….

۱۱ بهمن ۱۳۸۷

زمزمه ی بارون داره داد می زنه
عطر تو فراوون فریاد می زنه
میون گل ها دارم خواب می بینم
.
.

داره بارون میاد .خیلی ریز ریز . خیلی خشکله . الان باید کجا باشه آدم آخه ؟!!!!!!!!! تو خونهههههه ؟؟؟؟؟ نهههههههه ……

.
.
.
.
از دیروز تا حالا شونصد بار سایت دانشگاه رو چک کردم ببینم نمره م مونده یا من خواب دیده بودم ؟! ولی نه خدا رو شکر مونده ….

ریاضیات عمومی و آمار

۱۰ بهمن ۱۳۸۷

.

.

.

.

ریاضیات عمومی و آمار

.

.

.

.

پاس ……. اصلا هم نمره م لب مرزی نبوده ( به خدا نبوده !!!!!! )

روزمرگی های من

۹ بهمن ۱۳۸۷

صبح ها اصولا با سر و صدای خونه بغلی ( دیوار به دیوار اتاق من ) که دارن خونه می سازن از خواب بیدار میشم و هر روز با اطمینان بیشتری به خودم میگم که دیگه امروز سقف خونه مون میاد پایین ! بعد دکمه ی پاور کامپیوتر رو می زنم تا روشن شه ( از وقتی دیگه اکانت رپیدشیرم تموم شد و دیگه دانلود نمی کنم شبا کامی رو خاموش میکنم ) . بعدشم با خودم در جنگ و جدالم که چشمام رو باز کنم و از زیر پتو بیام بیرون !
شستن دست و صورت ! صبحانه !
قبل از شروع به کار انجام پروژه ها یه سری به وبلاگا می زنم و بوشهریایی که توی فیدبلاگ ثبت شدن و آپ کردن ر و می خونم و یه سری هم به بلاگایی که می دونم زود به زود آپ می کنن می زنم !
بعدم پشت میزکار و پلان و ایزومتریک و نما و …. ( که این بهترین ترین قسمت ماجراست ) …. و هر روز به خودم امید میدم که دیگه اینا تموم میشه و شروع به ساخت ماکت پایان ترمم می کنم . ( خوبه من در طول ترم همه ی کارای هندسه رو به جز باکس راه پله  و ۲ تا ایزومتریک رو انجام دادم و الا …… . وقتی به بعضی از کارام  که توسط دوستان محترمی که رفتن و از کارام کپی گرفتن و توی رفت و آمد و توی دستگاه کپی کار من داغون شده نگاه می کنم و حرصصصص می خورم و مجبورم یه بار دیگه اون کار رو انجام بدم حسابی می سوزم ……) و مطمئن میشم که نمیشه کارا رو زودی انجام داد تا زودتر به ماکتم برسم ….
وسط این کارا هم باز هی میام نت و هی میرم و هی میام و هی کار می کنم و ……….
تا ساعت ۱-۲ شب .
این شده روزمرگی من !!!!
من حوصله م سر رفتههههههههه . من می خوام برم مسافرت !!!!!!!!!
مادر خانومی دیشب گفت خاله لی لی زنگ زده اصرار کرده که بریم شیراز . گفتم مادررررررررر بریییییممممممم !!!!!! گفت کارات تموم میشه ؟ گفتم آره تا ۱۲م انجام میدم بعد بریم ۱۵م – ۱۶م بیایم ! بعد یادم اومد که ۱۵م انتخاب واحده و ……. . و این هوس هم به سر انجام نرسیدددد ….

کی این روزمرگی تموم میشه آیا ؟! 

این وسط فقط ابی یا سعید مدرس هستن که همراهیم می کنن !

دلسوزی

۷ بهمن ۱۳۸۷

واسه شونصد نفر دلسوزی همه چیز رو می کنی و یه تشکر هم نمیشنوی ( اصلا مهم نیست ! ) , یه بار یه نفر واسه ت دلسوزی می کنه و تو هزار بار به طرق مختلف ازش تشکر می کنی ( اینم اصلا مهم نیست ) اما تا دنگ دنگ قیامت می کوبه توسرت که فلان بار فلان جا فلان وقت من برات دلسوزی کردماااااا یادت هست ؟!!!!!
می خوام عامو صد سال سیاه دلسوزی نکنی ! تو سرتم خورد !!!!
چرا آیا واقعا ؟!

آفتاب می شود

۵ بهمن ۱۳۸۷

با جون کندن بالاخره امتحانا تموم شد ! مونده بودم این ریاضی آمار رو حذف کنم مثل خیلی ها یا نه ؟! اما خوب به این نتیجه رسیدم که به امید لطف استاد برم سر جلسه و امتحان بدم  :-   اصلا دلیل از این محکم تر و بهتر :D ؟!!!!
امتحان هم بدددد نبودددد اما خوب هم نبودددد :-& lt; . همون لطف استاد فقط ! از این همه آدم یکیتون هم این بشر رو نمیشناسید :- :-S . خو چیه ؟! همین یه بار !!!!
آخه پیش نیاز “ایستایی” ترم بعد هست . “ایستایی” هم پیش نیاز”مقاومت مصالح و سازه های فلزی” ترم ۳ و “سازه های بتنی” ترم ۴ هست !!!! چکار کنم آیااااااا ؟!!!!!! :((

جمعه یه کم بارون اومد اما صبح زود بود . فکر نکنم کسی تونسته باشه بره زیر بارون (:| …….. افسردگی دوری از بارون گرفتم  =(( ….

