۴ سال گذشت

۹ شهریور ۱۳۸۸

همیشه از قبل , سوپرایز یا متنی برای تبریک تولدت داشتم ! ولی امسال متاسفانه چند وقتیه که از بزرگ شدن تو فارغ شدم و بی خبر از تو روزهامو می گذرونم ! برای بی خیالیه خودم متاسفم ! ولی برای صبوری تو ازت یه دنیا تشکر می کنم !
ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها گذشت ! ۴ ساله شدی ! بزرگ شدی ! قد کشیدی ! تغییر کردی ! و من از همه اینها شاد شدم !
تو این ۴ سال با وجود تو و در کنار تو دوستای خوبی پیدا کردم که دنیا دنیا برام ارزش دارن ! دوستایی که بعضیاشون موندگار شدن و بعضیاشون متاسفانه …. !
مونس روزها و شبام شدی تو تنهایی هام ! تو شادی ها م وغم هام تو بودی و تو !
تولد ۴ سالگیت مبارک “روزی روزگاری” …..

۹ شهریور ۸۸

.

بعدا نوشت : امروز تولد وبلاگم هست ! ۴ ساله از اولین متنی که توش نوشتم می گذره .
این عکس هم خودم هستم که دارم شمع تولد ۴ سالگیم رو فوت می کنم ! حالا هم به وبلاگم کمک کردم تا شمعای تولدش رو فوت کنه و قد بکشه و بزرگتر بشه !

ماه رمضان

۳۰ مرداد ۱۳۸۸

سلام . احوال شما ؟ آخرین روزای ۵مین ماه سال خوش می گذره ؟

چند وقته اصلا بوی خیلی چیزا حس نمیشه ! بوی عید نیومد . بوی هیچی نیومد ! حتی بوی ماه رمضان که از فردا شروع میشه هم نیومد . چرا آیا ؟
دلیلش چیه ؟
علاوه بر اینکه دلیلش مشکلات و مشغولیت های فردی هست , چیزای دیگه هم هست که همه تون در جریانش هستید !
چند وقته هیچ حس شادی ای تو وجودم نیست  . حتی حس شروع یه چیز تازه و نو ! کی میخواد این مشکلات برطرف بشه خدا می دونه و فقط خدا !!!!

از فردا ماه رمضان شروع میشه . امیدوارم امسال بتونم روزه بگیرم . کلی این فضای ماه رمضان رو دوست دارم . عاشق اون ربنایی هستم که موقع اذان پخش میشه !
عاشق ربنای استاد شجریانم .
عاشق اینم که از طرفای ساعت ۲-۳ بعد از ظهر که میشه دلم قیلی ویلی میره واسه افطار . واسه سفره رنگ رنگی ! واسه رنگینک و کستر میوه ای . واسه اون مهمونی های افطاری . و ……
خدایا این ماه رمضان بهم توانایی روزه گرفتن رو بده . این معده درد رو بیخیال شو یک ماه !

امروز یه جلسه خانه وبلاگنویسانی بود واسه خانه و اینجور چیزا .
امیدوارم که خانه وبلاگ نویسان واسه این دفعه موفق تر و پر کار تر از قبل باشه .

وسط نوشت : این اسمایلی های وردپرس دقیقا کجا رفتن آیا ؟

دیگه اکثر چیزای ماکتمون واسه مقدمات تایید شده و فقط مونده دیتیل در و پنجره که اونم ایشالا فردا پس فردا طراحی میشه و میره پی کارش. از فردا شروع می کنیم به ساخت ماکت . امیدارم خوب بشه . کمی تا نیمه ابری شوق و ذوق دارم براش .

کلاس راندو به خوبی پیش میره و من شدیدا به راندو علاقه دارم و تا اینجا از کار خودم راضی بودم .خدا رو شکر :دی !

امیدوارم که ماه رمضان خوبی داشته باشید و خدا تو این گرمای تابستون به همه طاقت و توانایی بده .
مانا باشید و شاد

.

“شعری برای تو “

این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه ی تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

این آخرین ترانه ی لالائیست
در پای گاهواره ی خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو

بگذار سایه ی من سرگردان
از سایه ی تو, دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کسی بین ما, نه غیر خدا باشد

“فروغ فرخزاد”

پی نوشت : بعد از چندین وقت یه کم حس وبلاگ نوشتنم گل کرد . تقریبا حسش شبیه قبلنا بود . خدایا این حس را به من برگردان :دی !

اینجا بوشهر است

۲۳ مرداد ۱۳۸۸

بوشهر – دشت ارژن – یاسی و امیرحسین – زغال اخته ( جلو بخته) – سیاخ دارنگون – قورمه سبزی – استخر – عکاسی – موتور برق – جوجه کباب – مسخره بازی – مهمون – عدس پلو -  استخر – آش دوغ – شیراز -  راندو – کفش -  مامان بزرگ – خونه دایی مادر خانومی – کفش – درست کردن حنا – حنابندون – دیدن کسایی که ازشون یه عکس داشتی فقط – پا درد کلییی عکس – کفش – حنای عربی – کلی کتاب – کیک بستنی هانی مانی – کلی راه رفتن – پا درد – شال – آرایشگاه ۵ ساعت – موهای فرفری – ماشین دایی مادر خانومی – عروسی – ساعت ۱۰:۳۰ شب – تو پوزی به یه بنده خدایی – کلییییییییییی عکس – پا درد – کلییییی شلوغ بازی – ساعت ۴:۳۰ صبح – خونه – خواببببب – ستاره – تچرا – خونه – خوابببببب – بوشهر

اینجا بوشهر است ! صدای مریم خانومی !

این گزیده ای از شیراز رفتن ما :دی !
در کل بد نبود خوب بود . ولی همون طور که قبلا گفتم همش از این خونه به اون خونه بود .
در حال حاضر من و فاطمه و آقای پدر به تنهایی بوشهر هستیم . مادر خانومی موند شیراز که بره کرمان عروسی پسرداییش ! منم می خواستم برم ولی کلاس راندو این هفته ۲ جلسه هست به خاطر همین نشد دیگه !

هیچ جا خونه خود آدم نمیشه :دی !!!!!!!!
در کل به به چه شهر خوفی ! چه هوای آلوده ای ! چه اینترنت خوفی :دی . به به به به :دی

شیراز

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

فردا دارم میرم شیراز ! امیدوارم خوش بگذره .
داریم میریم عروسی داریم میریم عروسی :دی ….
تا من بر میگردم چراغ اینجا رو روشن نگه دارید :دی . لطفا البته :دی …..

موفق باشید

.

غزل

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت ,که مرا نوش می کمی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ,فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟
“فروغ فرخزاد”

RSS