۳ سالگی

۹ شهریور ۱۳۸۷

۹ شهریور برای من خیلی روز عزیزیه ! روزی که من واسه اولین بار توی این وبلاگ نوشتم ! بعد از اون هم دوستای خوبی مثل شما رو پیدا کردم .
حالا دیگه این وبلاگ ۳ ساله شده . به قول یکی از دوستان عزیز دیگه راه میره دندون در آورده !
۲ سال گذشته روز تولد وبلاگم یه تغییراتی به وجود میومد توی قالب . اما امسال اصلا دوست نداشتم قالبش تغییر کنه . چون خیلی دوستش دارم و واقعا هم دوست ندارم قالبش رو عوض کنم .
این وبلاگ یه جورایی یادداشت روزانه های من هست و شاید نه , حتما محتوای خاصی نداره . ولی من دوستش دارم . شاید حرف تکراری ای باشه اما دوستش دارم چون به وسیله ی اون تونستم دوستای خوبی پیدا کنم . دوستایی که خیلی وقتا برام سنگ تموم گذاشتن . اگه ناراحت بودم اگه غمگین بودم نهایت تلاش خودشون رو کردن که من شاد بشم ! واقعا هم موثر بودن . و خیلی ها هم که خل و چل بازی های من رو تحمل کردن و تحمل می کنن  . از همه شون ممنونم .
همه تون رو دوست دارم   و برای موفقیت همه تون دعا می کنم .

تولدت مبارک وبلاگ جونم ….

                         

روزگار نوشت : تولد تو هم مبارک ….

کارتون خواب میشویم !!!!!

۷ شهریور ۱۳۸۷

هی از صبح تا حالا n+1 بار دقیقا من این صفحه کاربری رو باز کردم که بنویسم بعد پشیمون شدم  بعد اما دیگه حالا تا تصمیم گرفتم بنویسم بدو اومدم نوشتم که ییییییی وقت باز نبندمش . آدم خل و چل آخه دیگه بیشتر از این میشه ازش انتظار داشت ؟!

امروز تولد دختر گلمه . سوری جون مادر تولدت مبارک . ایشالا که ۱۲۰ ساله شی ! ( خودش میگه زیاده ) اشکال نداره به هر حال ایشالا همیشه شاد و خوش و خرم باشی در کنار خانواده ی مهربونت . سوری جونم یادت نره ها ! شام عالی متعالی   .

من ۲ جلسه هست که میرم کلاس طراحی . بسی دوست میداریم و بسی خوشمان می آید . فقط حسرت می خورم چرا زودتر شروع نکردم ….

شما تا حالا کسی رو دیدین که حوصله ش سر بره بعد کف کنه بعد دیوونه شه بعد بره کارتون خواب شه بعد معتاد شه بعدم کنار جوق جوغ آب بمیره ؟! ندیدین ؟! خیلی معذرت می خوامااااااااااااا  پس بنده اینجا چغندرم ؟!!!!!!!!! خو بیاین ببینین دیگه ………
هیچ کس هم نیست باهاش برم بیرون  . ماماااااااااااااااااااااااان ( این رو با صدای اون بچه ها هستا تو کارتونا وقتی جیغ میزنن زبون کوچیکشون از تو حلقشون تکون می خوره ! با اون ولوم ! )
آدم باحال هم پیدا نمیشه آدم ۴ کلوم باهاش بچته مسخره بازی در بیاره که  حداقل ۱ ساعت هی با خودش نگه کاش ………. .

اهم اهم بنده طی یک عمل انتحاری ( ؟ ) دیشب خشکل شدم …. نقاب میرزا کوچک خان جنگلی را از صورت برداشته و ……. و خشکل شدم گیده   . ( گیده ورژن جدید همون دیگه هست ! )

خوب من هنوز نمی دونم که دوستامون فردا میان یا شنبه بعد از امتحان کلاس کامپیوتر پسرشون ؟! ( فرک می کردیم مسابقه داره ها !!!!! ) بیاین دیگه حوصله مون سر رفت ….

من که سلام نکردم که ! پس سلام  ( اینا اثرات همون دیوونگی ناشی از حوصله سر رفتن هست ! ) . خوش باشید

بیکاری ….

۵ شهریور ۱۳۸۷

واقعا که بیکاری و علافی از همه چیز بد تره ! باز مدرسه می رفتیم درس می خوندیم دیگه حداقل بیکار نبودیم .یه وقت دور از جون فکر نکنید دلم برای مدرسه تنگ شده ها ! نه عمرااااااااا تا ۱۰۰ سال ! من عمرا دلم برای اون ……. تنگ بشه .
البته خوب چند روزه کتاب می گیرم دستم یه نگاهی بهش میندازم . کتاب درسی البته . خوب چی کار کنم از بی کاری که بهتره . به هر حال به درد می خوره . چه امسال برم دانشگاه چه نرم بالاخره به درد می خوره .

