۳۵۶ (وقتی عنوانی به ذهنت نمیاد!!!!)

۸ مرداد ۱۳۸۷

حذف

صحبتی نیست

۶ مرداد ۱۳۸۷

حذف

سالی که نکوست از بهارش پیداست

۴ مرداد ۱۳۸۷

یادتونه اول سال گفتم ” سالی که نکوست از بهارش پیداست ” ؟!!!! الان نکویی امسال رو دارم به وضوح می بینم …….. فقط امیدوارم خدا امید زندگی کردن رو بهم بده !!!! و گرنه که زندگی برای من دیگه هیچ معنایی نداره .

نیایش

۳۱ تیر ۱۳۸۷

آفتابت
    ـ که فروغ رخ “زرتشت” در آن گل کرده ست

آسمانت
    – که ز خمخانه “حافظ” قدحی آورده ست

کوهسارت
    – که بر آن همت “فردوسی” پر گسترده ست

بوستانت
    – کز نفس نسیم “سعدی” جان پرورده ست
                                            هم زبانان من اند .

مردم خوب تو , این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان , غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا
                    قد برافراختگان , سینه سپرساختگان
                                                  مهربانان من اند .

نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند ببینن که : 
                            آواز از توست .

همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی
                    به زمین ریخته باد ! 

                                                        “فریدون مشیری”

سوپرایز

۲۹ تیر ۱۳۸۷

این دفعه اول سلام  ( این دفعه بیخیال چادر سفید و گل منگلی شدم . گفتم مد روز بیام خدمتتون! ) خوبید ؟ من ؟! بد نیستم به لطف شما . چه خبر ؟ خوش می گذره ؟! به ما ؟! یعنی به من ؟! خوش ؟! مهم نیست بیخیال . یعنی اگه مهم هم باشه …….

امروز رفتیم سوپرایز کنون ! سپیده ( دوستی که از آمادگی با هم بودیم….من و سوگند از مهدکودک با هم بودیم . با سپیده هم از آمادگی ) یه ۲-۳ روزی بود که از تهران اومده بود و در صدد بودیم که سوگند رو سوپرایز کنیم . به خاطر همین چیزی در این مورد بهش نگفتم . ۲-۳ روز پی گیر این بودم که سوگند خانوم وقت آزاد داشته باشه (نه که بچه م خیلی بیزی هست ! ) که بتونم به بهانه ای برم خونه شون . هی هم بهش می گفتم کار مهمی باهات دارم . کارم سوپرایزه . برای اینکه گمراه هم بشه گفتم نمی دونم شاید از سوپرایزم خوشحال بشی شایدم ناراحت !!!! 
 خلاصه دیگه امروز بعد از کلی پی گیری و جیغ ویغ گفت من عصر بیکارم . ۴ بیا خونه مون . منم با سپیده هماهنگ کردم . رفتم دنبالش و رفتیم در خونه سوگندینا .
سوگند اومد تو حیاط از خودش استقبال در وکنه ! گفتم می خوای سوپرایز رو ببینی ؟ گفت آرهههه . گفتم خوب برو دم در …………. 
سوگند :     سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام . و اینگونه سوپرایز شد . البته برنامه ی دیگه ای داشتم . اما خوب خودم بیشتر ذوق داشتم نشد اجراش کنم  .

طی صحبت هایی که با سوگند و سپیده داشتیم یه هو صحبتمون به معلم کلاس پنجممون کشید . زنگ زدیم و باهاش حرفیدیم . ما رو یادش بود . خیلی حال کردم . خیر سرمون اون موقع کسی بودیم تو درس خوندن .

این روزا کارم شده پازل و اینترنت . حتی حوصله ی بیرون رفتن از اتاقم رو هم ندارم ! شدیدا دل مرده شدم  !!!! حتی حوصله ی تلفن حرف زدن هم ندارم ! مسیجینگم که ۹۰٪ کاهش داشته ! و البته همون ۱۰٪ باقی مونده هم به علت اینکه حوصله ندارم انگلیش می تایپم و همون ۱۰۰٪ حساب میشه !

آخر این هفته انگار نتیجه ی کنکور رو میدن   . هیچ امیدی ندارم ! نمی دونم چی کار کنم  .

خدایا یه نگاه هم به این پایین مایینا بنداز . یه کم ما رو هم ببین . می بینی خدا ؟! نمی دونم چی بگم واقعا دیگه حرفم نمیاد  . خیلی سعی می کنم خودم رو توی جمع شاد نشون بدم اما اینطور نیست . واقعا اینطور نیست  . از درون شکستم . از درون داغونم . خدایاااااااااااااااااااااااااا آخه چرا   …………………………….. آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   ….

شب و روز خوش !!!!