تا ۲۹م تحویل پروژه !!!!!!!!! مامااااااااااااان . یعنی اصلا وقت نمیشه رفت جایی (:| …. مقوا ماکت کرم رنگ گیر نمیادااااااا !!!!!!!! چه بکنیممممم ؟!!!!!!!

.

.

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دور ها و دور ها
ز سرزمین عطر ها و نور ها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها , ز ابر ها , بلور ها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شور ها

به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ,به بیکران ,به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خراب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

” فروغ فرخزاد”

هوا بس ناجوانمردانه ….

۱ بهمن ۱۳۸۷

امسال حتی به تعداد انگشت های یه دست هم بارون نیومد …….. پس کو وقتی که بگیم هوا بس ناجوانمردانه بارانی ست ؟!
هوا ابریه و دلگیر اما دریغ از یه قطره اشکی که از چشمای آسمون بیاد ……

خدا جون آخه قهر تا کی ؟!!!! میشه زودتر آشتی کنیم ؟؟؟؟

آن روز ها رفتند

۲۹ دی ۱۳۸۷

آن روز ها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر
آن بام های بادبادک های بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند

.

.

.

.

“فروغ فرخزاد”

احوال این روزهای ما

۲۸ دی ۱۳۸۷

سه شنبه ۲۴ دی ۸۷٫ ساعت ۱۰ صبح :  ( مکان : تو خونه جلو بخاری موبایل به دست ! مشغول اس ام اس بازی )

من : سروووووووووور عصر میای بریم کلاس نقاشی ؟
سرور : ها میام ! ساعت چند ؟
من : ساعت ۳ تا ۵ ! ۲:۵۰ بیا پایین میایم دنبالت !
سرور : باشه جیگرم !
من : پگااااااااااااه !!!!! عصر میای بریم کلاس نقاشی ؟
پگاه : من یه ۲ هفته ای هست میرم ! خانوم راستی دیگه ؟!
من : آره عزیزم !
پگاه : پس ۳ میبینمتون جیگرا !
من : آنییییییییییی امروز میای یا نه ؟! زودی تکلیفم روشن کن !
آنی : من از یکشنبه میام هانی جونم!
من : !@#!#$@%$ …. باشه !!!!

سه شنبه ۲۴ دی ۸۷٫ ساعت ۵:۲۰ بعد از ظهر : ( مکان : توی ماشین ما . در راه رفتن به پاساژ . من – سرور – مادر خانومی )

رفیتم پارچه مانتویی خریدیم و بعدم آیس پک خوردیم ( هوا هم فجیییییییییه / فجیییییییح ) سرد !!!!!!! و بعدم سرور رو تحویل باباش دادیم .

سه شنبه ۲۴ دی ۸۷ . ساعت ۶:۴۰ بعد از ظهر : ( مکان : توی ماشین . جاده ساحلی بعد از رافائل . من – مادر خانومی )
مادر خانومی : وااااااااااا چرا جاده این طوریه ؟! چرا این مدلیه ؟ چرا اینقدر جاده خرابه ؟
من : مادررررررر خو این جاده همون جاده همیشگیه !
مادر خانومی : وای مریم یه زنگی به این فاطمه بزن ببین کجاست ؟!!!!!!
من : خو خونه ست دیگه ! چی کارش داری ؟میرییم میرسیم دیگه !
مادر خانومی : بزن بچه ده !!!!!!
من : چشم ….
.
.
.
.
تولدت مبارککککک !!!!!!!!!
من : ……
مرسی که سوپرایزم  کردید ! بعد از اون هفته ی کذایی واقعا بهم چسبید ! …….
هدفم از جز به جز نوشتن اون روز یعنی ۲۴م ( یه روز قبل از تولدم )  این بود که واقعا اون تولد سوپرایز بود و من هیچ گونه اطلاع قبلی نداشتم ! و امیدوارم دوستانی که شک و شبهه ای براشون به وجود اومد که چرا از طرف من دعوت نشدن  و یا ناراحت شدن  از این بابت باید بگم که برگزار کننده  هاش یکیای دیگه بودهن. و من خیلی ازشون متشکرم . ایشالا بیام تو عروسیاتون در نوشابه باز کنم …..
مرسی از دوستایی که زنگولیدن – اس ام اس دادن – کامنت گذاشتن – ایمیل دادن – و ………..
و مرسی محبوب عسلممممم بابت آپ کردن اون یکی بلاگ ! مرسی عزیز دلم . ایشالا یه روز بشه از نزدیک ببینمت خانومی .

.

.

ایشالا این روزای امتحانی زودی تموم بشن . اعصاب و روان آدم رو تو قوطی می کنه ! حالا خیلیم درس نخوندم اما خوب بازم استرس این ۲ تا امتحان ریاضی کوفتی توی سرمه ….

دعا کنید پاس شما ریاضی آمار

کیک تولد

۲۶ دی ۱۳۸۷



IMG_4424

Originally uploaded by maryam-basti


کیک تولد من

تولدت مبارک

۲۴ دی ۱۳۸۷

http://www.arenaflowers.com/product_image/large/305-happy_birthday_balloon.jpg

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

.::مریم خانومی نوزدهمین سال آغاز شدنت را تبریک می گوییم::.

RSS