چقدر این آدمایی که میرن با اسم دیگران تو وبلاگای مردم نظر میدن آدمای بیخود و بیکاری هستن . بابا آدم باشید . می تونید ؟!

قراره برامون مهمون بیاد از شیراز ( همونایی که شیراز رفتیم خونه شون ) . قرار بود پنجشنبه یا جمعه بیان . اما امشب که دیگه آقای پدر برای دعوت خیلی رسمی تماس گرفت باهاشون . گفتن که پسرشون شنبه مسابقه داره !!!!!!!! ای خدااااااااااا . آخرش نمی دونیم بیان یا نه ! بیان خوبه خوش می گذره .

این روزا فیلم می بینیم فیلم دانلود می کنیم . کلا توی فیلم هستیم :دییییی .

مخاطب خاص دارد : یه جورایی دلم برات تنگ شده ! اما نه تو می فهمی نه خودم ! ما آدمیم آیا ؟ :دییییی !!!!!!

پی نوشت : لطف عالی متعالی :دی ……….

پیش پنج شنبه نوشت : سوری جون شام عالی متعالی :دی ……

به کسی اعتماد نکنید :))

۲ شهریور ۱۳۸۷

سلام  . نخیر آقا چه خوبی ؟ چه کشکی !؟؟؟؟؟ یه بار تو عمرمون اومدیم به یکی اعتماد کنیما ! تا تو باشی دیگه به کسی اعتماد نکنی مریم خانوم  …..

اصلا هم خنده نداره  …. 

یه عمریه من می خواستم برم کلاس طراحی . بالاخره شرایط جور شد که برم . از یکی از دوستامون خواستم زنگ بزنه به خانومه ( آخه مامان دوستش بود ) ….. خولاصه زنگید به من گفت کلاساش ۲ روز در هفته صبح ها هست شنبه – دوشنبه !!!!
منم پاشدم صبح از خواب نازنینم زدم ( این بدترین قسمت ماجرا بود ) … هلک و هولوک پاشدم تو این گرمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا رفتم ! بعد خانومه گفت مریم تویی ؟! گفت عزیزم کلاس دوشنبه چهارشنبه ها هست …………
اصلا هم فکر نکنید من اونجا به N رنگ مختلف در اومدما !!!!! اصلاااااااا ………..

تا تو باشی دیگه به کسی اعتماد نکنی   . حالا نمی دونم واقعا اشتباه شنیده بوده یا که خواسته اذیت کنه ! مامانننننننننننننننن !!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگه خواسته باشی اذیت کنه که ………. .

تنها چیزی که می دونم اینه که صورتم داره می سوزه خفن   .

خودافظ

اضافه شده : بالاخره بعد از سال ها پازل من تکمیل شد ! خیلی وقت بود بهش دست نزده بودم . هوراااااا . حالا میریم سر وقت اون یکی پازل !

اضافه شده در روز ۳ شهریور ساعت ۱۱:۵۷ یعد از ظهر :
بابا جوووووون منظور من از اینکه به کسی اعتماد نکنید این بود که کار خودتون رو خودتون انجام بدین ندین یکی دیگه انجام بده که اشتباهی توش بشه . حداقل اگر خودتون اشتباه کنید خودتون رو سرزنش می کنید ! ای بابااااااااااا ! منظور بی اعتمادی به طرف مقابل نبود که !!!!!!

المپیک ۲۰۰۸

۱ شهریور ۱۳۸۷

آخر از همه رفت زودتر از بقیه طلا گرفت !

مبارکههههههههههههههه . مرسییییییییییی هادی ساعی

شیراز به روایت تصویر

۳۰ مرداد ۱۳۸۷

سلام . خوبید ؟! من پریروز از شیراز اومدم . اما خوب فرصت نشد آپدیت کنم . زیاد صحبت نمی کنم فقط ……..

( یه سری عکس دیگه هم هست که حس بلوتوث بازی ندارم دیگه   ) ……

هلوی هنوز نرسیده ( + )

از تولید به مصرف ( + )

۲ باعبون محترم (آقای پدر و آقای ج.ح ) ( + ) …. همچین بیل می زدن که یکی نمی دونست فکر می کرد جد اندر جد باغبون بودن

خربزه ( + )

و این هم تکنولوژی : ( موبایل من هم داشت عکس می گرفت  )
     

…………………………

دیورز هم جشن پله پله تا خورشید برگزار شد . دست همه ی اونایی که برای بهتر برگزار شدن این حشن تلاش کردن درد نکنه . عکسی فعلا در دست ندارم . البته از سالن خالی عکس گرفتما ! اما هر چی می گردم نیستش . ……….. بعدا نوشت : عکس پیدا شد ( + ) ….. اینم یه عکس از دکور ( + ) .

