اطلاعیه فوری

۹ دی ۱۳۸۸

یک عدد کاپشن مشکی در منزل ما پیدا شده . از صاحب آن تقاضا میشه با در دست داشتن مشخصات اون رو پس بگیره ….
با تشکر

پی نوشت ۱ : یه نشونی هم توش هست :دی ….
پی نوشت ۲ : دست همه تون درد نکنه .

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ….

۱ دی ۱۳۸۸

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی .

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک, خاک پذیرنده
اشارتی ست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت …..

.

سلام به زمستان
سلام به دی ماه

کوچیکتر….بزرگتر

۲۸ آذر ۱۳۸۸

کلاس پنجم دبستان که بودم چقدر احساس می کردم بزرگم . اون موقع مشق می نوشتیم . ار مشق نوشتن خنده م می گیره .
حالا بچه های دبستانی رو که می بینم چقدر کوچیکن خنده م میگیره از حسی که داشتم .
وقتی دبستان بودم فکر می کردم چقدر اینایی که راهنمایی و دبیرستانن بزرگن . خوش به حالشون . حتی اونایی که از ۱۸ به بالا بودن چقدر واسه م بزرگ بودن . حالا می بینم اصلا اینطور نیست .
اونایی که کوچیکتر از خودم هستن رو کوچیک می دونم ولی حس نمی کنم خودم بزرگ شدم .
راست میگن که آدم بزرگ شدن خودش رو نمی بینه . ( ربطش رو نمی دونم به جملات بالا :دی ) …… اسمایلی یک مادر بزرگ :دی ( سلام وحید پورجماد ) ……

.

این چند روزه گیر همایش و نمایشگاه و این جور چیزا هستیم . تجربه خوبیه . از صبح میریم دانشگاه تا شب :دی .
از فردا نمایشگاه شروع میشه ( نمایشگاه از کارای بچه های معماری ) . همایش هم با موضوع ” کانسپت ” هست که ۴ دی توی سالن آمفی تئاتر دانشگاه برگزار میشه …… اسمایلی تبلیغ کردن :دی
دیگه اینکه ۲ دی ماه هم توی دانشگاه مسابقه اسکیس هست .
آخر ترمی فعال شدن :دی …..

.

درس خوندن چند روزه تعطیله . خدایا توبه .

اعتماد

۲۴ آذر ۱۳۸۸

بی اعتمادی اونقدر بد هست که اگر اعتمادت رو به یکی از دست دادی , دیگه هر کاری هم کنه ,نمی تونی بهش اعتماد کنی ….

اعتماد ها رو نشکنیم !!!!

ابرهای خداوند

۲۰ آذر ۱۳۸۸

این روزها ابر های خدا هم برامون گریه می کنن ……
این روزها رو دوست دارم . هوا حسابی قشنگه . اونقدر قشنگه که آدم اصلا دلش نمیخواد تو خونه باشه . همه ش دلش می خواد کنار دریا باشه و آرامش بگیره .
این روزها ابر های خدا هم برامون گریه می کنن . گریه های بی صدایی که من عاشقشونم .
ولی در کنار این گریه های بی صدا عاشق اون صدا دار هاش هم هستم . اون روزایی که آدم جرئت نمی کنه از در خونه بره بیرون …..

این روزها حس و حال درس هم نیست . ولی خوب تا امتحانا کمتر از یک ماه دیگه مونده . برنامه امتحانی منم کلی فشرده ست . اگه این عبدالله لحاف دوز یه کلمه درس خونده از اول ترم منم خوندم ! والله !!!! ولی خوب خودم رو مجبور می کنم که بخونم . حداقل یه جوری که از دی می خوام شروع کنم به درست و حسابی خوندن کلمه هاش برام آشنا باشن .
بیشتر از همه هم از تاریخ شهرهای ایران و ایستایی می ترسم . این تاریخ شهرها واقعا سخته ها ! اه اه . اصلا فکر نمی کردم اینطوری باشه ( استاددد نبین اینجا رو :دی . میبینی ؟ نبین آقا جان خوب نبست !) ولی جدا اگر پاس بشم توی این درس اختیاری از ته دل واسه همه شمایی که دعا کردید دعا می کنم :دی . دعا کنید خوب دیگه …. ایستایی هم همینطور . واقعا که اعصاب خورد کنه ! ( استاد گرامی شما هم نبین ! به درد شما نمی خوره :دی این وبلاگ مطالب آموزنده نداره ! )
تاریخ امتحانام :
۱۵ دی …. اخلاق اسلامی ( آیین زندگی )
۱۶ دی …. انقلاب اسلامی
۱۹ دی …. تاریخ شهر های ایران
۲۰ دی …. ایستایی
۲۳ دی …. انسان-طبیعت-معماری
۲۸ دی …. نقشه برداری
۱۲ یا ۱۴ ( یادم نیس :دی ) دی …. تحویل پروژه بیان معماری ۲
۱۰ بهمن …. تحویل پروژه مقدمات طراحی معماری ۲
الان که فکر می کنم میبینم از این نقشه برداری ( قسمت نظریش ) هم می ترسم :دی ….. از بس که بیخوده ! اههههههه .

.

اینم بیسکوییت کنکور محمد که به من رسید :دی …. دستش درد نکنه

در انتظار باران …… مانا باشید

خاطره ها زنده شد

۱۷ آذر ۱۳۸۸

یه وقتایی توی زندگی هر کسی هست که مشکلات بهش وارد میشده و یه کارایی می کنه که نباید ….
بعضی وقتا این کارا می تونه آسیب رسوندن به خود شخص و یا حتی دیگران باشه …. بعضی وقتا هم می تونه این بلاها رو سر وسایلش یا چیزایی که داره در بیاره . مثل بستن وبلاگ ,پاک کردن اکانت ,قطع کردن ارتباطات و یا خیلی چیزای دیگه ! ولی این مشکلات یه روزی برطرف میشن یا حداقل کمرنگ میشن . اونوقت تو می تونی به روزهای خوبت برگردی ….
پس چه بهتر که این کار رو انجام بدی ….
طعم این کار رو چشیدم . شکستم . بستم . رفتم . خاموش شدم . برگشتم …..
عادت کردن به انجام یه سری از کارها خیلی بده . ولی وقتی برمیگردی و پشت سرت رو نگاه می کنی و هیچ نقطه سیاهی توش نمی بینی می فهمی که این عادت اصلا هم بد نبوده . و حتی تو رو کمک کرده به خیلی از خوبی ها برسی . داشتن دوستای خوب . داشتن لحظات خوبی . داشتن …..
عادت کرده بودم به نوشتن ( هر چند مطلب گیرایی برای دیگران نیست ولی برای خودم لحظه لحظه ش خاطره ست …. لحظه لحظه با شما بودن . چه از پشت این صفحه ی کوچیک رنگی ! چه از نزدیک که یه دنیای واقعی هست) ….
عادت کردن به داشتن دوست های خوب از همه اینا برتره …

.

خواستم   لحظه به لحظه ی هلیله ۳ ( ۱۵ آذر ۸۸ )  رو بنویسم تا خاطره ی به یاد موندنیش همیشگی باشه ولی این عکس ( با تشکر از محمد …. دزدی از وبلاگش ! ) گویاتر از نوشته های من هست ….

اون روز بارونی برامون خاطره شد ….

پ.ن مهم : جای خالی اون کسایی که نیومدن به وضوح حس میشد …..

RSS