ریشهر + فید بلاگ

۱۰ فروردین ۱۳۸۷

              

روزگار نوشت : نوشتم . پاک کردم . چون احساس کردم واسه کسی مهم نیست !

 

فید بلاگ با همت مدیریت محترم وبلاگ خاطره های سوخته افتتاح شد.
این سایت که در جهت رفاه حال وبلاگ نویسان، به خصوص وبلاگ نویسان استان بوشهر راه اندازی شده است؛ مکانی است جهت ثبت فید وبلاگ ها و آگاهی از بروز رسانی آنها در کوتاهترین زمان ممکن.
در بخش راهنمای این سیستم این چنین آمده است :

فید بلاگ سیستمی است که بر اساس تکنولوژی RSS راه اندازی شده است . بدین ترتیب که پس از اینکه سایت یا وبلاگ شما در سیستم ثبت شد به صورت خودکار لحظه به لحظه وبلاگ شما را چک کرده و در صورتی که مطلب جدیدی در وبلاگ شما ارسال شده باشد لینک مطلب شما در این سایت نمایش داده میشود .

 

مزایای استفاده از این سیسیتم :

 

- جلوگیری از اتلاف زمان
( مراجعه مکرر به سایت و وبلاگهای مختلف برای دسترسی به مطالب جدید آنها )
- بدون نیاز به پبنگ کردن
( در سایت هایی مثل Blogrolling شما باید حتما وبلاگ خود را پینگ کرده تا در لیست به روز شده ها قرار گیرد )
- سرعت بالای سایت
( با توجه به اینکه سایت شما لحظه به لحظه چک میشود ، مطلب شما بلافاصله در این سایت قرار میگیرد)

جهت ثبت نام لطفا به این بخش مراجعه نمایید.

نداره !!!!!!!

۶ فروردین ۱۳۸۷

امروز ششمین روز از سال جدید !

سلام ! سلام به همین گرمی ای که الان اگر بری بیرون از خونه درکش می کنی . خوبید ؟! چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟ مهمونیا و مهمون داریا تموم شده ؟!

روز سوم فروردین قرار شد که دوست مادر خانومی با دختر و پسر و مادرش که از تهران اومده بودن + خاله جانشوم که همین بوشهر هستن بیان خونه مون .
معصوم ( دوست مادر خانومی ) صبح ساعت ۹ اومد . چون خیاطیش حرف نداره و منم مانتوی خوب پیدا نکردم قرار شد بیاد و یه ۲ – ۳ دست لباس خچکل جینگیلی مستون برای ما آماده کنه . مشغول شد و دوخت و بسیارررر خچکل شد . لذت بردیم . مرسی معصوم جونم  .

ساعت ۲ اینا بود که به فاطمه جونم که می دونستم بوشهره اس ام اس زدم گفتم : کجایی عزیزم ؟ کی همدیگه رو ببینیم ؟!
و طبق برنامه ریزی قرار شد همون روز ساعت ۵ عصر همدیگه رو ببینیم ! منم شاد و خوچحالللل !!!!!! برای اینکه فاطمه جونم که فکر کنم دومین دست صمیمی وبلاگیه من بود رو بالاخره می خوام ببینم !
ساعت ۴:۳۰ من دیگه شروع کردم لباس پوشیدن و نقاشی و از این حرفا ! ساعت ۴:۵۵ گفتم مهمانان عزیز شرمنده من باید برم جایی !
همون موقع فاطمه جونم اس ام اس زد گفت : الان ساعت چنده ؟!!!! من ۱ ساعت دیگه می تونم بیام ! (یادشون رفته بود ساعتشون رو تغییر بدن !!!!!! )  
منم گفتم اکی نو پرابلم ! لباسم رو مجددا عوض کردم و اومدم نشستم دور از جون شما روم به دیفال !!!!!! میوه خوردم (    !!!!!!!!! ) 
و باز ۵:۳۰ لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس و رفتم به سوی پارک شغاب .
دم در پارک ایستادم . رفتم یه راهنمای بوشهر گرفتم (  ) .
فاطمه جونم با خواهرش اومده بودن . کلیییییییییییییی خوشحال شدم . اینقذه ذوق کردم   .
خلاصه تا اون قسمت اسکله ی پارک رفتیم و برگشتیم و منم کفشم کتونی نبود و یه کمم پاشنه داشت دیگه قشنگتر  . کلی هم عکس گرفتیم ! بعدشم رفتیم پارک دانشجو . و بعدشم …….
خلاصه خیلی خوچ گذشت . خیلییییییی خوچحال شدم . خیلی زیاد .
با فاطمه جونم و خواهر نازنینش رفتیم مگازه پیش آقای پدر که من با اوشون برگردم خونه .

تو راه برگشت یه دفعه آقای پدر گفت : ااااا مریم آقای دوانی  . آقای دوانی یکی از دوستان صمیمی آقا جون بودن ( یعنی هستن . آقا جون نیستن  ) . خلاصه رفتیم جلو و روبوسی کردیم و کلی من از خودم مجددا ذوق در وکردم که که آقای دوانی رو بعد از ۱۱ سال دیدم ( تابستون شیراز که رفتیم مادر خانومی اینا رفتن خونه شون دیدنشون . اما من نرفتم  ) …. هر چی اصرار کردیم تو رو خدا بیاین بریم خونه . حتما خوشحال میشن شما رو ببینن گفتن که مهمون هستیم و فردا هم بر می گردیم شیراز .  . 

اومدیم خونه . خاله معصوم هنوز خونه مون بود با شوهر خاله ش . مادر خانومی گفت : فروزی اینا می خوان بیان خونه مون …..  ….. خلاصه اومدن و کلی از اینکه ماشالله داریم روزی ۲۵ ساعت درس می خونیم حرف زدیم و حرص خوردیم و …. ساعت ۱۱:۳۰ که فروزی اینا رفتن ….. ( تو پرانتز بگم که داداشوی بد باز نیومدی خونه مون !  )