خوش باشید

بعدا نوشت : این هم آدرس عکس ها ( + ) … آقای انصاری مرسی

جشن پله پله تا خورشید

۲۴ مرداد ۱۳۸۷

 

مرکز نوآوری جوانان استان بوشهر برگزار می کند:

 

 

 

 

 

 

 

 

با اهداف:

 

برگزاری جشن:

 

۱) به مناسبت میلاد امام زمان (عج)

۲) به حمایت از جوانان و کودکان بی سرپرست استان بوشهر

۳) به حمایت از کودکان آسیب دیده در حادثه آتش سوزی شهرستان مرودشت

 

 

 

زمان:

سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۷ – ساعت ۱۹ الی ۲۱

 

مکان:

مجتمع فرهنگی هنری بوشهر

 

 

سعید نوذری

مدیر مرکز نوآوری جوانان استان بوشهر

اینا اثرات چیه ؟!

۲۱ مرداد ۱۳۸۷

مرتب کردن اتاق بعد از کلی گذشتن از کنکور ! مرتب کردن کتاب ها و جزوه ها ! بیرون ریختن وسایل اضافی . و از همه مهمتر کلی برگه ی به درد نخور که می تونی با پاره کردنشون حرصت رو سرشون خالی کنی ! شاید بتونه یه کمی کمکت کنه تا از فضایی که دور و برت هست جدا شی   .

در این راستا کلی از لوازم نقاشی صورتت   رو هم بریزی بیرون   . وسایلی که هنوز یکی دو ماه از خریدشون نگذشته و تو حتی فرصت استفاده از اونا رو ۲ یا ۳ بار داشتی ! چرا ؟! چون فکر می کنی که شاید زخمی که کنار لبت ایجاد شده به خاطر همینا بوده …. ( این حسابی حالم رو خراب کرد ) !

دانلود کردن فیلم که اکثرا مجبوری به خاطر باز کردن سایت و وبلاگ و حتی مسنجر و نرسیدن پی ام استاپش کنی تا اسپید به اونا برسه  . این حسابی میره روی اعصابت !

افزایش قیمت اس ام اس انگلیسی نسبت به فارسی که تو رو مجبور می کنه فارسی تایپ کنی …. ( کجای دنیا این قانون خست آخه ؟! ) …… این دیگه از همه بدتر !

یکی دو تا نیست !!!! خلاصه هر چی حرصت رو خالی کردی سر پاره کردن اون کاغذهای بیچاره باز پر میشه ! حتی تو رو اینقدر عصبی می کنه که سر درد می گیری و مجبورت می کنه رو به استامینوفن قوی بیاری !

اینا اثرات چیه ؟!   ……….

کپکککککککککککککککککککککککک

۱۸ مرداد ۱۳۸۷

سلام  ( بالاخره چادر سفیدم رو شستم باز حجاب دار شدم ) . خوبید ؟

نه جدی شما ها احیانا کپکی چیزی نزدید تو خونه ؟! ما که مردیم دیگه . اهههه هیچ جا نمیریم . اگه هم بریم از این خونه به اون خونه . دلم مسافرت می خواد اما یه مشکل خیلی کوچیکی هست . حالا بیخیال اون مشکل ولی خوب چون در برنامه ی مسافرت بی تاثیر نیست مجبوریم که بیخیالش شیم !

دقیقا ما شدیم حکایت این ضرب المثل ” حرف پیش م.ی.ر.ی.ن.ه به ریش ” …… چقدر از اول پارسال گفتیم واسه تابستون این کار و می کنیم اون کار و می کنیم . میریم مسافرت می ریم اینور میریم اونور . میریم این کلاس میریم اون کلاس ! اما هییییییییییییییییچ کدومش انجام نشد ! حتی کوچکترینش .

حوصله م سر رفته . هوا هم اینقدر گرمه که آدم تا میره بیرون و میاد مرگ رو به وضوح جلو چشماش می بینه  .

همچنان LOST می بینیم  ( هیچ شباهتی نداره به این ایموشن . دوست داشتم گذاشتم ) .

برگشت نوشت : خیلی خری ! اصلا در حد تیم ملی خریییییییییییی ……

دیشب تولد دوستم بود . رفتیم جاتون خالی خوب بود .

خوش بگذره

به جون خودم یه بار دیگه عنوان خواستی همچین بزنمت که بچسبی به دیوار!!!!

