم بخورید زمین . فکر نکنید این شخص من بودما !!!! مدیونی اگه همچین فکری کنی ! میگم کی بوده ! خانوم مریم خانومی ایکس .

هوا هم مجددا بس جوانمردانه یا ناجوانمردانه ( هر چی خدا جون بگه ) سرده !!!!!

دلم دریا می خواد ………

خوب من برم درس بخونم ! دور از جون یه وقتی به مادر خانومی نگید که من اومدم ولباگ آپدیت کردما !!!! و الا این من میشم : …..

خوب واسه حالی نبودن عریضه یه چیزی میذارم بخونید. خشکله   . از وبلاگ دختر دایی دزدیدم . دزد خودتی ……

مواظب خودتون باشید !

الو … الو… سلام
الو … الو… سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم… قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم …
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما…
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…
چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد…
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من … چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه… کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است …
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی …
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

جیگر زلیخا

۱ بهمن ۱۳۸۶

این پست توی چنددددین و چند روز نوشتیده شده !

۲۴ دی ۸۶

خدایا خیلی متشکرم که به من زندگی بخشیدی تا بتونم از لحظه لحظه ی ۱۷ سالگیم استفاده کنم ! گرچه خیلی وقت ها حتی از بعضی از ساعت های این ۱ سال هم استفاده نکردم اما ……..

خدایا خیلی متشکرم که به من زندگی بخشیدی تا بتونم وارد یه مرحله ی جدید از زندگیم بشم !

همیشه آرزو داشتم ۱۸ ساله بشم ! اما نمی دونم واقعا آرزوی درستی بود یا نه ؟!  یا اصلا نمی دونم بتونم توی ۱۸ سالگی آرزوها و اهدافی رو که داشتم عملی کنم یا نه ؟!

خدایا کمکم کن تا اونی باشم یا بهتره بگم تا اونی بشم که همیشه می خواستم !

…………. اینم ۱۷ سالگی ! همه چیز تموم شد و رفت   . خوب یا بد هر چی بود گذشت ! به هر حال اینا همش خاطره ست که می مونه ! ….

سلام !

۳۰ دی ۸۶

سلام . خوبید؟ چه خبرا ؟! خوش می گذره ؟!

این پستی بود که قرار بود من شب تولدم پست کنم ! اما خوب دوستای گلم لطف کردن و من رو شرمنده کردن و …… البته سفارش به فاطیما کرده بودن که نذاره من بشینم پای کامپیوتر ! و البته من با خواهرم دعوام شد و در و دیوار و به هم کوبیدم و رفتم خوابیدم . میگم که وقتی عصبی میشم کسی نمی تونه جلوم رو بگیره باز یه بندگان خدایی می فرماین که بیشین بینیم بابا ! اما کور خوندین !

خولاصه دوستای عزیزی که گذاشتن بشه ۱۲ شب و به من زنگ زدن اگر درست احوال پرسی و تشکر نکردم و ……… من رو به بزرگیه خودشون ببخشن !!!!!!

خوب اول از همه توضیح بدم بابت این اشتباه بزرگی که رخ داده اون بالا  ! من این پست رو وقتی نوشتم که از اون ور هم داشتم چت می کردم هم داشتم با دوستم تیلیفونی می حرفیدم ! خوب به این بنده ی حقیر سراپااااااا تقصیر حق بدین اولا جای دکمه های کیبورد رو اشتباه کنم و البته و صد البته سن خودم رو !!!!!!!! !
پس با این حساب به جای اون ۱۷ اولی بذارید ۱۸   !!!!!! اوا ! خاک وچوک به همین زودی من ۱۸ سال و ۵ روزه شدم !؟ . پیر شدیمااااا ننه ! …..
خوب با این حساب پست موقتی که من گذاشته بودم دوستان هم اشتباه کردن و با اینکه بسیار بسیار متعجب شده بودن ( متعجب شدین ؟! بگین آره ضایع نشم   ) ولی با توجه به همون پست سن من رو ۱۷ وارد کردن   . تا حدود ۲۰ ساعت بعد هم روی همون ۱۷ بود و بعدش ادیت شد   ! خولاصه ی امر اینکه آقایون خانوما شرمونده!!!!!!!!   .
شما اصلا چیزی دیدین از این چیزایی که من بالا گفتم ؟!   …….. نه نههههههه   ( ن رو به کسر بخونید ! )

دوستای عزیز که با اس ام اس و تیلیفون و ای میل و کبوتر و نامه و کامنت و …….. تبریک گفتم واقعا مرسی ! من رو شرمنده فرمودین . ایشالا بتونم جبران کنم   !

