صدا کن مرا / صدای تو خوب است

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

وقتی حالم خوب نیست فقط دلم می خواد بنویسم ! کجا ؟! کی ؟ چرا ؟ برای چی ؟ اصلا چرا حالم خوب نیست ؟ از چیه که اینطوری هستم ؟! کجا بنویسم ؟! اصلا چی بنویسم ؟

اینا سوالایی هست که توی ذهنم پراکنده ست ! کی  ؟! خوب همین مواقع دیگه !

یه حس بدی دارم . به همه چیز ! به همه ! نمی دونم این حس رو چه طوری از خودم دور کنم !

اه کاش بودی می تونستم باهات حرف بزنم ! یا نیستی یا کار داری ! ( این یا نیستی یا کار داری مربوط به ۲ شخص مختلف میشه ! )

اه حالم از این یکنواختی به هم می خوره ! واقعا چرا ؟!

داشتم می گفتم ! فقط دلم می خواد بنویسم ! چی و کی و کجا و برای کی و اصلا چرا !؟ اصلا مهم نیست . فقط احتیاج به نوشتن دارم ! حتی اگه شده چرت و پرت ! یا فقط یه سری خط و منحنی ای که ساخته ی ذهن خودم ! ذهن خودم ! نه تو نه هیچ کس دیگه !  . با نوشتن سبک میشم !

وسط نوشت : به نظر شما کتاب با کتاب چه فرقی می کنه آیا ؟!!!! :دیییی  ……..

این شعر رو دوست دارم ……

      ” به باغ همسفران “

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد .
و خاصیت عشق این است .

کسی نیست ,
بیا زندگی را بدزدیم ,آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین ,عقربه های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .

مرا گرم کن
( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد ,آن وقت در پشت یک سنگ,
اجاق شقایق مرا گرم کرد .)

در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم .
من از سطح سیمانی قرن می ترسم .
بیا تا نترسیم از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است .
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد .
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات .
اگر کاشف معدن صبح آمد ,صدا کن مرا .
و من ,در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ,بیدار خواهم شد .
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ,و افتاد .
حکایت کن از گونه هایی که من خواد بودم ,و تر شد .
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .
و در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست .
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد .
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید .
و آن وقت من ,مثل ایمانی از تابش ” استوا ” گرم ,
تو را در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید .

                                              ” سهراب سپهری “

ته تهش :::::::::::::::: سبک شدم ! خدایا مرسی ……..

نشست وبلاگی

۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

فعال شدن ؟  . خدا رو شکر . ایشالا همیشه همه فعال باشن ……..

یه نشست وبلاگیه دیگه با حضور جمعی از وبلاگ نویسان عزیز هم استانی . با حضور :

نوشته های پویا
طارمه
حاج عماد دشتی
عبدالمحمد شعرانی
مداد پررنگ
خاطره های سوخته
نوید مهرپویا
سید محمد هاشمی
زندگی زیباست ای زیباپسند
خلبوس
وحید پورجماد
جاده های روشن
پدرام گشمردی

آرزوهای لی لی
روزی روزگاری ….
این ۳ نفر
رد پای یک زن
وب نوشته های من
مژده غضنفری
زمزمه های گاه و بیگاه من
دلشکسته ی امیدوار
دخت ایرانی
قایقران کوچولو

اینم لینک عکس ها :

عکس ۱ ……. عکس ۲ …..

       

و پی نوشت مهم : مخلوط   

و مهم تر : امیدوارم شیرینی هایی که خوردید زیادی له نشده بوده باشن  اگه می دونستم شیرینی تر هست حتما اول کیفم رو روشون نمی ذاشتم بعدشم با موبایلم روش بازی کنم ( اون ایموشنه که سوت می زنه   )

همیشه شاد شاد شاد شاد باشید  

اضافه شده در تاریخ ۸ اردیبهشت :

با خواهش های فراوان و خودکشی آقای نوید خان مهرپویا ( گفتیم بچه ست گناه داره :دی ) آدرس وبلاگش تغییر کرده . التماس کرد گفت بذار تو وبلاگت . آدرس جدید که همان آدرس خیلییییی قدیمی می باشد این می باشد .