داشتیم سریال ” قرارگاه مسکونی ” رو که ضبط کرده بودیم نگاه می کردیم که ساعت ۱۲:۲۰ شب تلفن زنگید و …….. مادر خانومی سلام احوالپرسی کرد و گفت : خواهش می کنم تشریف بیارید . نه بابا این حرفا چیه ؟! مزاحمت کدومهه ؟ خوشحال میشیم . بفرمایید !!!!!!!
گفت : پاشید جمع کنید مهمون داریم از شیراز !
حدود ساعت ۱:۳۰ اومدن . حدود ۱۵-۱۶ نفر بودن . مهمون بی خبر بودن اما خوب خدا رو شکر که خودمونی بودن و همون موقع احساس خستگی نمی کردی . اما خوب پذیرایی از ۲۳-۲۴ نفر خیلی آسون نیست .
صبحشم رفتیم ریشهر . به شرطی بوشهر موندن که ما قبول کنیم ناهار از بیرون بگیریم و مادر خانومی غذا درست نکنه ! خلاصه تا ساعت ۱۱:۳۰ ریشهر بودیم و مهمونا شنا کردن و خوش گذشتید . بعد رفتیم پلاژ . قایق سواری ! تعدادمون زیاد بود گفتن باید ۲ تا قایق شید ! ۲ تا شدیم و کلی توی قایق فیلم گرفتیم و عکس گرفتیم و کلی خوش گذشتید .
بعدم اومدیم خونه و ناهار خوردیم . عصر هم رفتن پاساژ . من و مادر خانومی و درسا و تلویزیون و آقای پدر موندیم . آقای پدر هی می رفت خرید می کرد واسه شام هی یه چیزی یادش میرفت بیاره  . هی باز می رفت .
منم از فرصت استفاده کردم و یه جاروی مشتی زدم . آخه ظهر که نشسته بودیم فرش رو که نگاه کردم دلم میخواست همون موقع همه رو بلند کنم جارو بزنم اما حیف که زشت بید نمیشد  .
شام هم درست کردیم و رفتیم کنار دریا !
فردا صبحش یعنی دیروز صبح هم رفتن .

دیشب هم خاله خانومی اینا اومدن عید دیدنی خونه مون . ( تو این ۲ روز اونجا بودنا . اما خوب عید دیدنی نبود  ) ….. بعدشم آقای دایی اینا اومد + بابای جیجه و جوجو !
تا ساعت ۱:۳۰ اینجا بودن .
من و آقای پدر و آقای شوهرخاله و دایی جون کوچیکه ( بابای جیجه و جوجو ) توی آشپزخونه داشتیم مرد هزار چهره میدیدیم. بقیه هم توی سالن داشتن فیلم ضبط شده ی قرارگاه مسکونی رو میدیدن . بعدشم ما بهشون اضاف شدیم و کلی از این سریال خندیدیم . شما می بینیدش ؟ خیلییییییییی باحاله !!!!!!
حدود ۳ – ۴ قسمتش رو گذاشتیم دیدن . ما هم باز دیدیم و کلیییییی باز خندیدیم   …..

دیشب اخبار ساعت ۱۰ شبکه ۳ مجددا گزارش کم جمعیت ترین مدرسه ی ایران پخش کرد . از اول اخبار نشستم پای تلویزیون به امید اینکه دیگه این بار ببینم . وقتی پخش شد همه ی خانواده میخ تی وی شدن . و کلی همه به معلم این مدرسه آفرین گفتن . برای دانش آموزای عزیزشون و معلم دلسوزشون آرزوی موفقیت دارم . این وبلاگ ====> دیر تش باد

 

خدا بگم چی کار کنه اون کسی رو که این بلا رو سر بنزین آورد . امشب آقای پدر ۲۰ لیتر بنزین زد شد ۱۰۰۰۰ تومن ! آخه این انصافه ؟! مگه یه کارمند بازنشسته ای که درست حسابی هم حقوق بهشون نمیدن چقدر درامد داره که این همه بلا سر ملت میارین ؟! خواستین اختلاف طبقاتی پیش نیاد ؟! خاک تو سرتون با اون همه بی فکریتون . دیگه دارین گند میزنید به این مملکت ! خودش چی بود که شما هم این بلاها رو سرش آوردید !
بدبختی و فقر داره تو مملکت بیداد میکنه اون وقت کیلو کیلو طلا جمع می کنین میفرستید واسه در و گنبد مزار امامان ؟!!!! هیچ بی احترامی ای نمی کنم . هیچ قصدی هم ندارم ! به هر حال منم یه ایرانی هستم و مسلمونم و صد در صد هم معتقد هستم به امامانمون !
اما از این زورم میگیره که همین آدمایی که می خواستن خیر سرشون اختلاف طبقاتی کاهش پیدا کنه حالا بیان مملکت رو ببینن ! همه به جز افراد معدودی باید کاسه ی گدایی دست بگیرن ! حالا از کی بخوان گدایی کنن دیگه خدا عالمه ! مگه دیگه کسی هم پیدا میشه ؟!
واقعا شرم داره . شرمتون باد !  …… یه کم خجالت بکشید !

 

شاد و پیروز باشید  

روزگار قریب

۲ فروردین ۱۳۸۷

سلام سلام سلام سلام !!!!! خوبید ؟ سال نو مبارک . صد سال به این سال ها !!!!!!!

توی مینی پست قبلی گفتم خدمتتون که زودی میام از شیراز میگم و عکس ۷ سین رو میذارم .خوب اون عکس رو که همون روز عیدی اومدم گذاشتم خدمتتون اما دیگه فرصت نشد که این پست رو بنویسم . آخه درست هم نبود که شما رو روزای اول سال که درگیر مهمونی و مهمون داری هستید زیاد درگیر کنم که اینجا بشینید و پست های ۱ متری بلکه هم ۲ – ۳ متری بنده ی حقیر رو بخونید  ( حالا انگار اجباره هاااااا !!!!!!!  )

جمعه از صبح تا عصر با آقای کشیشیان کلاس داشتیم اما چون مدرسه مون حوزه انتخاباتی بود کلاسمون توی مدرسه ی شهید بهشتی برگزار شد . ووی یه ساعت باید می گشتیم تا مکان آب خوری و ….  رو پیدا می کردیم . مدرسه شون هم که در و پیکر درست حسابی نداشت  . دیوار بین دبیرستان و راهنمایی رو برداشته بودن . فکر کنم بخوان مثل مدرسه ی ما سوله ورزشی بزنن !
عصرش هم ………. ( سکرته شرمنده  ) . بد نبود  ….
بهدنش که اومدم خونه زودی حموم و ….. بعد رفتیم خونه ی یکی از دوستانمون . قرار بود نوه شون ۴ روز دیگه دنیا بیاد . مادر خانومی زنگ زده بودن که احوال مامان نی نی رو بپرسه . مادر بزرگ نی نی جیگر که از دوستان صمیمیمون هستن گفت که : نی نی ۴ روزه که به دنیا اومده !!!!!!!!!!!  …… ما هم که قوم نی نی ندیده  ….. آقای پدر که می خواست بره بنزین بزنه ( به ماشین  ) دیگه ما هم پا شدیم رفتیم نی نی بینون !!!!!! اسم نی نی ” آوا ” هست . اینقذه کوشمولو بوددددد .
بعد که رفتیم پمپ بنزین !!!! تا آقای پدر اون کارت کوفتی  رو گذاشت توی دستگاه , دستگاه فولون فولون شده فرمودن : ” کارت شما در لیست سیاه می باشد ! ” …………  . کسی هم نبود بنزین آزاد بده . البته یه نفر بود انگاری از این کارت های دولتی . اما خیلیییییییییی گرون می فروخت . اصلا نمی ارزید !
با یه تماس تلفنی با آقای دایی جون جیگر قرار شد بریم دم در خونه شون که همون نزدیکی بود و کارت اونا رو بگیریم . 
و در راه نیز به این بنزین و دست اندرکارانش ف ح ش دادیم !!!!!!!!!   ….