کادوهام هم بگم !؟   ……

مادر خانومی و آقای پدر : انگشتر ! ( من به چیزی بگم همین جا در انذار/ انزار / انظار / انضار عمومی اعلام کنم که این انگشتره به دلیل اینکه بنده اضافه وزن پیدا کردم در حد تیم ملی واسم تنگه ! مجبورم بذارمش توی دست چپم ! من همین جا اعلام می دارم به خودااااااا خبری نیست !!!! )

سیستم کادویی دوستهام هم خیلی باحال بید کلی حال وکردم ! دیگه خراب شد نشد ازش عکس بگیرم !
اول از همه یه کادوی بزرگ بود که روش نوشته بود : تولدت مبارک از طرف فروزی ! بازش کردم یه کیف بود . بعد پایین جیب جلوییش یه فلش زده بود . بالاش هم نوشته بود : اول اینجا رو باز کن !
بازش که می کردی به کادوی دیگه بود که روش نوشته بود : تولدت مبارک . سوران !
اینو که باز کردم دیدو هوراااااااا یه کیف پولی قرمز هست   . که از این کیف پولی فروزی نارنجیش رو داره . سوران سرخابی . مهجبین بنفش . من یه مشکیش هم داشتم که البته مادر خانومی داشت من دوزدیده بودم   .  
بعد نوشتیده شده بود حالا برو در کیف رو باز کن ( زیپ جلویییش ) . زیپ جلویی رو باز کردم . دیدم یه بسته کادوی دیگه هست . روش نوشته : تولدت مبارک . فاطیما – فریدخت – محمد ! باز کردم یه توینیک خیلیییییییییییییییییییی خچکل بود . که بسیار بسیار زیبا بود !
بعد نوشته بود : در کیف رو باز کن دیگه ! در کیف رو باز کردم . یه سری گلبرگ بود و یه بسته کادو . روی کادو نوشته بود : تولدت مبارک . لاله !  این گل ها هم از طرف سورانه!
کادو رو باز کردم ۲ تا کتاب از فریدون مشیری بودددددددددد   !!!!!!!!
مرسیییییییییی دوست جونا !

بعد سر زنگ شیمی نشستیده بودیم ! دوستم اومد گفت : مریم یکی دم در کارت داره !
رفتیم دیدم مریم جونه   !!!!!!! وای مریم جونم کلی شرمنده کردیییییییییی ! اوشون هم یه بسته کادویی بسیاررررررررر خچمل بود . که یه جعبه جواهراتی بسیارررررر بوزورگ بود که خیلیییی خچمل بود   . مرسییییییییی.

مهجبین هم یه اسپری بسیارررررررررررر خوچچ بووووووو بهم داد . ووی خیلی خوش خوشانم شد   !!!!

تاسوعا عاشورا هم با اینکه گذشت اما تسلیت میگم !   ……
توی این شبا من گفتم امسال دیگه بشین بچه خونه درس بخون ! اما بعدش یه دفعه تصمیم گرفتم که نه عمرا اگه بشه ! باید برم !
خلاصه رفتیم شمع زنی . اونجا چندین تا از وبلاگ نویسان غیور استان بوشهر رو رویت کردم . اما عجله داشتم . شرمنده نشد سلام کنم ! البته با یکی سلام کردم    !

 ۱ بهمن ۸۶

باز سلام   . این پست شد جیگر زلیخا . شرمنده دیگه ببخشید شما   !

الان از مردسه اومدم . خسته کوفته . گرسنههههه !!!!!!! ناهار نخورده   . آخه کسی خونه نیست . منم که نمی تونم تشخیص بدم این غذایی که اینجاست آیا پخته یا نه ؟!   . ازززززز بس که من آشپزم ماشالله   .  

  چقدر زندگی بی روح و بی مزه شده ! تکراری ! هیچ هیجانی توش نیست . دلم پوسید به خدا   .   هی روزگار …….. .

چرا امسال بوی هیچی نیومد ؟!  نه بوی مهر اومد نه باز گشایی مدرسه !  نه بوی ماه رمضان ! نه بوی زمستون و ……. . نه بوی تولد اومد . نه بوی ماه محرم و تاسوعا عاشورا   . اینم بر می گرده به همون تکرار بیخود ؟! نمی دونم . شاید اینقدر توی یه سری مسائل غرق شدم که هیچی رو درک نمی کنم !!!!!!