اعلام موجودیت

۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

دلمون به تکنولوژی بلاگفا – قسمت وبلاگ های دوستان – خوش بود که اونم زد تو ذوقمون ! بعضی از وبلاگا اصلا آپدیت نشدن میزنه آپدیت شده ! بعضیا هر روز آپدیت میشن اصلا نشون نمیده ! نمونه ش : وبلاگ دیر تش باد ! تقریبا هر روز یا یه روز در میون آپدیت میشه ! اما آخرین آپدیت رو ۶۲ روز پیش نشون میده ! قریب به ۲ ماه پیش ! به به به به !!!!!!!!!!!! گفتم که کلا تکنولوژی به ما نیومده .

به اینجا سر بزنید . عکسای قشنگی توش هست ! اینجا !  ……. گرچه سایت فلیکر واسه خیلی از شهر ها فیلتر هست !

چقدر همه چیز لوس و بیخود شده ! مثل عید که پلاستیکی بود ……. ! گفتم که سالی که نکوست از بهارش پیداست !

وسط نوشت: همون بهتر که من سلام نکنم …….

همینطوری حوصله م سر رفته بود ( نه که روزی ۲۵ ساعت درس می خونم ) گفتم بیام اعلام موجودیت کنم .

اضافه شده در روز چهارشنبه ۴ اردیبهشت :

نشست دوستانه وبلاگ نویسان بوشهر

پنج شنبه ۵ اردیبشهت ۸۷ . ساعت ۸ بعد از شهر . پارک شغاب .

با حضورعبدالمحمد شعرانی، مدیر وبلاگ دیر تش باد و معلم کوچکترین مدرسه دنیا …..

یه دور همیه کوچیک !

۳۱ فروردین ۱۳۸۷

دیروز با خانومای وبلاگ نویس تشریف بردیم بیرون . ای خدا از دست این هوا ! من نمی دونم دقیقا چرا همون روزی که ما قرار بیرون میذاریم هوا اینطوری میشه ؟! دفعه قبلی قندیل بستیم که اون پتوها هم کفاف نداد . این دفعه هم که هوا گرد و خاک بود !
مرسی از همه تون که تشریف آوردید !
اون لیست محرمانه هم که شنگول جان فرمودن تهیه شده هم پیش منه  . به موقعش ایشالا رو میشه ( :دی چرا فعال نیست!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ )
قضیه اصلا بحث حسودی و این حرفا نبود. هم فقط دور هم بودن و پیوند دوستی های جدید و محکمتر شدن دوستی های قبلی بود ! خیی خوش گذشت به هر حال .
فقط دیشب که من رفتم خونه دیگه جنازه بودم . آخه از صبح ساعت ۷ تا ۵:۳۰ عصر مدرسه بودم بعد اومدم زودی خونه لباس عوض کردم ۶ پارک شغاب بودم . بعد ساعت ۸ – ۸:۳۰ که آقای دایی جون رسوندم خونه زودی لباس عوض کردم رفتیم خونه مامان بوشهری . بعد از اونجا رفتیم خونه یکی از دوستامون ( یه توضیح بدم همین جا : روزایی که من تا عصر مدرسه هستم بعدش دیگه درس نمی خونم . مثل الان :دییییییییی ………. باعث افتخار !!!!!!! )

دوستایی که حضور داشتن :
مریم خانومی ( روزی روزگاری )
نرگس جون ( وی نوشته های من )
شنگول و منگول و حبه انگور ( این ۳ نفر )
ردپا ( ردپای یک زن ) و خواهر گلش
نجمه جون ( دانشجوی بدبخت )
فروغ ( دختر های خوب )
الهه جون ( حنانه و چراغ جادو )
ت مثل تنها ( زندگی کویری بی انتهاست ) و فکر کنم برادر زاده عزیزشون
خانوم یاس عزیز ( شکوفه یاس )
لی لی جون ( آرزوها )

غرض از نوشتن این نشست صرفا جهت ثبت خاطرات قشنگ هست ! نه جهت رو کم کنی :دی !!!!

از دوستان عزیز – خانومای ولباگ نویس ( همون وبلاگ نویس ) - خواهش می کنم اگر دوست دارن و مایل هستن که توی دور همی های این چنینی و دیدارها حضور داشته باشن یه خبری بدن به ما تا تبادل شماره تلفن بشه و بتونیم همدیگه رو در جریان بذاریم . پیشاپیش خیلی مرسی  .