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

سلام سلامممممم ( اینم متد جدیده   ) . خوبید ؟ چه خبر مبرا ؟ زندگی بر وفق مراده ایشالا ؟!!!!!!!!!!!!!! خوش می گذره ؟!
دیدن بالاخره بچه سلام کردن یاد گرفت ؟! حالا هی بهش بگید بی تربیت . خوب بچه ست یاد می گیره . دیر یا زود . نه چیزه این دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره ! همین بود دیگه نه ؟! ( آخه بچه تو که بلد نیسیتی مثل نزن )

مرسی از شما به خاطر پست قبلی . خیلی از کامنتا ها خصوصی بودن . خیلیاشون قابل تایید نبودن . مرسی کمی تا قسمتی ابری آروم هستم الان ولی خوب نمی دونم چی میشه آخر این ماجرا  .

چند روز پیشا بود که مریم گلی جون زنگولید بهم و گفت که خانوم گل بوشهره . خلاصه شماره ش رو داد و من تماس گرفتم و صحبتوندیم با هم و طی روزهای بعدش قرار شد که یه میتینگ بذاریم همدیگه رو ببینیم . منم به نرگس جونم گفتم و خلاصه این شد که با هم یه جا قرار گذاشتیم . خانوم گلی جون شرمنده خواهر که معطل شدی تا من برسم . به جون خودم همییشه آن تایم بودمااااااا ( اینو همه می دونن . جون عمه ی خودت . والا به خدا شما بگید که من همیشه سر وقت میرم و یه یک ساعتی منتظر می مونم تا بقیه بیان ! ) خوب از موضوع اول شوت شدیم . اینکه اول خانوم گل رسید و بعدم من ! خلاصه ماچ و روبوسی و عینک من چپل شد بعدش راه افتادیم به سمت مکان قرار با نرگس جون . حالا هی من با خودم میگم وای خدا جقدر قیافه ش آشناست ! خدا من اینو دیدم قبلنااااااا . یعنی کی می تونه باشه ؟!!!!!!!!!! ….. تا اینکه ایستادیم و خانوم گل گفت قیافه ت خیلی آشناست . فامیلیت …… ( شما بخونید خانومی   ) نیستتتت !؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم هااااااا همی خوشن ! گفت من خواهر آجی وسطی هستن ( آجی وسطی تو بلاگ خودشه ها   من کمبود اسامی پیدا کردم ) خلاصه دیدیم بههههههههلههههههههههه . ایشون خواهر دوست من هستن توی دبستان . هی میگم قیافه ش آشناستاااااااااا هی باور نمی کنی و نه بابا این نخود هنوز کار می کنه هنوز تا پوک شدنش خیلی مونده . هورا هورااااااا خانوم گل آشنا در اومد . آخه یه سال از ما بزرگتر بود و توی مدرسه ی ما بود . یعنی نه ایشون چون بزرگتر بید پس ما تو مدرسه ی اون بودیم . وووووووی گیر دادیا بالاخره مدرسه هامون یکی بود ………
بعدشم دیگه ۳ تایی رفتیم یه کم گشتیم ( چقدر گشتنننننننن :دی ) بعدشم شام و خلاصه نخود نخود هر که روز خانه ی خود ! خو بابا گرمه . خاوم گل جونم شرمنده اگه خوش نگذشتید . ایشالا که دفعه ی دیگه که اومدی خوچ بگذره . خوچحالیدم دیدمتتتتتتتتتتتتت   .

من انتخاب رشته کردم   . می ترسم این کامی سازمان سنجش هنگ کنه   . یا اینکه اپراتورش مرخصی بگیره از تهران پاشه بیاد منو پیدا کنه بهم بخنده   . خواستم به ۲-۳ تا شریف و امیرکبیر و اینا هم اولش بزنماااااا بعد دیگه دیدم پای آبروی خانوادگی در میونه ! آخه می دونی چیه خواهر/ برادر !!!!!!! من که می دونستم میارم . خواستم بزرگمنشی کنم جامو بدم به اشخاص دیگه ! به هر حال جوونن . آرزو دارن ! آره بابا ! خوب دیگه تشویق نکنید .

دلم یه مسافرت می خواد . جدیاااااا !!!!!! شاید پا شدم برم اصفهان . نمی دونم . من از این تصمیم ها زیاد می گیرم شما به دل نگیرید .

شدیدا معتاد شدم . سریال LOST می بینم و بسیار بسیار خوشمان می آید ! فقط خدا رو شکر می کنم که من اینو از تی وی ندیدم . آخه نمی تونستم صبر کنم هر شب یه قسمتش رو ببینم . حالا رو دی وی دی دارم . تقریبا روزانه بین ۸ تا ۹ قسمتش رو می بینیم . با این حسابی که پیش میره تا چند روز دیگه تمومه   . جداااااااا که خیلی باحالهههههههههه  .

این بود انشای من ! ها ( این ها رو به صدای جیغ بخونید و سرتون رو در طی خوندنش بیارید پایین! آها حالا یه بار دیگه تمرین کنید! آفریننننننننن !!!!!!! )

موفق باشیدددددددددد

RSS