یه سری حرف های دیگه هم بود که باید می گفتم اما خوب دیگه جاش نیست حالا !

این موبایل من !!!!!! آقا یکی بیاد منو برداره ببره این گوشی مسخرههههههه رو بندازم آب دریا ! دیگه به درد خودشم نمی خوره ! دی وو نه !!!!!!! ……. انگار من باهاش شوخی دارم ! مسخره ……. هر دقیقه خراب میشه ! ایششششششش !

خوب با اجازتون ما بریم یه کمی این بازار شام رو مرتب کنیم . عصر سوری و فروزی می خوان بیان خونه مون درس بخونیم ! ( بازار شام استعاره از اتاقم بود   ) !

قربونتون . مواظب خودتون باشید

پی نوشت : به جون خودم اثبات کردی که خیلی خ ر ی !!!!!!

تولدت مبارک

۲۵ دی ۱۳۸۶

سلام
الان ۱ ثانیه از تموم شدن ۱۸ سالگی مریم خانومی عزیز میگذره و وارد ۱۹ سالگی شده
مریم جان تولدت مبارک .   
امیدواریم ۱۰۰۰ سال در کنار خانواده خوب و خوش باشی و به تمام آرزوهات برسی … 


بابت اینکه بدون اجازه به وبلاگت دست زدیم ببخشید … 
از طرف مجتبی ، شنگول ، منگول، حبه انگور ، ردپا… و همه دوستانت توی دنیای مجازی و حقیقی …

و اینک قندیل می بندیم !!!!!!!!

۱۸ دی ۱۳۸۶

سلی ی ی ی ی ی !!!!!!! ( مدل سلام کردن شرور جون  . خوشمان آمده !!!! ) چه طورییییین ؟!

همه تون قندیل بستین ؟!  من که الان دستام قشنگگگگگ فریز شدن ! دمای هوا در حال حاضر ۹ درجه هست  !!!!!!!! شاید الان بگید خوش به حالتون ما الان چندییییین درجه زیر صفر هست هوای شهرمون ! اما باید خدمتتون عرض کنم که …… آها می خواسام عرض کنم ! عرضم به حضور انورتون که مایی که اینجا توی تابستون هوای شهرمون رنجش بین ۳۵ تا ۴۰ درجه بلکه هم بیشتر هست این هوا واقعا برامون سرده ! و البته سرمای بوشهر هم سوز داره و تا مغز استخون رو می سوزونه !
ولییییییییییی فکر نکنید من شال و کلاه می کنم میرم بیرونا ! نخیر خواهر/برادر من ! یه سویی شرت نازک و یه شال گردن که اونم نه اینکه جلوی صورتم رو بگیره همینجوری واسه خالی نبودن عریضه گره کراواتی می زنم! همین ! البته مانتو و شلوار یادتون نره   ! توی پرانتز بگم که من به عمر ۱۸۰۰ ساله م   زیر مانتوم لباس آستین بلند نپوشیدم چه برسه که بخواد پلیور باشه ! خلاصه اینجوریا دیگه ننه !

   امتحانا اسما تموم شد ! البته فیزیک مونده که شنبه هست اما دیگه اون خارج از برنامه هست …… امروز عصر قراره با بچه های کلاس گله ای دسته جمعی بریم بیرون ! توی این هوای یخ   !!!!!!!!!!! مکان و زمان : …….. اون دیگه به بچه ها اعلام شده . مگه شما فوضولین ؟!

وسط نوشت : بیشتر از پیش مصمم شدم که بهت بگم خ ر !   …… اینی که میگم جدی میگما ! خیلی خ ر ی ! …..

هاااااااااا از این بگم براتون که دلم براتون کلیییییییی بسیار زیاد تنگیده بود ! البته یه وقت فکر نکنین نمیومدما ! چرا میومدم نت حتی بعضی وقتا از خودمات چت هم در وکردیم ! و صد البته وبلاگ هم می خوندیم ! اما کامنت نمی ذاشتم !

راستی یه سوال تخصصی ؟!
ما پریروز یعنی ۱۶م امتحان هندسه تحلیلی داشتیم که  هماهنگ کشوری بود ! و بعضی از استان ها به دلیل برف و باران و …… تعطیل بودن ! اما امتحان برگزار شد !
ولی دیروز یعنی ۱۷م دانش آموزای تجربی امتحان ریاضی هماهنگ کشوری داشتن و امتحانشون به دلیل تعطیلی بعضی از استان ها کنسل شد !
حالا تکلیف امتحان ما چیه ؟!!!!!!! نه یه وقتی بگن ما هم باید باز امتحان بدیما   من اعصاب مصاب ندارما !!!!!!!!   ییییییییی هووووو دیدی زدم تو گوششون   !!!!