میگم واقعا که تکنولوژی بعضی وقتا خوب نیستا !!!! این ثبت نام دانشگاه که اینترنتی شد واقعا چقدر بد بود ! خوب شد باز از ۲۶ تا ۳۱ اردیبهشت رو گذاشتن که ملت برن اطلاعاتشون رو چک کنن . بیش از ۱۰۰۰ نفر فقط تو بوشهر اطلاعاتشون خراب بود . حالا مسئول کیه خدا می دونه ! فقط کم کمش ۶-۷ نفرش تو کلاس ۲۰ نفریه خودمون بودن . از تجربی ها خبر ندارم دیگه !!!!!!!

مژده جان تولدت مبارکه . ایشالا که ۱۰۰۰۰ ساله بشی عزیزم  ….

به کجا چنین شتابان ؟! …. به هر آن کجا که باشد به جز این سرا,سرایی

۲۹ فروردین ۱۳۸۷

پر از احساس خوب و بدم ! احساس خوبام زیاد نیستن اما بدا تا دلتون بخواد زیادن !

توی این هفته که گذشت و امروز پنج شنبه ش هست ۲ تا اتفاق بد افتاده که اصلا هنوز نمی تونم باور کنم  ….
۳-۴ روز پیش یکی از دوستای صمیمی آقای پدر فوت شد   . من جدیدا خیلی ندیده بودمش اما خوب کلا خیلی زیاد دوستش داشتم . نمی دونم چرا اما خوب دوستش داشتم . خدا رحمتش کنه  . خیلی آقای خوبی بود .
امروز ظهر هم مادر خانومی که اومد خونه دیدم زودی تلفن کرد به دوستش گفت تو کی میای بوشهر ؟ آره دیگه یه طوری بیای که به مراسم برسی .
     دیگه مراسم کیییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مادر یکی از دوستان مادر خانومی که بسیار بسیار خانوم خوب و مهربونی بود و ما و همه بهش می گفتیم مامان بوشهری فوت شده دیشب   .
وای خدا چی بگم آخه ؟ هر چی آدم خوبه زودی می بریشون . نمی دونم چرا ؟! شاید زودی می بریشون پیش خودت که این همه سختی توی این دنیا نبینن . یه وقتی حتی اسم گناه جلوشون نیاد ! ای خدا  ! خدا همه رو بیامرزه !
کلی ناراحتم  ……

احساسات خوبم هم والا یادم نمیاد چیا هستن !

وای این روزا خیلی شیمی خوندم ! هر چی بیشتر می خونم بیشتر از قبل به شیمی علاقمند میشم ! قاطی کردماااااااا   . بوی قیومت توبه ! دخترو دیوونه بود دیوونه تر شد  !!!!!!

وسط نوشت : نرگس جونم شماره خونه جدیدتون رو که ندارم . موبایلت هم که به دار فانی پیوست . لطفا تا امشب یا تا فردا قبل از ۶ عصر باهام تماس بگیر . کارت دارم عزیزم  ….

نمی دونم چرا اکثر کسایی که مدرسه رو تموم کردن میگن کاش برگردیم به اون زمان! وای خیلی دلمون برای مدرسه تنگ شده و ….. .
حتی میگن سال آخر برامون خیلی سخت و ناراحت کننده بوده !
اما من اصلا این حس رو ندارم  . چرا ؟! البته دلم برای با بچه ها بودن و سر به سر معلم ها و همدیگه گذاشتن تنگ میشه اما واسه درس خوندن و باز “توی اون مدرسه” بودن به هییییییییییچ عنوان دلم تنگ نمیشه ! ووی دور از جون . حیف عمر آدم  که بخواد پای درس خوندن بره ( بچه کوچولوها نخونن ضرر داره  ! ) ….. اما درس خوندن رو دوست دارم .

میگم بی ادب شدم سلام نمی کنما ! تحویل بگیر  . سلاممممممممممممم !!!!!!!!!!

مانا باشید    

گذر زمان

۲۵ فروردین ۱۳۸۷

یادم میاد گفته بودم کاش این روزا زودتر تموم بشن ! اما یادم نمیاد گفته باشم ثانیه ها و دقیقه ها و حتی ساعت ها دنبال هم بدون !!!!!!!!