خلاصه ساعت ۵:۳۰ صبح قرار بود که همه خروجی شهر باشیم اما خوب بعضیا (!) ساعت ۶ اومدن ! و البته با اون ماشین نمیشد شوخی کرد . چون شوخی کردن با اون ماشین مساوی بود با بازی کردن با دم شیر  …… ( به دلایل نزدیک الوقوع !!!!!!! )
از این راه جدیدی رفتیم که به تازگی افتتاح شده و از کازرون میرسه به دشت ارژن و دیگه خیلی پیچ اندر پیچ نیست ! و خیلی زودتر هم میرسه .
اما چون نماینده ی کازرون انتخاب شده بود و ملت از خوشحالی ریخته بودن تو خیابون و عملااااااااا اداره ها تعطیل شده بود ! شهر خیلی شلوغ بود و حدود ۱ ساعت شایدم بیشتر اونجا توی ترافیک(!) موندیم.
ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم شیراز ( قرار بود دیگه حداکثر ۹:۳۰ اینا شیراز باشیم . اما چون خیلی جاها وایسادیم نشد دیگه )
خولاصه بگم خدمتتون که رسیدیم شیراز . رفتیم ناهار گرفتیم ( بازم ساندویییییییییییچ …. دیگه حالم از هر چی ساندویچه به هم می خورههههههه ! تو پرانتز بگم البته به جز هایدا  …. آخه از بس ما ظهرا می موندیم مدرسه و می خوایم کارمون زود زود بشه مجبوریم که ناهار ساندویچ بخوریم ! شبیه ساندویچ شدممممم  ) …..
تا ۲:۳۰ – ۳ استراحت کردیم . استراحتش هم مدل داشت واسه خودش . مدلشم این بود که آیا بریم آباده یا نه ؟!!!!!! آخه عمه ی مادر خانومی فوت شده بودن و خوب از یه طرف بسیارررررررر زشت بود که نرن . از یه طرف هم خسته بودیم .
اول قرار شد که فقط مادر خانومی و آقای پدر با دایی جون و مامان بزرگ برن . بعد من گفتم مادرررررررررر من تا حالا فامیلاتون که آباده هستن رو ندیدم منم می خوام بیامممم . فروغ هم گفت منم می خوام بیام ! و خولاصه عرضم به خدمتتون که از یه طرف خسته بودیم دلمون نمی خواست از تخت خواب گرم و نرم جدا بشیم از یه طرف هم دلمون می خواست فامیل های مادر خانومی رو ببینیم . خولاصه تر از قبل بگم که آخرش همه مون یعنی همه ی ۱۲ نفرمون راهی شدیم . البته این دفعه با یه تفاوتی ! موقع اومدن به شیراز ۳ تا ماشین بودیم ! موقع رفتن به آباده شدیم ۲ تا ماشین ! با این حساب توی هر ماشین ۶ نفر !!!!!!!!!!
بعد یه چیزی که ذهن من رو درگیر کرده اینه که توی ماشین ما که من و فاطیما و فروغ و علیرضا پشت نشسته بودیم جامون خیلی سخت بود ! اما توی ماشین دایی جونی که زندایی جونی و خاله جون و شوهر خاله م و درسا نشسته بودن جاشون خیلی هم راحت بود !!!!!!! این واقها برای من سواله ! تازه فاطیما و فروغ و علیرضا هم لاغرن که فوتشون کنی رفتن افتادن تو یه بیابونی  ……..  حالا شما به من کمک کنید من بتونم این معما رو حل کنم  …. شاید پشت ماشین ما کوچیکتره ها ؟!!!!!!!!
همه هم خسته بودیم حالا فکر کنید ما ۴ تا چه طوری توی ماشین خوابیدیم ! حیف که فرصت نشد عکس بگیریم و الا می ذاشتم که ببینید چقدر ما ۴ تا خنده دار بودیم  !!!!!

منم همون روز معده درد گرفته بودم در حد تیم ملی!!!!! دیگه فقط خودمو به زمین نکوبیدم …. به دلیل همون ساندویچی بودن تا نون ساندویچی می خورم معده دردی می گیرم که بیا و ببیننننننن  .ظهر یه آلومینیون ام جی خوردم به امید اینکه تا یه کمی از راه رو بریم من معده م خوب شده !
حدود ۴ ساعت توی راه بودیم تا رسیدیم آباده ! وسط راه هم اصلا جریمه نشد آقای دایی  …. اه خوب جاده صاف گذاشتن چه طور انتظار دارن آدم ماکسیمم سرعت ماشین رو روی ۸۰ تنظیم کنه ها ؟!!!!!!!!
ها داشتم از معده درد می گفتم ( مگه حرف زدن ول من می کنه ؟  ) رسیدیم آباده یه قرص سایمتادین خوردم ! اینم نخیرررررر !!!!!!!!!!!
رسیدیم و کلی ازمون استقبال شد و ما هم چون ویتامین قربون صدقه و ماچ ماچکمون کم شده بود رفتیم اونجا و به اندازه ی یکی دو سال قربون صدقه ذخیره کردیم  . بعد از شامی هم که من نخوردم که بعدا توضیح میدم چی بود هم یه قرص رانیتیدین خوردم  . منی که این همه از قرص خوردن فراری هستم و حتی الامکان سعی می کنم که قرص نخورم اون روز ۳ تا قرص خوردم اما هیچ کدومممممم فایده نداشت   …. تا اینکه ……… *

شام هم این رسم رو داشتن که بعد از فوت یه شخص و به خاک سپردن اون , باید یه گوسفند قربونی کنن و گوشتش رو بپزن و غذا بدن . همینطوریا ! بدون هیچ سس و …… . به صورت آب پزی تقریبا !
اما شامی که ما خوردیم یا بهتره بگم خوردن  با سس بود و پلو هم داشت !
و بعدش فهمیدیم چون ما می خواستیم بریم رسمشون رو یه کم پس و پیش کردن  …..
اما از شنیده ها حاکی بود که بسیار غذای خوشمزه ای بوده !
ترک هستن دیگه . دستپختشون خوبه  ….

ما هم بسیار ذوقیده شده از دیدن فامیل پدر مادری در پوست خود نمی گنجیدیم ! به به  . اینقذه قربون صدقه مون رفتن و بسیار خوش خوشانمون شد  .

شبش هم نشستیم دور هم و بگو بخند  . آخه ما رو که اصلااااا ندیده بودن ! مادر خانومی و دایی و …. هم خیلی هاشون ندیده بودن . فقط یکی دوتاشون که از یه طرف دیگه هم فامیل می شدن دیده بودنشون . و خلاصه کلی جلسه معارفه بود . تا ساعت ۱ نشستیم و بعدشم رفتیم لالا !