ایموشن نوشت : کوییک اسمایل گیرم اومد . مرسییییییییییییی از شخص ارسال کننده ! کمال تشکر و قدردانی خویشتن را قبلا به سمع و نظر شما رساندیم . باشد که مورد قبول واقع گردد !!!!

راستی یه چیزی ! دیدین توی یه زمان خاصی ممکنه انسان ها ( تاکید می کنم انسان ها   ) معتاد به چیز خاصی میشن ؟!
منم هیمن طورم . مثلا توی امتحانای پایان ترم پارسال معتاد سایت کلوب شدم ! و امسال معتاد ۳۶۰ !  ( معتاد عمتههههههههههههههههههه    ! ) …… من واقعا شرمنده هستم اما چون عمه اینترنشنال هست دیگه ما هم مبنای اینجور چیزا رو عمه جون قرار می دیم ! و البته چون خودم عمه ندارم   هر چی ف ح ش هست نثار عمه ی عزیزتر از جانمان می کنیم !
آلارم : فروغ تو این چیزا رو یاد نگیرا !!!!!!! به عمه هات چپ نگاه کنی با من طرفی . هوووووووووووی !!!!!!!!!!!!!

راستییییییییی یه چیزیییییییی ! من توی ۳۶۰ قسمتی که پروفایل رو ست می کنی همه چی دارم .اما برای دوستم که می خوام درست کنم بعد از aboute me قسمت language  هست و دیگه place I’ve lived و …… رو نداره . چه طوری بیارمش ؟؟؟؟؟؟؟؟

۲-۳ روز پیشا از بس که حوصله م سر رفته بود به مادر خانومی گفتم مادر امشب بریم خونه ی دایی ! جیجه و جوجو رو ببینیم! خلاصه OK شد و قرار شد مادر خانومی و آقای پدر برن مهمونی و در راه برگشت بیان دنبال ما ! خلاصه اینکه ما حاضر شدیم . آقای پدر اومد دنبالمون ! مادر خانومی رو قبلا برده بود خونه ی دایی گذاشته بود ! همون روز هم بارونی بود .
جلوی آپارتمانی که خونه ی آقای دایی جون هست خاک ریختن که جدول بکشن !
منم بدو بدو رفتم که برسم زودی چون سردم بود . رفتم خیلی شییییییییک   پای راستم تا زانو   رفت توی گل !!!!!!!!!!   مگه بده ؟! آدم به فکر هم نوع خودش باشه و بعضی وقتا یه کارایی کنه که ملت بخندن !؟؟؟؟؟؟؟؟ البته قابل ذکر می باشد که در اون لحظه کسی اونجا نبود ! …. اصلا توی خیابون اصلی کسی نیست !!!!!!!!!!!   ….. بعد خودم با اعتماد به نفس کافی و با چهره ای خندان از توی گل در اومدم ! داشتم میرفتم بالا که دایی اومد پایین و من رو دید و کلیییییییییی   شد !   . یعنی واقهنییییییییییی اینقذه خنده دار بود !؟ بعد گفت مادر خانومی همین الان گفته خدا کنه نیفتن توی گل ها !
بعد خوب من چی کار کنم که اون چوبی رو ندیدم که برای عبور گذاشته بودن ؟! 
حالا یه شانسی که آوردم این بود که اول شلوار جینم رو پوشیده بودم با کتونی ! بعد تصمیم گرفتم برم شلوار مشکیم رو بپوشم با نیم بوتم ! ( قابل ذکر می باشد که شلوار مشکیم رو ۲ ساعت قبلش از روی بند آورده بودم   ) !!!!!!!

خوب من بسیار بسیار حرف داشتم اما طبق معمول همه روزه بازم یادم رفت !

هااااااااا اینم بگم    . گوشیم باز قاط زده . م ر د ه ش و ر بردهههههه! ……

شاد و خرم باشید

پی نوشت : ستایش جیجههههه می شینه . جیغ ویغ می کنه و نیم وجبی می ایسته ! خوب آخه بچه ی ۶ ماهه یه کم بشین . مال همینه که ریز موندی دیگه !!!!!!!! جونور ……

RSS