هنوز ۴ صفحه درس نخوندی زودی ساعتت رو که روی یک ساعت دیگه تنظیم کردی زنگ می زنه ! هنوز شب – ساعت ۲ یا ۲:۳۰ بعد از اس ام اس بازی های فراوان   با دوستان گرامی – نخوابیدی ساعت ۶:۳۰ صبح ساعت زنگ می زنه ! اگه روز مدرسه باشه که باید بری مدرسه اما اگه روز مدرسه نباشه مجددا ساعت رو می ذاری واسه ساعت ۷ یا ۷:۳۰ ! اما تا بیاد باز خوابت ببره زودی باز این ساعت زنگ زده !

دوستان عزیز و گرامی من واقعا از همین جا از همه تون شرمنده م ! خوب من آلزایمروک شدم چه وکنم ؟! یکی رو می بینم صاف تو چشماش نگاه می کنم قیافه ش به نظرم آشناست اما سلام نمی کنم ! چرا ؟ چون یادم نمیاد این شخص کیه !!!!! بعد که رد میشه میره یادم میاد وایییییییییییییییی   خاک وچوک ! این آقای فلانی بود ! همونی که فامیلیشون با ما یکیه و من می شناسمش اما هیچ گونه رابطه ی فامیلی باهامون نداره ! یا وایییییییی  این خانوم فلانی بود معلم کلاس چندمم ! هر وقت می بینتم کلی قربون صدقه م میره ! اما من خنگ یادم نمیاد کیه ! خدا به خیر کنه !
خدا رو چه دیدی! شاید فردا پس فردا که آینه رو دیدم بگم ووووی این کیه ؟!!!!!!! چقدر قیافه ش آشناست !

چند باره که از خواب که بیدار میشم گوشیم رو که چک می کنم به رسیو کالز که میرسم می بینم مثلا فلانی زنگ زده ! اما چه طور اومده اینجا ؟! بهش زنگ می زنم میگم وایییی شرمنده خواب بودم ریجکتت کردم ! بفرمایید امرت حالا ؟!
میگه بابا باهات حرف زدما !!!!  خواب چه موقع ؟!!!!!! کلی باهات حرف زدم . اینو گفتم اینو جواب دادی ! یادت نمیاد ! …. من اصلا یادم نمیاد  ….
چند وقت پیش که همینطور شد زنگ زدم به دوستم شرمنده خواهی (  ) کردم .  شد ! گفت مریمممممممممم من ۱۰ دقیقه باهات حرف زدما ! برام تعریف کردی امروز مثلا مدرسه چی شده ! چی کار کردی ! چه طور ممکنه خواب بوده باشی ؟!  ….

پنج شنبه رفتیم کنسرت موسیقی تمنا ! پیانو و تنبک ! احسان وفایی و رشید شاه حسینی ! قشنگ بود . مرسی !   ….. خیلی وقت بود که کنسرت نرفته بودم . آخرین بار شاید ۳ یا ۴ سال پیش بود که آقایون هنرور – نیما باستانی – احسان وفایی و ….. بودن .

جدیدا سلام نمی کنم چرا ؟!!!! سلام ! خدا نگهدار ! روز خوش  

….

۲۲ فروردین ۱۳۸۷

دیدی وقتی محدودیت داری یا نباید یه سری از کارا رو انجام بدی یا چه می دونم وقتش رو نداری بیشتر دلت می خواد انجامشون بدی ؟!
من الان دقیقا دچار همین مشکل شدم ! دلم می خواد راحت و بی دغدغه بشینم پای کامپیوتر ! پازل بچینم . کتاب بخونم . برم بیرون ! اما ………
اما با این همه درس نخونده !!!!!!! این همه کتاب دست نزده . مگه میشه ؟ مگه چقدر دیگه مونده ؟! شل عمل کردم ! شل ! تابستون خوب بود خیلی خوب بود . بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنم . اما این مدرسه ی لعنتی با اون همه برنامه و کلاس همه چیز رو به هم زد . اعصابم خورده . خیلی خورده . دلم می خواد سرم رو بزنم تو دیوار .
حساس شدم . عصبی شدم . هنوز یکی یه چیزی نگفته اشکمم دم مشکمه . زودی داد می زنم . گریه می کنم . دلم می خواد یکی رو بگیرم بزنم . اما کی رو ؟! کی حاضره یه آدم بگیره بزنتش ؟ مگه خله ؟! کاش یکی پیدا میشد بزنمش . دلم می خواد همون خره رو بزنم . واییییییییی که چقدر کیف میده ! خودت گفتی کتک خوردن از دست تو خودش یه دنیاست (  ) دقیقا این ایموشن هم گذاشته بودی بعدشم یه ۲ نقطه دی طولانی ! چقدر می خندیدم وقتی می خوندم . خیلی باحالی بابا . دیگه بهت نمیگم خر ! چون نیستی ! شاید اون خره منم ! چه می دونم بابا تو هم گیرایی می دیا ! بیخیال گربه بابا !  اهههههه ……
خلاصه که آره عمو جان دلم می خواد بشینم یه جا گریه کنم بگم آخه دختره ی خر این همه وقت چرا نخوندی ؟! چرا به بطالت گذروندی ؟ رومم نمیشه زنگ بزنم به آقای مشاورم . نه اینکه به خاطر نخوندم نه ! به خاطر همون سلام و احوالپرسی کردن و اینکه بگم من کی هستم ! آخه من مثل خانوم ایکس و ایگرگ که دم به ساعت زنگ نزدم بهش که دیگه شماره م رو سیو کرده باشه خودش خود به خودی بشناستم ! نه ! به خاطر همینا واقعا سختمه !