فقط بدی این آباده رفتن این بود که ما نمی فهمیدیم چی می گفتن  . ترکی حرف می زدن ما  نگاهشون می کردیم ! خیال می کردن بلتیم  . نمی دونستن آقا جون هم خودش خیلییییییی بلت نبوده !

و این بود جریان آباده رفتن ما !

و البته همون شب یعنی ۲۵ اسفند هم دیدار وبلاگی بوده توی پارک شغاب ! که من سعادت نداشتم در خدمت دوستان باشم . خیلی دوست داشتم باشمممممممم  . ایشالا همیشه به شادی و خوشی  .

شیراز هم هر چی گشتم هیچییییییییییییی پیدا نکردم ! واقعناااااا ! اکثر مانتو ها مشکی بودن . منم اینقد مانتو مشکی داشتم که دیگه خسته شده بودم . آخرشم هیچی نخریدم  به جز یه کفش . که اونم به زوررررررررر خریدم  .

توی خیابون ملاصدرا هم یه لوازم التحریر فروشی بود که عچق من بود  . من کلا در برابر ۳ چیز نمی تونم از خودم مقاومت کنم ! یکی لوازم التحریر – یکی پازل – یکی هم پاستیل . که البته مقاومتم در برابر لوازم التحریر برابر صفر می باشد  .
یه روز هم با مادر خانومی رفتیم پاساژ نمی دونم چی چی که مخصوص لوازم التحریر بود . مادر خانومی می خواست یه چیزی برای مگازه بگیره . من دیگه دلم نمی خواست بیام بیرون  . اینقذه ذوق زده شدم که نمی دونستم چی کار کنم  …..

۲۹م هم برگشتیم از شیراز . در کل خوب بود بد نبود .

آغاز سال ۱۳۸۷ شمسی مبارککککککک !!!!!!!!!!!!

گر چه هیچ شوقی از اومدن سال نو نداشتم ! الان هم هیچ حسی ندارم که سال نو شده و وارد یه سال جدید شدیم و یه سال جدید از زندگیمون شروع شده !!!!!!!!!! اصلا هیچ حسش نیست  . چرا باید این طوری باشه ؟! چرا باید این همه دل مرده باشیم ؟! خیلی دلم می خواد بدونم همه این طوری هستن یا فقط تعداد محدودی ؟!   …….

سر سفره ۷ سین خیلی خودم رو گرفتم که گریه نکنم ! نمی دونم چرا ؟! اما خیلی دلم می خواست گریه کنم . یه بغض گندههههه چسبیده بود بیخ گلوم . ولم نمی کرد  . گر چه الان هم همینطوره . اما خوب سعی کردم به خودم بقبولونم که سال نو شده و این تویی که این طوری هستی ! اما اگر فکر می کنید باور کردم باید بگم سخت در اشتباهید !!!!!!!

سریال های نوروزی امسال انگاری باحالن ! الان من فقط یه قسمت از قرارگاه مسکونی رو دیدم و کلییییییییی خندیدم . وسطاش دیگه نفسم بالا نمیومد ! اما کاش این خنده ها واقعی بود !  …. من زندگی رو سخت نمی گیرم . اگر فکر می کنی سخت می گیرم باید بگم مجددا سختتتتتتت در اشتباهی  ….

کتاب راز رو خریدم . اما هنوز نخوندمش ! خیلی مشتاقم زوی زودی بخونمش !

سپیده جونم اومده بوشهر . در ۲ – ۳ روز آینده حتما می بینمش . از حالا ذوق مرگیده شدم  .

۳ تا از کتاب های مانولیتو رو خوندم . خیلییییییی باحالن ! فکر کنم حدود ۷ الی ۸ تا کتاب باشه . درسا فقط ۴ تاش رو داره . هر چی تو شهر کتاب گشتیم اون باقی رو نداشتن  . باید یکی دیگه ش رو هم زود بخونم .
چقدر حال میده وقتی آدم استرس داره یه کتاب بگیره دستش و بخونه . اون وقت استرسش شونصد برابر میشه و صد در صد به خودش میگه ( البته اگر مثل من استرسی باشه  . و از این بترسه که ووووی خاک وچوک فقط ۳ ماه دیگه مونده و تو هیچییییییییی نخوندی ! ) آخه …. بوق بوق …… تویی که برداشتی با خودت کتاب شیمی و جزوه فیزیک آوردی چرا نشستی این کتاب رو می خونی آخه ؟!!!!!!!! ……..بوق بوق …….  ( بوق بوق : ف ح ش  )

چندین روز پیشا رفتم توی ایمیلم . یه میل از یه نفر خوندم که کلییی توی همون فضای چند سال پیش قرار گرفتم کلی خوشحال شدم کلی جاهاییش که خنده دار بود از ته دل خندیدم و جاییش که ناراحت کننده بود واقعا از ته دل گریه کردم . خلاصه کلی از خودم لاو در وکردم . شاید بگید دیوونه ,آخه آدم با خوندن یه ایمیل اونم مال چندین سال پیش اینطوری میشه ؟!
اما من واقعا اینطوری شدم .
بعدش رفتم جلو آینه گفتم :  خاک وچوووووووووووک ………
امروز اومدم بازم یه ایمیل دیگه از همون مدل ایمیل هام رو خوندم . بازم همون حال و هوا ! بازم همون خنده ها ! بازم ذوق مرگ شدن .
آخی یادش بخیر چه زمانایی بود !

اینم عیدی فاطیما جونم به من : کلیک بفرمایید

روزگار نوشت : این پست تا اینجاش رو من روز ۱ فروردین نوشتم . این پست هم میشه یه پست جیگر زلیخایی !!!!!!! اما خوب الان نمی خوام پستش کنم !  

یه سلام دیگه ! امروز ۲ فروردینه ! وااااااا چه الکی سال تازه شد و ۲ روزش هم گذشت !!!! گذر عمر که میگن اینه !

در حال حاضر بنده یک فقره مریم خانومی قرمز شده هستم ! از چی ؟ از گریه !
رفتیم خونه دایی جون عید دیدنی . بدو بدو اومدیم خونه که به سریال مرد هزار چهره برسیم. من بدو بدو کفش به دست تی وی رو روشن کردم دیدم شروع شده . لباس عوض کردم اومدم بخوابم جلو تی وی ! به صورت خیلی ناگهانی کمرم برخورد کرد به یه چیز محکم ! یه جورایی گیج شدم ! فهمیدم زانوی آقای پدر بوده که می خواست بدو بدو بیاد پای تی وی بشینه ! تا اینجاش فقط نفسم بالا نمیومد !
آقای پدر رفت واسم آب آورد ! به جای اینکه خیلی مهربانانه من رو بلند کنه آب بخورم ! بسیار مهربانانه ( درجه مهربانیش رو منفی ۱۲۰۰ بود !  ) دقیقا زد همون قسمتی از کمرم که با پای اونجانب برخوردیده بود ! اینجا اوج ماجرا بود ! دیکه زدم زیر گریه  ……..
ناز نازو نیستما ! اما واقعا درد گرفت . منم سریال رو بیخیال شدم رفتم تو اتاقم بخوابم ! حالا مگه میشه ؟هی حسن میره تقی میاد ببینه من چه طورم !!!!!!!!!!
منم با اینکه کمرم خیلی درد می کنه اما اومدم پای پی سی ! که بگم بیخیال چیزیم نیست ! اما خداییش خیلییییییی درد می کنه ! ددی پات توش چی بود ؟!!!!!!!  سرم گیجه !

