هر چی روابط نزدیک تر بشن و حد و مرزها رعایت نشه ,انتظار طرفین از هم دیگه میره بالا ….
سعی کنیم توی روابطمون با دیگران حد و مرز هر چیزی رو مشخص کنیم که انتظار بی جایی از کسی نداشته باشیم ….
انتظار
۱ بهمن ۱۳۸۸بلاگفا/پرشین بلاگ/ بلاگ اسکای یا وردپرس … مسئله اینست
۳۰ دی ۱۳۸۸چند وقته که این مسئله ی انتخاب سرویس وبلاگ نویسی بدجور ذهنم رو در گیر کرده .
من یه آدمی بودم که وبلاگ می نوشتم به قصد روزانه نویسی . خاطرات خوب و بدم رو اینجا یادداشت می کردم که بعد از چند وقت خوندشون من رو یاد اون روزا بندازه .
ولی چند وقتیه که دیگه اینجوری نیست . این رو میشه به حساب شلوغ تر شدن روزهام گذاشت ولی خوب خودم یه دلیل دیگه براش دارم ….
من فکر می کنم وقتی توی بلاگفا بودم خیلی راحت تر می تونستم حرف هام رو بنویسم و از روزهام بگم .
نمی دونم چرا همه ش احساس می کنم روزانه نویسی توی وردپرس یه جوریه ! ( جوری نیستا :دی من فکر می کنم ) …. اینا به چی بر می گرده ؟ من اشتباه فکر می کنم یا چی ؟
البته منکر این نمیشم که وردپرس وافعا عالی هست از همه نظر . و من حسابی ازش راضی هستم .
ولی خوب اونم نظرم بود ….
از من به شما نصیحت …… :دی …. اگه روزانه نویس هستید و می خواید وردپرسی بشید اول رو خودتون کار کنید و با خودتون فکر کنید ببینید نوع نوشتنتون فرق می کنه یا نه . اینو جدی می گم ….
پی نوشت : نمی دونم این مسئله از همون حس های کودکانه ناشی میشه یا چی …. شاید هم درست نباشه این نظر من
بیست و پنجمین روز زمستان
۲۴ دی ۱۳۸۸نشسته ام . به رو به رو خیره شده ام …. ۲۰ سال از جلوی چشمم مثل برق و باد می گذرند …. وایسا وایسا ! این روز ! آره همین روز خوب رو دوست دارم باز تکرار بشه ! ولی زود میگذره و نمی ایسته . به ثانیه حتی نمیرسه ! شیرینیش رو حس می کنم….. نه نه رد شو اون خیلی بده ! رد شو که دوست ندارم اون روز رو به یاد بیارم . ولی همون قدر می مونه . رد میشه و میره . گاهی لبخندی و گاهی قطره اشکی . گاهی اشک شوق و گاه اشک های تلخ … صدای قهقهه م بلند میشه …. اووه این همون روز های خوبه …..
به این فکر می کنم که خنده هام بیشتر از اشک های تلخم بودن …. خدا رو شکر می کنم ….
خدایا بابت همه ی این خنده ها , بابت این روز های خوبی که برام ساختی , بابت خانواده ای که همیشه برام بهترین ها رو خواستن , بابت دوستانی که تو دنیا تک هستن , و بابت همه ی مهربونیات شکر ……
بابت اون سنگ های بزرگی که جلوی پام گذاشتی تا به یه چیزی نرسم و ناشکری کردم و ازت گله کردم ! خدا به خاطر اونا من رو ببخش …. بعد از اون ها همیشه بهترش رو گیرم اومده ….. خدایا ممنونم . شکرت ….
یک پنحم از یک قرن رو زندگی کردم …. خدایا بابت این ۲۰ سال ممنونم ….. برای همه روز هام شکر …. برای همه ساعت ها و لحظات شکر ….. برای همه چیز ممنون .
به خودم یاداور میشم که دیگه جایی برای احساسات و اخلاق بچه گانه نیست …. جایی برای بزرگ شدن و بزرگ بودنه ! خداوندا بهم کمک کن تا بزرگ باشم …. تا خودم باشم …. تا همیشه و همیشه انسان باشم ….
۲۵ دی ماه ۸۸
۱۴مین روز ۴مین فصل سال ۸۸
۱۴ دی ۱۳۸۸امروز ۱۴مین روز ۴مین فصل سال ۸۸٫هوا تقریبا سرد .
امتحانا از فردا شروع میشن . درس خوندن خوبه . هر وقت یاد میگیرم از خوندن خوشم میاد و دوست دارم . هر وقت یاد نمیگیرم ازش خسته و بیزار میشم , ولی سعی می کنم این بیزاری رو خیلی زود فراموش کنم و باز بخونم تا یاد بگیرم .
یکی از پروژه های پایان ترم رو تحویل دادیم . یکی دیگه ش مونده .
روزهای تحویل پروژه یه حال خاصی داره . با اینکه اکثریت تا صبح بیدار بودن و تا دقیقه های آخر کار می کردن و خسته هستن ولی همون روز کلی انرژی دارن . خیلی عجیبه . این روزهای همراه با استرس رو دوست دارم .
خیلی وقتا رفتار آدم ها اون چیزی که تو انتظار داری نیست . اینو هم خوب می دونی . ولی وقتی با اون برخورد رو به رو میشه یخ می زنی ! چرا خوب ؟ مگه تو نمی دونستی ؟ پس چرا اینطوری میشی ؟
یه وقتایی یه نقطه های سیاهی تو زندگی آدم هست . نمیشه پاکشون کرد ؟ نمیشه براشون کاری کرد که اینقدر اذیت نکنن ؟!
پ.ن : بعضی وقتا یه حرفایی هست که باید فقط تو دلت نگهشون داری . ولی بعضی وقتا هم بعضی از همین بعضی حرفا اذیتت می کنن .
در ادامه اطلاعیه فوری : صاحب کاپشن پیدا شده ولی چون هنوز مشخصات نداده بهش تحویل داده نشده :دی