حذفید !

۲۰ فروردین ۱۳۸۷

این پست حذف شد !!!!!!!

عنوان خاصی نداره ….

۱۵ فروردین ۱۳۸۷

سلام . خوبید ؟ تعطیلات خوش گذشتید ؟!
کنکوری های عزیز حسابی تو تعطیلات خوندید دیگه ؟! خوش به حالتون  . من که یک کلامممممم درس نخوندم . مهمون داشتیم همش  . از روز اول تا همین دیروز !!!!!!!! حالا با این اوصاف من چه طوری درس می خوندم ؟  ….. .

ای لعنت به اون کسی که گفت : وایییییییی مریم خوش به حالت . چه پوست صافی داری یه دونه جوش هم نمی زنی !!!!!!!!!!!!!
من دیگه پوست دارم دیگه ؟!!!!!!!! پوست دیگه کیلو چند ؟! هر روز جوش می زنم و جاشون لک میشه تو صورتم     ……… مامااااااااااااااااااااااااااانننننننننن !!!!!!!!!!!!!

من به اندازه ی تمام عمرم توی تعطیلات نوروز می رم کنار دریا !  …. هر مهمونی میاد باید بره دریا رو ببینه . نه یه بار و ۲ بارم ! ماشالله ۱۵۰۰۰۰۰ بار ……. اما این موضوع باعث نمیشه حتی یک اپسیلون از علاقه ی من به دریا کم بشه . هر وقت دریا رو می بینم همچین با ذوق و شوق نگاهش می کنم که انگار اولین باره می بینمش  .

۱۳ بدر خوش گذشتید ؟
صبح ۱۳م طی قراری که با لیلی جون مامان یونا گذاشتیم رفتم پارک شغاب و ساعت ۱۱ همدیگه رو دیدیم . وای خانومی بسیار بسیار خوشحال شدم که دیدمتون . قربون اون پسر خشکل جیگرتون برم که غریبی می کرد و برام حرف نزد   .
عصر هم رفتیم بندرگاه . تا ساعت ۱۰:۳۰ شب هم اونجا بودیم  . اونجا هم که نه چراغی داره نه لامپی نه کشکی نه چیزی !!!!!!!
با اینکه باد بود اما خدا رو شکر مثل پارسال شن و ماسه بلند نمیشد  .

شهر خلوت شده  . دیروز هوا خنک شده بود . شهر داشت نفس می کشید  . از پارک شغاب تا سر صدف دیگه تک و توک ماشین دیده میشد  . اینقذه باحال بید   .

دیروز یعنی ۱۴ فروردین تولد فروغ -دختر داییم- جون بود . جوجو ایشالا که ۱۶۰۰۰۰ ساله بشی و باز از این کیک خوشمزه ها درست کنی  ما بیایم تفلد بازی  .

وای از این هوای بهار  . همه ی صورتم می خاره . چشمام می سوزه  و هی عطسه می کنم . مامااااااانننننننننن   . هوا هم یه طور بسیار بدی خشکه  .

خوب دیگه تا اطلاع ثانوی احتمالاااااااا , بازم تاکید می کنم احتمالا پست ها تقریبا کوتاه می باشند    .

سال خوبی داشته باشید همراه با موفقیت   …..

اولین نمایشگاه گروهی عکاسان بندر دیر : دوربین های جنوبی

            

RSS