فردا مهمون داریم ! پس فردا هم همینطور ! دوشنبه هم سپیده جونم میاد خونه مون  . جیگر من بیدییییییییییییییییییییییی   ….. جای سوگند خالیه !
یادش بخیر اون سالی خونه سوگندینا هوارتا عکس گرفتیم :دی . اون عکسه که هی سوگند پاش رو میاورد توی کادر عکس :دی . چقدر سر اون عکس خندیدیم  . یاد شب که خوابیدیم ! من بیچاره وسط شما ۲ تا خوابیدم . یه کمی حرف زدیم تازه ساعت ۳ شب یادمون اومد چیپس و ماست بخوریم  .
شبم که خوابیدیم من وسطای شب نمی تونستم نفس بکشم . بیدار شدم دیدم دست تو ( سپیده ) رو گلومه . پای سوگند هم رو شیکمم ! شما چه قدر ووی می خورید موقع خوابیدن  …….. هی هی روزگار !!!!!!!!!

بریم که داشته باشیم یه ایمیل جینگیلی مستون دیگه رو   ….

سال خوبی داشته باشید    …. سالی همراه با موفقیت و شادکامی !

اولین پست سال ۱۳۸۷

۱ فروردین ۱۳۸۷

         ساقیا آمدن عید مبارک بادت 
                          وان مواعید که کردی مرود از یادت

        در شگفتم که در این مدت ایام فراق
                          برگرفتی ز حریفان دل و دل می دادم

امیدوارم سال ۱۳۷۸ سالی پر از شادی و نشاط و برکت و موفقیت برای همه باشه !

شاد باشید و پیروز  

 

پی نوشت : فرصت نشد از سفره عکس بگیرم ! به زودی میام هم عکس می ذارم هم سفرنامه می نویسم !

اضافه شده در ساعت ۱۴:۱۳ :

              سفره 7 سین ما

دارم میرم به شیراز دارم میرم به شیراز

۲۳ اسفند ۱۳۸۶

سلام سلام . احوال شما ؟! منم خوبم به لطف و مرحمت شما ! چه خبرا ؟! خوش می گذره ؟!

فقط ۶ روز دیگه تا پایان سال ۸۶ مونده  …. نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟!!!!

یادش بخیر کوچمولو که بودیم ( آخییییی نازی بچه م  ) توی هر سال ۲ بار به سنمون اضاف میشد ! یع بار روز تولدمون ! یه بارم روز سال تحویل !!!!!
هی هی هی هی جوونی کجایی که یادت بخیر !!!!!!

 ……. اگه تا پایان همین سالی که توش هستیم ( برای اطلاع بیشتر سال ۸۶ ) همه مون نرفتیم زیر پوشش کمیته امداد هر چی دلتون خواست بگین !!!!!!! به من نه ها ! به ……  !!!!

قیمت اس ام اس !!!!!!! وووووووووووووووووووی خدا مرگ بده !!!!! کی رو ؟! خوب معلومه دیگه ! کسی که این طرح رو داد …….. از همین امروز صبح هم اجرا شده !
اس ام اس فارسی : ۸۹۰ ریال
اس ام اس انگلیسی : ۲۲۲ ریال
و به قیمت اس ام اس های تلفن های همراه اعتباری هم ۲۰ درصی اضافه شد !!!!!!!!
آخه چه خبرههههههههههه ؟!!!!!!!!! ۲۲۲ ریالا ! واخ واخ ! خدا بگم چه شون نکنه ! الهی که اون ۱۸ چرخ آلبالوییه ………… !!!!

دیروز و امروز تهطیل بودیم ! اما فردا و پس فردا میریم مردسه ! فردا چون مدرسه مون حوزه انتخاباتی هست کلاسمون توی دبیرستان پسرونه شهید بهشتی تشکیل میشه !!!!
کلاس فیزیک  . البته (  ) واسه آقای کشیشیان بود نه خود درس فیزیک  .
که البته بنده شنبه نیستم ! چرا ؟! مراجعه کنید به پاراگراف بعدی !

مادر خانومی روز شنبه باید بره پیش دکترش شیراز ! و ……..
دیگه ما هم میریم خرید عید کنیم !
البته خودمون تهنا که نمیریم که  ….. با دایی جون و بر و بچ – و خاله جون و بر و بچ و مامان بزرگ .
هوراااااااااااا. خوچ می گذره !
امروز هم جیجه و جوجو رفتن شیراز ! دیگه اونجا میریم جمعمون جمعه !  اما کاش خاله خانومی هم از اصفهان میومد  ……

فکر کنیننننننننننننننننن  ….. من بعد از سال ها دارم از بوشهر خارج میشم !!!!

امروز بالاخره بعد از ۲ رووووزززززز تلاش پی در پی اتاق تکونی تموم شد ! فکر کنم اتاقم الان می تونه نفس بکشه ! حدود ۵-۶ کیسه چیزایی که نمی خواستم ریختم دور !!!!!!!
و الان اتاقم می درخشه ! کلی خوشم اومده  …..

دیروز در طی اتاق تکونی یه کتاب پیدا کردم به نام ” راز های مانولیتو ” . کتاب فکر کنم مال درسا بوده ! ای ول مرسی دختر خاله جوجو که کتابت رو اینجا جا گذاشتی و دختر خاله جونت رو سرگرم کردی  . اینقذهههههههههه باحال بیییییید  !!!!!!!!! 

خوب من برم یه کمی تمرین خازن حل کنم ! شب هم می خوایم بریم خونه خاله جون !

به جون خودم تو این هفته کلا ایکس ساعت به کتاب دست نزدم   . من به خودم افتخار می کنم و با این روند درس خوندن مطمئنم که تا ۱۰ سال آینده به دانشگاه راه خواهم یافت .
توضیحات : ایکس ساعت منظور زیر ۱۰ ساعت هست !!!!!!!!!

میرم شیراز اگه زنده موندم بر می گردم می نویسم ! اما اگر بر نگشتم و جان به جان آفرین ……. از حالا میگم که :

سال نو مبارک !!!! ۱۰۰ سال به این سال ها ! ایشالا سال خوبی داشته باشید  

بوشهر !!!!

۲۰ اسفند ۱۳۸۶

۱۸ اسفند روز جهانی بوشهر مبارک !!!!