لاموجود

۲۸ تیر ۱۳۸۷

سوژه لاموجود حس موجود ؛ گاهی هم سوژه موجود حس لاموجود ، ایضا گاهی هم هر دو لاموجود ( اندک مواقعی هم هر دو موجود ایضا ! )

مربوط نوشت : این جمله از وبلاگ روزنوشت کش رفتیده شده ! خوب من قصد نوشتن همچین چیزی رو داشتم بعد اومدم دیدم ایشون قبول زحمت کرده و نوشته دیگه ما هم قبول زحمت کردیم و تنها کار کپی پست کردن رو انجام دادیم … خواهش می کنم قابلی نداشت . بابا خودش خیلی کار سختیه . بخوای ۲-۳ تا کلیک کنی می دونی چقدر انرژی مصرف میشه ؟!!!!!!!
و من الان در همون لاموجود های کلی هستم !

دیروز از سر بیکاری در طی اس ام اس بازی با فروزی همینطوری یییییی هووووو تصمیم گرفتیم بریم خونه سوری اینا . حال می کنید ؟ آدم اینطوری باید خودشو دعوت کنه خونه ملت   .
ووووی دور از جون شما سوری یه پازل ۱۵۰۰ تایی داره . دیروز دیدمش گفتم خوب بیار حالا که این قسمت ها رو جدا کردی بیا ببینیم میشه درست کرد یه کمیش رو یا نه؟! انر انر اون تخته به اون گندگی رو آوردیم و ……. پس از تلاش های بسیار و دریغ از حتی گذاشتن یه قطعه …. من رو به سوری : میگم بچه تو سرگرمی دیگه ای نداری ؟ خداییش سخته خو !

جدا این فیلم های سینمایی ایرانی چقدر مسخره و بی سوژه هستن ! مسخره نکنیدا ! اما من بعد از N سال فیلم توفیق اجباری رو دیدم ! نه خداییش این ممرضا گلزار چی فکر کرده ؟! بابا حالا ۲ تا چشم رنگی داری نگفتن بیا سو استفاده کن دیگه دهه ! هی هیچی نمی گم هی پررو تر میشه ! بعد یه سوال که واسه من پیش میاد اینه که نه خداییشااااااااا این اسمش چه ربطی به فیلمش داشت ؟ نه خو دستمو نگیر می خوام سوالمو بپرسم خو ! دهه !!!!!!!

بعضی وقتا آغوش باز شوهرخاله چقدر می تونه محل خوبی برای گریه های تو باشه ! عمویی مرسی تو اصفهان دلداریم دادی ! کاش دیشبم بودی  .

روزی که داشتیم می رفتیم اصفهان توی راه خربزه از این آناناسی ها هستا از اونا گرفت خاله م. بعد خو خیلی گرمه طبعش . منم که شدیدا طبعم خفن گرمه ( تخم مرغ می خورم دهنم گرمی میزنه چه برسه به خربزه و این حرفا !) . واسه ناهار هم الویه خوردیم . بعد خلاصه رفتیم رسیدیم شاهین شهر . مادر بزرگم برای شام خورش بادمجون درست کرده بود . خوب خداییش مریم می تونه از خورش بادمجون بگذره ؟!نمی تونه دیگه ! تا اینجا داشته باشید که بنده هیچی احساس نمی کردم و سرشار از احساس های خوب  . بعد شربت ویمتو خوردم . بعد رفتم که دست و پلم بشورم و مسواک بزنم ییییییی هو خودمو تو آینه دیدم  به جون خودم این لب لب من نبود !!!!!!!!!!!!   لب شده بود ایییییییییییییییییییییییییییین هوا !!!!! الان هنوز که تقریبا یه هفته و نیم گذشته به خاطر ورمی که کرده بود لبم و پوستش کش اومده بود و بعدش برگشتیده بود هنوز زخمه  . ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااننننننننننننننننننن ……….

مادر خانومی درایور . ماشالله ماشینمون نمک داره شوفرمون   .

من باز سلام نکردم . نه ؟! سلام Arabic Veil ( هنوز فرصت نکردم چادرمو بشورم ننه ! ) . شب و روز خوش .

پی نوشت : خدایا روزای سختی رو می گذرونیم و روزهای سخت تری رو گذروندیم . خودت به حال عادی برش گردون . خدااااااااااااااااااااااااا   ……………

بعدا نوشت : خسرو شکیبایی هم رفت …. روحش شاد .

         

این روزها …….

۲۶ تیر ۱۳۸۷

سلام Arabic Veil ( چادر سفیدم لک شده بود مشکی پوشیدم )…. خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ بچه ی ننه ی کرامتید ؟ چه خبرا ؟

واه واه اینجا چقدر خاک گرفته ها …… آدم خفه میشه از این همه گرد و خاک . دیدین طاقت نیاوردم و برگشتم ؟ من سر یه دقیقه تصمیم گرفتم و پست خداحافظی رو نوشتم . چون اون موقع تو شرایط خیلی بدی بودم . اما حالا فعلا بد نیست . گر چه هم خوب نیست  اما بازم خدا رو شکر .

