وقتی حالم خوب نیست فقط دلم می خواد بنویسم ! کجا ؟! کی ؟ چرا ؟ برای چی ؟ اصلا چرا حالم خوب نیست ؟ از چیه که اینطوری هستم ؟! کجا بنویسم ؟! اصلا چی بنویسم ؟
اینا سوالایی هست که توی ذهنم پراکنده ست ! کی ؟! خوب همین مواقع دیگه !
یه حس بدی دارم . به همه چیز ! به همه ! نمی دونم این حس رو چه طوری از خودم دور کنم !
اه کاش بودی می تونستم باهات حرف بزنم ! یا نیستی یا کار داری ! ( این یا نیستی یا کار داری مربوط به ۲ شخص مختلف میشه ! )
اه حالم از این یکنواختی به هم می خوره ! واقعا چرا ؟!
داشتم می گفتم ! فقط دلم می خواد بنویسم ! چی و کی و کجا و برای کی و اصلا چرا !؟ اصلا مهم نیست . فقط احتیاج به نوشتن دارم ! حتی اگه شده چرت و پرت ! یا فقط یه سری خط و منحنی ای که ساخته ی ذهن خودم ! ذهن خودم ! نه تو نه هیچ کس دیگه ! . با نوشتن سبک میشم !
وسط نوشت : به نظر شما کتاب با کتاب چه فرقی می کنه آیا ؟!!!! :دیییی ……..
این شعر رو دوست دارم ……
” به باغ همسفران “
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد .
و خاصیت عشق این است .
کسی نیست ,
بیا زندگی را بدزدیم ,آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین ,عقربه های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .
مرا گرم کن
( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد ,آن وقت در پشت یک سنگ,
اجاق شقایق مرا گرم کرد .)
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم .
من از سطح سیمانی قرن می ترسم .
بیا تا نترسیم از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است .
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد .
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات .
اگر کاشف معدن صبح آمد ,صدا کن مرا .
و من ,در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ,بیدار خواهم شد .
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ,و افتاد .
حکایت کن از گونه هایی که من خواد بودم ,و تر شد .
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .
و در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست .
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد .
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید .
و آن وقت من ,مثل ایمانی از تابش ” استوا ” گرم ,
تو را در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید .
” سهراب سپهری “
ته تهش :::::::::::::::: سبک شدم ! خدایا مرسی ……..