چند روز پیش با یکی از بچه ها در مورد بوشهر دعوامون شد !!!!!!!
توی فری تایم بین زنگ هایی که از ساعت ۱:۳۰ تا ۷-۸ عصر داشتیم استراحت می کردیم. من و دو سه تا از دوستام رفتیم توی نمازخونه . داشتیم در این مورد که آقای نورایی ایکس(!) در مورد بوشهر چی گفته بوده و بچه ها چی جوابش داده بودن ( چون من وسط کلاس روز ۲۸ صفر حالم بد بود اومدم خونه ) صحبت می کردیم !
آقای نورایی: خوب بچه ها بمونیم بیشتر من با هواپیمای فردا میرم !
بچه ها: آقا بلیط گیرتون نمیاد !
آقای نورایی: اااا مگه اینجا هواپیماش شلوغ هم میشه !؟
( اگه بودم همچییییین می زدم ……….. ) 
موقعی هم که من هنوز بودم پرسید: اینجا جایی هم داره که آدم وقتی حوصله ش سر بره بره بگرده !؟
من: آقا اینجا کوره داهات نیستا !!!! بوشهره !
بعد گفت : تهران همین که بری توی خیابوناش هم دلت باز میشه !
من : (البته هیچ قصد جسارتی به هیچ شهر و هیچ مردمی ندارم و نداشتم ولی خوب واقعا از حرفش زورم گرفت !!!!!!! ) تهران با این هوای آلوده ش ؟! تهران که یه برج میلاد نیمه کاره داره فقط که !!!!!
و ……….

حالا اینا رو بی خیال . ادامه ی اون بالا که تو نمازخونه بودیم رو داشتم می گفتم . خلاصه اون دختره داشت نماز می خوند وقتی تموم شد گفت : خوب راست گفته !!!!! مگه این بوشهرتون چی داره ؟! همه ش ۲ ساله اسمش اومده تو نقشه ی ایران !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 ……….. ۲ ساله !؟؟؟؟؟؟؟ من گفتم : ببخشیداااااااااا خیلی معذرت می خواماااااا !!!! موقعی که اسم بوشهر ابوشهر بود ……………. ( این تیکه سانسور می شود :دی ) !!!!!!
بعد گفت : تهران واسه ایران حکم کانادا رو داره واسه اروپا !!!!!!!!!!!!!!!!!   ……… نمی دونستم کانادا جدیدا شده ار کشورای اروپایی  …..

انگار مثلا بوشهریا اومدن التماسشون کردن تو رو خدا شما بیاین ارتشی بشید بیاید توی پایگاه بوشهر زندگی کنید ما بهتون حقوق بدیم ! یعنیا دلم می خواست همون جا گردنش بگیرم بکنم  !!!!!!!

به داییم که گفتم .  شد . گفت : نزدی تو دهنش ؟!!!!!!!  ……..

من اصلا ادعایی ندارم که استانی که توش زندگی می کنم – بوشهر - خیلی آباده و هیچ مشکلاتی نداره . چون از خیلی از مشکلاتش آگاهم ! چون می دونم هیچ وقت یه مسئول درست و حسابی نداشته که دلش برای شهرش بسوزه . ( توی پرانتز بگم که لطفا این مطلب رو به انتخابات و سیاست و ….. ربط ندین ! )

در راستای این موضوع یه سری مطلب در مورد جغرافیا و بیشینه ی تاریخی بوشهر از چند تا سایت و بلاگ پیدا کردم . میذارم اینجا تا شما هم بخونید ! و اگه فکر می کنید بوشهر یه کوره داهاته و اونجوری هست که توی فیلما نشون میدن و همه ی ما اینجا سیاه پوست و عرب هستیم و اون لهجه هایی که توی تی وی نشون میده به عنوان لهجه بوشهری و همه اینجا ماهی گیر هستن و رو دریا کار می کنن و دشداشه می پوشن باید بگم کاملا در اشتباهید !!!!!!!!!!

                     

استان بوشهر از استان‌های جنوبی ایران است که در حاشیه خلیج فارس قرار دارد. این استان با مساحتی حدود ۲۷٬۶۵۳ کیلومتر مربّع، جمعیّتی برابر ۸۸۶٫۲۶۷ نفر دارد. استان بوشهر بر ۲۷ درجه و ۱۴ دقیقه عرض شمالی و ۵۰ درجه و ۶دقیقه تا ۵۲ درجه و ۵۸ دقیقه طول شرقی از نصف‌النهار گرینویچ قرار دارد. این استان از شمال به استان خوزستان و قسمتی از کهکیلویه و بویراحمد، از جنوب به خلیج فارس و قسمتی از استان هرمزگان، از خاور به استان فارس و از باختر به خلیج فارس محدود است. استان بوشهر با خلیج فارس بیش از ششصد کیلومتر مرز دریایی دارد و از اهمیّت راهبردی و اقتصادی برخوردار است.استان بوشهر در حاشیه خلیج فارس حافظ خاک ایران با آب و هوایی گرم و مرطوب است که به سمت داخل شهر به تدریج خشک تر و گرمتر می شود .بارندگی کمی دارد و اکثر رودخانه های آن شور و فصلی هستند.

          

جمعیّت
جمعیّت و پراکندی آن: استان بوشهر براساس سر شماری سال ۱۳۸۵ بالغ بر ۸۸۶٫۲۶۷ نفر جمعیت دارد که ازاین مقدار، ۶۵٫۲ درصد در نقاط شهری و بقیه در نقاط روستایی سکونت داشته وکمتراز یکم درصد آنان غیر ساکن هستند.

آمار جمعیتی بعد از این قسمت همه از سرشماری ۱۳۷۵ گرفته شده اند و با آخرین سرشماری کشور مطابقت ندارند.
ساختار جنسی و سنّی: در این استان در مقابل هر ۱۰۰ زن ۱۰۴ نفر مرد وجود داشته است. این نسبت در بین اطفال کمتر از یک ساله برابر ۱۰۵ و در بین بزرگسالان (۶۵ساله و بیشتر) برابر ۱۰۷ بوده است. وضع زناشویی: در مهر ماه ۱۳۶۵ ش در بین جمعیّت ۱۰ ساله و بیشتر نقاط شهری استان بوشهر ۱/۵۶ درصد از مردان و ۴/۶۵ درصد از زنان ، حداقل یک بار ازدواج کرده بودند . این نسبت در نقاط روستایی برای مردان ۳/۵۶ درصد و برای زنان ۶/۶۳ درصد بوده است. نسبت افراد هرگز ازدواج نکرده در جمعیت ده ساله و بیشتر در نقاط شهری ، برای مردان ۹/۴۱ درصد و برای زنان ۱/۳۳ درصد و درنقاط روستایی ، برای مردان ۳/۴۲ درصد و برای زنان ۱/۳۵ درصد بوده است.