وای یعنی الان جیجه ی ما یک سال و ۶ روزشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   ماشالله . به قول فروغ آدما بزرگ شدنه خودشونو نمی بینن فقط بزرگ شدنه بچه های دور و ورشونو می بینن .
ما که واسه تولد جیجه نبودیم ( اصفهان بودیم ) اما زنگ زدیم و کلی تبریکات تقدیم نی نی جیگر کردیم .امروز عصر به احتمال ۹۰٪ ما میریم تولد بازی   ( جدیدا همه ی حرف هام شده احتمال ) . خدایا خودت کمک کن .
روز تولد جیجه فکر کنم پنج شنبه بود. ها ؟! ها دیگه . اون روز زندایی جون تعطیل بودن و سر کار نرفتن . جیجه هم که میره مهدکودک . صبح زود خودش پاشده کیفش رو برداشته رفته دم در وایساده هی میگفته “دَ دَ ” . الهیییییییییییی قربونت برم جیگرم   .دلم می خواد بگیرم کلی بوس بوسیش کنم . اما حیف که قبیله ی آدم خوارا نمی ذارن . آخه خودشونم مثل من نی نی ندیده هستن .
اینم عکس جیجه جون ( البته مال عید هست . بک گروندش هم سفره ۷ سین خاله جان هست که جیجه به هم ریختتش  )

                         

خوب اون خبری رو که گفتم تو دوران غیبتم اتفاق میفته و خوبه این بود که سوگند جونم   اومده . تا الان فکر کنم ۴ باری دیدمش . آره دیگه . بار اول اومد خونه مون . ( من – سوگند – مینا - فروزی – سوری…… مرضیه و مهدیس هم نتونستن بیان ) . بار دوم هم خونه سوری اینا ( من – سوگند – مینا ۰ فروزی – سوری – درناز – شهرزاد – مهدیس – مرضیه ) . که این دفعه من از صبح پیش سوگند بودم . بار سوم هم با بچه های کلاسمون رفتیم بیرون . بار چهارم هم خونه سوگندینا دعوت شدیم ……
خلاصه که کلی خوشحالم و خوش خوشانمه . دوست جونم دوستت دارم …..

پازل فاطیما رو بیخیال شدم پازل خودم رو باز کردم . فکر کنید از قبل از عید تا همین هفته ی پیش چقدر میشه ؟
بعد یه تصفه روز که کلی هم کار داری چقدر میشه ؟ پازل من بیشتر پیش رفت توی این نصفه روز تا پازل فاطیما توی این چند ماه …. بابا از بس که سخته پازلش   !!!!!!!!!

اصفهان هم خوش نگذشت . همه ش خونه بودیم . جای خاصی نرفتیم . همونطور که رفتنمون ساعت ۴-۵ عصر یی هووووووووووووووو گفتن میریم برگشتنمون هم همینطور شد .
قرار بود تا آخر این هفته بمونیم . من یه روز برم گلپونه رو ببینم . اما نشد    …….
فقط یه جا توی اصفهان بهم خوش گذشت . اونم به زور منو آوردن بیرون  . رفتیم ” آمادگاه ” . لوازم التحریر و کتاب و اینا  . اما خوب بیشتر توی کتاباش گشتم . دستمو کشیدن نذاشتن برم سراغ لوازم التحریر . هی وسایلا منو صدا می زدن می گفتن مریم بیاااااااا ما رو بخر . اما دخترخاله م دست منو می کشید …..

اتاقمو اگه ببینید حتما و یقینا مطمئن میشید که اینجا زلزله اومده . موقع رفتن خوب بودا . حالا داغون شده خفنننننننن . همه چی وسط اتاقه . دیشب تا خواستم مرتبش کنم برق رفت . حالا هم حسش نیست . اما مجبورم دیگه .

فعلا با اجازه ما بریم یه کم دیگه به چتمون با نرگس جون برسیم بعدشم بریم اتاق تمیز کنون .

شاد باشییییییییییید

برگشتم اما …..

۲۵ تیر ۱۳۸۷

اینجا بوشهر است …. صدای مریم خانومی ….
موقعیت : برق نیست . من دا
رم می میرم از گرما !!!!!!!!!!!
ای توی ………………………
 

برگشتم اما …….
دعا کنید  

بر می گردم ههههههه (با لهجه ی سنجد بخونید )

۲۲ تیر ۱۳۸۷

اینجا شاهین شهر است …. صدای مریم خانومی …. منزل مادر بزرگ عزیز!!!!!!!!!!!!!!!
مکان: وسط راهروی خونه ……

سلاممممم . من بر می گردمممممم به زودی . با کلی حرف  پس از حالا خودتونو آماده کنید واسه وراجی های من  …..

پیشاپیش روز پدر مبارک باشهههههههه …..

بر می گردم ههههههههههه (سنجد جونم سلام )

RSS