پیشینه تاریخی
بندر بوشهر از نظر تاریخی دارای سابقه ای بسیار کهن و درخشان است. این منطقه، یکی از مراکز مهم و قدیمی تمدن و فرهنگ ایران زمین به شمار میرود. بر اساس تحقیقات و مطالعات انجام شده، قدمت تمدن استان بوشهر بویژه شهر بوشهر، دست کم به ۵ الی ۶ هزار سال باز میگردد. این در حالی است که هنوز کاوشهای باستان شناسی چندانی در این خطه صورت نگرفته است. نخستین سنگ بنای تمدن در بوشهر به زمان عیلامیها برمیگردد. [[مطابق خشت نبشته های عصر عیلامی که در سال ۱۹۱۳ م از طرف هیئت باستان شناسی فرانسوی در محلی به نام "تل پی تل" که در اثر خاکبرداری و بطور اتفاقی به دست آمد، معلوم شد که در این منطقه معبد بزرگ خدای ایلامی "شوشیناک" قرار داشته است. بر اساس این سنگ نبشته، نام قدیمی این منطقه آشکار شد. در آن زمان این نقطه را "لیان" نامیده اند. لیان نامی عیلامی است به معنی آفتاب رخشان یا سرزمین آفتاب درخشان]]

[[با توجه به سفال های منقوش و اشیاء مفرغی و آجر نوشته های متعلق به زمان "شوتروک ناخونته" از شاهان معروق عهد طلایی عیلام سه هزار سال پیش از میلاد و نیز آجر پخته ای که در سال ۱۳۴۲ در محل "تل پی تل" بهدست آمد، بر اثر بی مبالاتی همه آنها، به جای سنگریزه در زیرسازی آسفالت فرودگاه بوشهر به کار گرفته شد! این آجر پخته ها ثابت کردند که در این محل معبد و کتابخانه عیلامی وجود داشته که پادشاه عیلامی برای شادیروان همسر از دست رفته خود و خشنودی الهه نگهبان منطقه، بنیاد نهاده بوده است.]] با سقوط سلسله ساسانی بدست اعراب مسلمان، تمدن و فرهنگ بوشهر نیز رو به اضمحلال گذاشت. به نقل از محمدبن جریر طبری، بوشهر قدیم در فاصله سال های ۱۹ تا ۲۲ هجری بدست “عثمان بن ابی العاص” فتح شد. بلاذری در “فتوح البلدان” جمله ای نقل می‌کند که عمق و گستردگی و غنای مادی این شهر را بیان مینماید. در این جنگ، در دشواری و کثرت، نعمتی که بدست اعراب افتاد، همانند جنگ قادسیه بود.

بنای بوشهر را به اردشیر ساسانی نسبت داده‌اند که نا اصلی آن «رام اردشیر» بود. گفته می‌شود که «رام اردشیر» به مرور زمان به «ریشهر» تبدیل شد. به نظر می‌رسد که بوشهر تحریف شده ریشهر- همان شهر قدیمی است.در سال هزار و صد و پنجاه ه. ق «ابومهیری» پسر شیخ‌ناصرخان، ناخدا باشی کشتی‌های نادرشاه، طرح اصلی بوشهر را پی ریزی کرد و این شهر را مقر نیروی دریایی نادرشاه قرار داد. از این زمان به بعد بوشهر به عنوان یکی از بنادر مهم خلیج فارس مطرح شد.در زمان کریم‌خان زند بوشهر چنان اهمیت یافت که رقیب قدرتمندی برای بندر بصره شد.
این بندر در زمان اوج خود از مراکز عمده تجارت خلیج فارس به حساب می‌آمد و تجار بوشهر قسمت عمده بازرگانی خلیج فارس و اقیانوس هند را به عهده داشتند. حتی « محمد شفیع» اجازه چاپ و نشر اسکناس رایج بوشهر را به دست آورد و این امتیاز تا برقراری بانک شاهی، در بوشهر به قوت خود باقی بود.

معماری قدیمی خانه ها کاملا با اقلیم منطقه مطابقت داشته و شکل آنها ساده و به سبک معماری “ بیت میلانی “ است که در تمام شهر های ساحلی جنوب و در شمال سوریه هم دیده می شود در جلوی خانه راهرویی بود که هم به حیاط و هم به اتاقها مرتبط بود . سقفها با بوریا و دیرکهای جنگلی پوشانده شده بود . بامها مسطح اند و خانه های قدیمی تر از سنگهای مرجانی با ملات گچ ساخته شده اند که با طبیعت دریایی شان در محیط مرطوب کارکرد خوبی دارند . مهمترین خانه ها عمارت ملک و خانه قاضی و خانه رئیس علی دلواری است .

مهاجرت
منطقه بوشهر به لحاظ موقعیت سوق الجیشی و وجود شرکت های بزرگ نفتی واجرای طرح های صنعتی بزرگ مانند نیروگاه اتمی بوشهر و کشتی سازی، نیروی انسانی فعال استان های مجاور و مناطق دیگر را به خود جذب کرده است. درداخل منطقه نیز جابجایی جمعیت افزایش یافته است، زیرا به علت کمبود امکانات کشاورز بویژه کمبود آب و زمینهای مورد نیاز و نبودن امکانات رفاهی و نیز پایین بودن سطح درآمد کشاورزان، مهاجرت روستائیان به شهرهای استان شدت گرفته است. به علت نزدیک بودن این استان به شیخ نشینهای خلیج فارس، عده ای از اهالی منطقه، برای کار و امرار معاش به کشورهای واقع در کرانه خلیج فارس ودریای عمان مهاجرت کرده اند.

        
نژاد و گروهها
با توجه به کشفیات باستانشناسی و مدارک مکتوب تاریخی، معلوم گردیده است که بخش‌های گوناگون ایران از جمله استان بوشهر سکونتگاه نژادها و گروههای گوناگونی بوده است. پیش از ورود و استقرار آریائیان در منطقه بوشهر، نژادهادی بومی دراین سامان می زیسته اند و مدارکی که از عصر حجر، کاکولیتیک و برنز (مفرغ) قدیم باقی مانده است بر این قضیه گــواهی می دهد که علاوه بر نژاد مدیترانه ای، نژادهای دیگر مانند :دراویدی، سیاه پوست، سامی، عیلامی، سومری، نوردیک، عرب ، لر و بهبهانی درسرزمین بوشهر سکونت داشته اند و یا به مرور به این منطقه مهاجرت کرده اند. و فرهنگهای متفاوتی درآنجا با هم اختلاط یافته است.

محلات
چهار محله قدیمی بوشهر عبارت‌اند از دهدشتی، شنبدی، کوتی و بهبهانی. از دیگر محله‌های سنتی این بندر می‌توان از صلح‌آباد، جفره، عاشوری، سنگی، شکری ، باغ زهرا و جبری نام برد. محلات سنتی ساحلی یا قطبهای صیادی محلی که در دو قسمت شرق و غرب بوشهر قرار دارند که شامل محلات جفره (مفگه)، صلح‌آباد و جبری می گردد.

زبان و گویشها
مردم این استان به زبان فارسی وبا گویش محلی بوشهری تکلم می کنند. لهجه ها در روستا ها بیشتر از شهرها تنوع دارد. برخی از اهالی جزیره شیف و بنادر کنگان و عسلویه نیز به زبان عربی صحبت می کنند. فارسی در منطقه بوشهر با گویشهای گویش بردستانی|بردستانی، گویش دشتی|دشتی، گویش تنگستانی|تنگستانی و گویش کازرونی|کازرونی گفتگو می شود. این گویشها و لهجه ها با گویشها و لهجه های شمالی تر مانند لری، فارسی و سیوندی ارتباط دارد. مردم سواحل خلیج فارس و جزایر آن به گویشی صحبت می کنند که رگه هایی از گویشها و زبانهای شبانکاره ای، بلوچی، کردی، ترکمنی و برخی واژ ه های انگلیسی، هلندی، پرتقالی، هندی و عربی را داراست ولی استخوان بندی و ریشه آن فارسی است.

        
نیروگاه اتمی بوشهر

بوشهر وصنایع
بوشهر، پیش از بسیاری از شهرهای مهم ایران دارای صنایع جدیدی از قبیل یخسازی وبرق بوده است. مردم ایران از اولین ایرانیانی بودند که با مجله و روزنامه آشنا شدند. یکی از نخستین شهرهایی که کارخانه چاپ سنگی را وارد کرد، بوشهر بود; از همین رو در بوشهر روزنامه های زیادی همچون “مظفری”، “خلیج ایران” و “ندای جنوب” به چاپ و نشر میرسید.هم اکنون استان بوشهر با توجه به موقعیت استراتژیک خود و داشتن منابع و صنایع مختلفی نظیر نفت و گاز، بویژه میدان گازی پارس جنوبی در عسلویه به عنوان بزرگ‌ترین منبع مستقل گازی در جهان و وجود پالایشگاه عظیم گاز در کنگان و نیز دارا بودن یکی از مهم ترین ترمینال های صادرات نفت خام جهان در جزیره خارک و همچنین اجرای طرح های کلان صنعتی از قبیل نیروگاه اتمی بوشهر، کشتی سازی و مانند اینها، انتظار میرود در آینده ای نزدیک، سیمای خود را به‌عنوان یکی از مناطق مهم صنعتی و اقتصادی جهان تغییر دهد.

        

چهره های سرشناس
منو چهر آتشی شاعر نوسروده های بومی
رئیس علی دلواری
صادق چوبک نویسنده رمان تنگسیر
منیرو روانی پور داستان نویس
رسول پرویزی نویسنده
و ………….

مراکزتاریخی‌ و‌ دیدنی
سیراف
ریشهر
قلعه هلندی‌ها
آب انبار قوام
خانه قاضی
خانه رئیسعلی
عمارت ملک
گور دختر
قبر ژنرال انگلیسی
آرامگاه اصفهانی
آرامگاه سیبویه
معبد خدا دریا 
کلیسای مسیح مقدس 
کلیسای خارک

عکسباران

۱۶ اسفند ۱۳۸۶

اول نوشت : این دفعه سعی کردم همه ی حسم رو جمع کنم و بنویسم . پس :

سلام سلام ! احوال شما ؟ خوب هستید ؟! منم خوبم بد نیستم به لطف شما . چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟

امروز باید ساعت ۹ میرفتیم مدرسه . آخه کلاس ما پنج شنبه ها از ساعت ۹ شروع میشه . ساعت ۸ سوری زنگ زد گفت : آقای رشیدپور امروز نمیاد .کلاس ساعت ۱۱ شروع میشه . حالا فکر کنید ! اون ساعت هم تازه ما بیکار بودیم می خواستیم آزمون یار بدیم ! بعدشم یه شیمی میموند . که شیمی پایه بود .
لاله گفت : مریم بیا نریم . حالا واسه یه شیمی فقط بریم ؟! ووی حوصله ندارم .
اما پس از گفت و گو ها بنا شد که بریم یه وقت برامون غیبت غیر موجه نزنن ! که یه روز دیگه هم از مردسه ( خودم بلدم اسم اون ق ب ر س ت و ن مدرسه هست . دوست دارم اصلا . دههههه !! ) محروم بشیم !
رفتیم مدرسه و عملا بیکار بودیم !

فردا – ۲۸ صفر – هم از صبح تا عصر مردسه ایم ! گسسته ! آقای نورایی !!!!!!!
ششششششششش آدم روز ۲۸ صفر بره مدرسه ! خیلی زور داره به خدا  ….

تا حالا به روش تقلیدی ,نی نی رو آروم کردین ؟! امتحان کنید جواب میده . حداقل روی جیجه جون ما که کار می کنه !
وقتی گریه می کنه بلند تر از خودش گریه کنید . وقتی هم جیغ میزنه بلند تر از اون جیغ بزنید !
دیشب که مامان بزرگ اومده بود از اصفهان همه خونه ی خاله خانومی بودیم . جیجه داشت بهونه می گرفت و گریه می کرد . منم شروع کردم گریه کردن ….  نگاهم کرد بعدشم  شد !
روش کم شد !!!!  ……… 
اینم عسک جیجه در چمنزارهای چاهکوتاه  ==== > عسک !!!!

چند روز پیش از پازل فاطیما عکس گرفتم . اینم عکسش ……..

وسط نوشت در گوشی : فاطیما واسه عیدی من یه پازل ۱۰۰۰ تایی خچکلللل خریده ! بهش دادمش . گفتم عید بهم بده که سوپرایز شده بشم  …… عکسش هم بعدنا میذارم که یه بار دیگه خوچحال شم  ….

کیف پولی ای که روز تولدم گفتم سوری بهم داده همه مون ازش داریم یادتونه ؟! این عکسش .

اینم از اثرات یه کم اتاق تکونی : عکس ۱  ……. به نظر شما این سلیمه خانوم  ( مادر خانومی یا بهش می گه سلیمه یا حلیمه  ) چه طوری این طوری نشستیده ؟!! …..عکسش ……..

سایت Tinypic چه با کلاس شده  . عکس رو که آپلود می کنه میشه روش افکت هم گذاشت ! بابا کلاسسسسسسسس !!!!!!!!!

خوب من برم به کارام برسم ! مواظب خودتون باشید  

حس ….

۱۶ اسفند ۱۳۸۶

دو سه روزه که می خوام بیام آپ کنم . کلی هم عکس دارم که بذارم تا یه روزی اینا هم بشن جزو خاطره های خوب و بدم ……

با شوق و ذوق میام سراغ کامپیوتر . روشنش می کنم . اما تا میام بنویسم سریع حسش می پره !

سعی می کنم زودی بیام ! گر چه شاید ………

                                             

RSS